کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢٩ دی ۱۳٩٢ :: ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

از وقتی ازدواج کردم همیشه همسرجان کنارم بوده. مثل همه زن و شوهرها گاهی به تیپ و تار هم میزنیم ولی بودنش برام آرامش و شادی داره دنیام رو رنگی میکنه. با هم فیلم میبینیم، کار میکنیم شام و نهار درست میکنیم و خونه رو مرتب میکنیم. برام مثل یه دوست هست من رو تو هیچ کاری تنها نمیذاره اینجوری نیست که مثلا یه سری کارها فقط وظیفه من باشه نه اصلا این مدلی نیست. کارها رو کنار هم انجام میدیم و از بودن با هم لذت میبریم. حالا بعد از این همه وقت بنا به شرایط پیش اومده در کنار کار اصلیش پشتیبانی سرور شرکت یکی از دوستاش رو به عهده گرفته و باید که بعضی شبها توی شرکت بمونه. امروز اولین روز بود از صبح زود که رفت و منو تنها گذاشت تا فردا صبح که برگرده من تنهام. بدون اون حوصله خونه مامان موندن رو هم نداشتم و برگشتم خونه خودمون. تنهایی برام سخت شده برای منی که سال ها تنها بودم و تنهایی رو دوست داشتم حالا تنهایی مثل یه خوره شده. اصلا نمیدونم باید چیکار کنم. برای شب های تنهایی هیچ کار خاصی ندارم جز بی حوصلگی. منی که عادت به تلویزیون دیدن ندارم امشب همه برنامه ها رو کامل دیدم. تحمل تنهایی برام سخت شده...نمیدونم شب های این مدلی رو چطور باید پشت سر بگذارم...



موضوع مطلب : من و همسر / من و زندگی

٢٤ دی ۱۳٩٢ :: ۱:٥٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

شما با شنیدن کلمه مادربزرگ چه تصویری میاد تو ذهنتون؟ تصویر مادربزرگ گیس سفید تپل مپل و خندون؟

مادربزرگ من همیشه با این تصویر فاصله داشته البته به غیر از بخش مهربونی و دلربایی ذاتی مادربزرگ ها! (واضح دارم از مادربزرگ مادریم صحبت میکنم دیگه؟) مادربزرگ من مثل خیلی از دخترای اون دوره خیلی خیلی زود ازدواج کرد در واقع زودتر از زود وقتی 13 سالش بود شوهرش میدن  و از اونجایی که پدربزرگم نظامی بود و محل خدمتش شهر خیلی دوری مادربزرگ 13 ساله من رو با خودش میبره. مادربزرگ آروم ترین و مثبت ترین آدمیه که تو عمرم دیدم و توی کل فامیل مثالی برای مظلومیت هست. بچه هاش عاشقشن و نوه هاش میپرستندش. من اولین نوه هستم وقتی به دنیا میام مادربزرگ جان فقط فقط 35 سالش بودهزبان ( من زور بزنم خیلی به خودم فشار بیارم 5 سال دیگه یه بچه بزام مادربزرگ شدن پیشکشم)

مادربزرگ عاشق گل و گیاه هست از اون آدم هایی که چوب خشک هم بکارند سبز میشه و حیاط خونش مثل بهشت میمونه از بس که سبزه. مادربزرگ به شدت به داستان های عبرت آموز و برسردوراهی هم علاقه داره به طوری که در سنین مختلف داستان های مرتبط زیادی رو برامون تعریف میکنه مثلا در نوجوونی با داستان هاش بهم درباره اعتماد نکردن به مردا میگفت و الان درباره چطوری شوهرمون رو از زنهای دیگه حفط کنیم داستان میگه و البته آخر همه این حکایت ها هم خیلی بد تموم میشه یا طرف رو کشتن و تیکه تیکه کردن یا طلاق گرفت یا با هوو ساخت و...

آشنایی من با فیلم های کلاسیک بالیوودی و هالیوودی از خونه مادربزرگ شروع شد. بربادرفته و دزیره و ربه کا و بانوی کوچک من و... هایلایت های دوره کودکیم هست و صد البته سنگام و شعله و دل و.... کلا مادربزرگ عاشق راج کاپور هست!

مادربزرگ من خیلی حواسش به تغذیه هست یک چهارم آدم های دیگه گوشت قرمز میخوره و بیشتر از همه ما اهل سبزیجات هست برای همین خیلی گرد و قلنبه نیست. از وقتی هم که یادم میاد موهای به شدت زیاد به رنگ پرکلاغی داشته درواقع رنگ دیگه ایی روی سرش ندیدم.

مادربزرگ پدربزرگ من از اون دست پیرزن پیرمردهایی هستند که دائم کل کل میکنند گاهی مغز آدم میاد تو دهنش از دست این پدربزرگ جان. به هرحال خوی نظامیش گاهی وقت ها لج در بیار میشه.

خب همه اینا رو گفتم اینم بگم تنها غذای گوشتی مورد علاقه مادربزرگ که همیشه همه رو دور هم جمع میکنه و درست میکنه آبگوشت هست.

بعععله چند روز پیش مادربزرگ ما تشریف میبرن منزل خواهرشون به صرف آبگوشت در حین خوردن گوشت کوبیده نصف بنده انگشت استخوان میره توی گلو مادربزرگ ما و ایشون روشون نمیشه غذا رو تو جمع از دهنشون برگردونن در نتیجه استخوان مذکور از سمت تیز در مری مادربزرگ فرو میرود.

رنگ و روی مادربزرگه قرمز میشه همون وسط سفره میبرنش بیمارستان که اولی میگه خانم چیزی نیست مریت رو زخم کرده رفته پایین بعدی میگه باید گلوش رو سوراخ کنیم دربیاریم تا بلاخره توی یه بیمارستان دیگه میبرنش اتاق عمل و از طریق دهان به مری دسترسی پیدا میکنند و استخوانک رو درمیارند. مادربزرگ جان سه چهار روزی بستری بودند از شنبه تا امروز!

حالا این وسط ما که همیشه چهره نظامی و غرغروی پدربزرگ رو دیده بودیم چیز جدیدی در وجود ایشون کشف کردیم به اسم عشققلب

تمام این چند روز پدربزرگ در حال گریه بودند یعنی بمیرم براش. دیروز ظهر با مامانم رفتیم که براش غذا ببریم نشسته بود نماز میخوند چشاش خیس خیس بود. از طرفی قرار بود مادربزرگ رو دیروز بیارن خونه که دکتر نظرش رو عوض کرده بود. پدربزرگ از صبح همه حیاط رو شسته بود با غچه ها رو آب داده بود اصلن یه وعضی وقتی هم بهش گفتیم دوباره نشست غصه خوردن و گفت عیب نداره فردا دوباره حیاط رو میشورم و تمییز میکنم.

هر چی هم اصرار کردن که بره خونه بچه هاش یک کلام گفت حوصله هیچ کدومتون رو ندارمناراحت

یکشنبه هم داشتیم میرفتیم ملاقات پدربزرگ رو نبردیم چون دود و دم و ترافیک تهران براش خوب نیست این پدربزرگ خان هم نشسته بود نامه عاشقانه برای مادربزرگ نوشته بود و داده بود دست خاله جان اگه شما هم فکر کردید که ما اونقدر متمدن بودیم که نامه رو نخوندیم کاملا اشتباه میکنید توی اتاق بیمارستان در حضور همه دامادها و عروس ها و نوه ها و... نامه رو بلند بلند برای مادربززرگ خوندیم و صد البته از روش عکس هم انداختیم قیافه مادربزرگ جان شبیه دخترای چهارده ساله خجالتی شده بود.

نامه هم با یه خیلی دوست دارم شوع شده بود عذرخواهی بابت اینکه نذاشتیم بره بیمارستان و قسم به علی که خیلی دلش میخواسته بره و...

هیچی دیگه کلی اشکمون رو درورد تازه اومدم خونه برای خواهر برادر گرام هم نامه رو خوندم اونا هم قلبشون مچاله شده بود. کلا فضای خصوصی تو خانواده نداریمنیشخند

امروز احتمالا خیلی خوشحال  و شادمان شده من دارم میرم خونه مادربزرگ جان که هم حال مادربزرگ رو بپرسم و هم توی حال پدربزرگ فضولی کنم.



موضوع مطلب : من و فامیل

۱۸ دی ۱۳٩٢ :: ٢:٥٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

حدود 4 سال اول زندگیم حاکم بلامنازع خانه خودم بودم. عزیز کرده و یکی یک دونه کنار همه اینا نوه اول خانواده مادری بودم خودتون حدس بزنید چقدر لی لی به لالام میزاشتن. بعد از 4 سال یهو گفتن قراره خدا بهت یه خواهر کوچولو هدیه بده!!!ابرو مام بچه باور کردیم دیگه. اولش هم کلی دوق و شوق و شادمانی کردیم که خدا!!! چقدر منو دوست داره. روزی هم که قرار بود از بیمارستان بیارنش خونه منو با خودشون بردن این عروسک مش و میزانپیلی کرده رو دادند دست ما که آره بابا جون خواهرت از بهشت برات کادو آورده!!ابله

معرفی میکنم بچه ها ایشون از اسباب بازی فروشی بهشت توسط خواهر فرستاده شدن! احتمالا با پست پیشتاز!

 

خلاصه اینکه روزای اول حسابی سرمون رو گول مالیدند. البته بعد از گذشت یکی دو روز فهمیدم که چه کلاه گشادی سرم رفته و به جای خواهر بهشتی یه موجود خپلی که چشماش قد نعلبکی هست و از صبح تاشب گریه میکنه انداختن به ما و از همه بدتر کلی توجه که مال من بوده رو به خودش اختصاص داده. با گذشت زمان اوضاع بهتر نشد که بدتر هم شد چون مجبور شدم تمام دوران کودکیم رو با یه موجود به غایت فضول که همیشه همچون یک عدد دم چسبیده پس بنده طی کنم. هرجا میخواستم برم زودتر از بنده آماده بود با بقیه که حرف میزدم گوشش پهن بود تازه گزارش کارهام رو کف دست مامان خانم میذاشتن. هیچی دیگه خیلی از خدا ناراحت بودم که همچون هدیه ایی برام فرستاده که گند بزنه تو کل دوران کودکیم. تازه کلی هم دعوا میکردیم با هم که باعث میشد از خدا بیشتر شاکی بشم.

روزها گذشت گذشت و ما بزرگتر شدیم و تازه فهمیدم خواهر داشتن همچین بدم نیست حالا نه اینکه نبودش مشکل باشه ولی بودنش هم خوبه! میشه همراهت میشه همصحبتت کسی که از موجود خپل چشم نعلبکی تبدیل میشه به یه مانکن با قد بالای یک و هفتاده و پنج و چشم های شهلا و دماغ سربالای عملیهورا از اینایی که هرجا بره کله ها براش میچرخه! حالا درسته که همیشه حرص میخورم چرا ژن بلندقدی اونو من ندارم اما با وجود همه اینا داشتن خواهر یه نعمته. هرچند که هنوزم کلی بی اعصاب باشه و کسی پا رو دمش بذاره قیمه قیمه ش میکنه و سالم نمیذارتش ولی بازم دوست داشتنیه.

صد البته که اینا رو ننوشتم که از مادموازل تعریف کنم میخواستم بگم این خواهر جان ما یه ویژگی منحصر به فرد دارند و اونم اینه که گاهی به صورت کاملا ناخوداگاه انرژی به شدت مخربی دارند به حدی که ما جلو چشم خودش صدقه میزاریم کنار یعنی در این حد میترسیم ازش. خودش هم که حال میکنه با این خصوصیت ویژهفرشته

یه چندتا از شاهکارهای این چند وقته اخیر رو براتون میگم البته حال ندارم همه رو بنویسم فقط موارد ویژه رو نوشتم:

روز نامزدی من و همسر جشنی که ما گرفتیم مختلط بود و تنها عضو خانواده همسر که یه تکونی به خودشون دادن خاله جان همسر بود ( از بین خانواده همسر تنها کسی که واقعا دوسش دارم همین خاله جان هستن) خاله جان به شدت داشتن هنرنمایی میکردن رقص پای ترکی میرفتن در همین حین خواهر میفرمایند که با این سن و سال چه خوب میرقصه! زدن این حرف همان و ولو شدن خاله جان همان شدت سانحه در حدی بود که ما نمیدونستیم بخندیم الان نگران باشیم الان گریه کنیم اصلا چی شد؟!

مورد بعدی برمیگرده به عشق خواهرمشیطان یعنی مادردوست پسرش که سن بالایی داره ولی از اینایی که هر ده دقیقه یه سیگار بهمن کوچیک میکشه. خواهر جان به دوست پسرشون میگن مامانت خیلی بدن خوبی داره با این سن و سال این همه سیگار پس چی میگن این دکتر سیگار بده سیگار بده! بععله فرداش مادر دوست پسر چنان میخوره زمین که پاش مو ورمیداره تا دو ماه نمیتونست راه بره حال ریه ش هم ریخت بهم و تا چند وقت توی مطب دکتر خیمه زده بود طفلی خواهر هم از شدت عذاب وجدان نقش آژانس رو براش بازی میکرد

مورد مشابه بعدی برمیگرده به خود دوست پسر خواهر که با همین جمله که تو چرا اینقدر سیگار و فلان میکشی حتی یه سرفه هم نمیکنی شروع میشه و میرسه به این که پسر بیچاره تا چند وقت ازز شدت سرفه مغزش تو دهنش بودنیشخند

لازمه بگم دوست پسر خواهر جان تهدیدیش کرده جرات داری یه بار دیگه از خانواده ما تعریف کن؟

صابون ایشون البته به تن ما هم خورده. یه شب توی دوران نامزدی من و همسر چنان دعوایی کردیم که من ساعت 6 صبح آژانس گرفتم اومدم خونه البته قبلش پشت تلفن خواهر اعلام کردن: ای وای تقصیر منه!! بعد دوست خواهرم "پ" از شب قبل اونجا بود(ایشون هم ناجور با همسرش دعوا کرده بود قهر اومده بود منزل ما) اومده پیش من میگه این خواهر بزغالت سر شب اومده خونه ما میگه چه خوب که رابطت با شوهرت درست شد و بعد هم از تو شوهرت کلی پیش ما تعریف کرد که شوهرش خیلی مرد ماه و نازی هست! همون جا جلوی خواهرم دوستش چنان با شوهرش دعواشون میشه که میان خونه ما . منم که خدمتتون عرض کردم. بعد خودش میخنده میگه بهم پول بدید دیگه ازتون تعریف نکنم!!!! پول زور بدید!!!

یه بار هم بابا داشت یه خونه جدید میخرید بعد والدین گرام خونه رو دیدند و پسندیدند و بیعانه هم گذاشتن بعد من و خواهر رفتیم خونه رو ببینیم از همون دم در از خونه خوشش نیومد و کلی غر زد سر مامان(لازمه دوباره بگم چقدر جیغ جیغو هست) هنوز به خونه نرسیده بودیم که فروشنده محترم زنگ زد که پشیمون شده از فروش!!!

آخرین شاهکارش هم دیشب رقم خورد. یه مدته سر ماشین با برادر اختلاف دارند که از دیروز اختلاف به اوج خودش رسیده بابا که ماشین خودش رو داره یه ماشین هم بوده که همیشه دست خواهرجان و جدیدا داداشه دائم ماشینو ازش میگیره دیشب که حسابی حرص خواهرجان درمیاد همین که ماشین رو میبره گیر میدن بهش ماشین رو میخوابونن! دفعه قبل هم که حرص خواهرجان رودرمیاره ضبط ماشین رو ازش میدزدن.

هیچی دیگه امیدمون به اینه بره هاگوارتز شاید یادبگیره انرژیش رو مهار کنه والا به خدا امنیت جانی نداریم که!

پ.ن1: بعععله بععله همین الان زنگ زدند که اعصابشون خورده و با برادره دعوا کردند دارن میان ییلاق خونه ما! خدا بخیر بگذرونه برم یه صدقه بذارم کنار.



موضوع مطلب : من و فامیل / من و خاطرات

۱٧ دی ۱۳٩٢ :: ۳:٤٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

حالم خوب نیست. خوشحال نیستم. اصلا خوشحال نیستم.

خسته ام...



موضوع مطلب : من و زندگی

۱٦ دی ۱۳٩٢ :: ٥:٥٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

عصبانیم. این خانواده همسر بنده کلا خیلی یخ تشریف دارند. بعد از عروسی یکبار هم مادرش یا خواهرش ما رو دعوت نکردن! یکی دوبار خودمون رفتیم خونه مامانش یک بار هم خودمون بلند شدیم رفتیم خونه خواهرشوهر. بعد از اینور اونور میشنوم که تیکه انداختن که آره اینا سایه شون سنگینه و از این حرف ها!

خوب من میگم مامانش نباید یه بار زنگ بزنه بلند شید بیاید اینجا. کلا هم میرم خونشون کم محلی میکنن البته که منم به یه ورم حساب نمیکنم ولی باعث میشه نخوام برم خونشون.

دیشب همسر دلش برای خواهرش تنگ شده بود بعد از شام رفتیم بهش سر بزنیم باورتون نمیشه حتی از جاش بلند نشد یه لیوان آب بده دست ما. بعد خانواده ما این مدلیه که مهمون میاد برامون خودمونو براش هلاک میکنیم. دیگه حداقل یه چایی جلوی مهمونمون میزاریم.

مادربزرگم همیشه میگه وظیفه بزرگتره که بچه هاش رو دورهم جمع کنه هر دو هفته یه بار به تک تکمون زنگ میزنه که مثلا آبگوشت  یا کوفته گذاشتم همتون بیاید اینجا.

مامان خودم از اول هفته شروع میکنه کی میاید خونه ما؟ کی میاید؟ کی میاید؟ بعد یه وقتایی به شیوه وسوسه آمیز عمل میکنه مثلا زنگ میزنه که آره آش رشته گذاشتم تا آماده بشه شما هم بیاید! یا دارم برنج قورمه سبزی رو دم میذارم تا دم میکشه خودتونه برسونید. یا مثلا امروز زنگ زده برات شلوار خریدم بیا خونمون بهت بدمش. منظورم اینه که با اینکه میدونه خیلی وقت ها من اخلاق درست و حسابی ندارم و حوصله مهمونی ندارم تمام سعیش رو میکنه ما کنارش باشیم با اینکه فاصلمون زیاده.

بعد با خواهرشوهر مادرشوهر فقظ 5 دقیقه فاصله داریم. تازه مثلا تازه عروسیم بعد از عروسی عروسشون رو دعوت میکنن ولی عمرا همچین کاری نکردن. آخرین بار که خودمون خودمون رو دعوت کردیم همسر سرماخورده بود خیلی شیک برای همسر یک کمی سوپ درست کرد بعد برای من و خودش تن ماهی دراورد که گرم کنه حالا همه دنیا میدونن من تن ماهی بخورم شبیه یه تاول گنده میشم . حالا آدم برای غذا جایی نمیره ولی من میگم آدم مهمون براش میاد یه ذره احترام میزاره. دقیقا تریپ بی محلی میذارن البته مامان ساده من میگه شاید بلد نیستن این مدلین ولی من میگم چرا برای من فقط این مدلین.

حالا فقط این نیستا مادرشوهر کلا ما رو تحویل نمیگیره من که هیچی پسرشو هم تحویل نمیگیره در زمینه بافتنی آدم هنرمندیه پشت سر هم برای دختر و نوه ش میبافه من که هیچی آخرین چیزی که برای پسرش بافته هزار سال پیش بود. من میگم عروست رو دوست نداری حداقل یه ذره لی لی به لالای پسرت بذار. من هرچقدر هم بهش محبت کنم جای محبت مادرش خالیه گناه داره پسرته پسر هووت که نیست.

پ.ن1: البته که بگم اصلا دلم نمیخواد خیلی باهاشون رابطه داشته باشم اما همه حرفم به خاطر همسرمه. وگرنه نه حرف مشترکی دارم نه هیچ چیز مشترکی تنها مکالمه ایی هم که داریم اینه خــــــــب دیگه چه خبر؟ چه خبرا؟ بازم چه خبر؟ بعد از بیست دقیقه حرفامون ته میکشه یه سکوت زجر آوری حاکم میشه که فقط دلم میخواد بلند شم برم خونم.

 



موضوع مطلب : من و فامیل / من و حرفای خاله زنکی

۱٦ دی ۱۳٩٢ :: ٢:٠٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دیشب هم در ادامه چند شب اخیر سردردهای سریالی مسخره ادامه داشت برای همین علاوه بر مسکن یک عدد قرص خواب انداختم بالا بلکه هم مثل آدمیزاد بخوام و صبح سر حال باشم.

همینطور که در انتظار بودم قرص مذکور عمل کنه داشتم مسخره بازی درمیوردم جناب همسر رو میخندوندم! در راستای وظیفه مذکور یاد سخنرانی افتادم که توی تاکسی در تمام مسیر شنیده بودم. سخنرانی شیخ**** حسین****** انساریان( میدونم اشتباه نوشتماچشمک) بله همینطور که داشتم در و گهر میفشاندم و لحن ایشون رو تقلید میکردم یهو آقای همسر فرمودند:

یادش بخیر یه زمانی کل ماه رمضان رو میرفتم فلان مکان که شیخ سخنرانی داشت بعد سخنرانیشون که ساعت 8 شروع میشد من از 6 توی مسجد منتظر بودم!!!!

من:هیپنوتیزم  شوخی میکنی

همسر: نه جدا تازه وقتی سخنرانی شروع میشد نت برداری میکردم میرفتم از روش انشا مینوشتم....

من: قهقهه (یعنی از شدت خنده انگار تو دلم سونامی اومده بود داشتم منفجر میشدم) یعنی الگوی و چراغ راه تو بودن ؟

همسر: آره دیگه همونجوری که تو اپرا وینفیری رو دوست داری منم این آدم رو دوست میداشتم!!

من:ابرو

 

همسر: تازه الگوی من مزیتی که داشت این بود که در دسترس بود میتونستم برم توی جلساتش شرکت کنم ولی تو که نمیتونی بریعینک

من:افسوسافسوس

همسر: تازه به خاطرش میخواستم برم حوزه و ملبس بشم

من:سبز

 

پ.ن1: حالا شاید از نظر بقیه مسئله مهمی نباشه ولی با توجه به بک گراند همسر محترم و شاهکارهای بینظیرشون فکر ملبس شدنشون در حد مرگ منو میخندونه

 



موضوع مطلب : من و خاطرات / من و همسر

۱۱ دی ۱۳٩٢ :: ۳:۱۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

کاش من بیست سالگیم میتونست بشینه پای صحبت های خانم دکتر میترا بابک. دلم برای خود بیست سالگیم که جاهل بود میسوزه.

دلم برای همه ما که توی مدرسه درسی نداریم که یاد بگیریم توی شرایط پیچیده اجتماعی چطور رفتار کنیم هم میسوزه.

چند نفر از ما قربانی رفتارهای اشتباه خودمون هستیم؟

چند نفر از ما توی شرایطی بودیم که بخشی از زندگیم بود ولی حرف زدن ازش تابو بود و برای همین کسی نبود که راه رو نشونت بده. هیچ کس نبود که دستت رو بگیره تو رو به خودت بشناسونه؟ بهت بگه دلیل رفتارت چیه بهت یاد بده که خودت رو دوست داشته باشی؟

هیچ درسی نبود توی مدرسه که به ما یاد بده خودتون رو دوست داشته باشید که از سرویس دادن بیمورد به بقیه دست بردارید. تا خودتون رو دوست نداشته باشید هیچ کسی رو نمیتونید دوست داشت داشته باشید.

خود سی سالگیم خیلی خوشبخت تره از خود بیست سالگیم چون یک عالمه کتاب داره درباره احترام به خودش و با امثال این خانم دکترها آشنا شده که سرنخ رو بهش نشون بدن.

خود سی سالگیم دیگه اشتباه های گذشته رو تکرار نمیکنه با اینکه هنوزم یه جاهیی ریپ میزنه.

نمیذارم دخترم توی سی سالگیش افسوس اشتباه های اجتناب پذیر بیست سالگیش رو بخوره.

سایت دانلود برنامه های خانم دکتر میترا بابک

لینک های مرتبط



موضوع مطلب : من و تلویزیون / من و زندگی

٩ دی ۱۳٩٢ :: ٤:۳٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

از بین اینهمه پیامی که فیلم "سر به مهر" به همراه داشت. جناب همسرجان گیر دادن به قسمت وبلاگ نویسی داستان و در یک اقدام انقلابی وبلاگ دار شدند و در دومین حرکت انقلابی آدرس وبلاگ خود رو به ما اهدا نمودند.

خوب از اونجایی که همسر میدونه من وبلاگ مینویسم ولی آدرسش رو به ظاهر نداره( فکر کن ته ماجرای وبلاگ منو درنیورده باشه میشناسمش دیگه) این حرکتش قهوه ایی نمودن اینجانب بود.

بعد هر پست جدیدی میذاره حتما اعلام میکنه بنده برم ببینم و بازم هم این حرکت نمادینی هست که یعنی ببین چقدر بهت اعتماد دارم ولی تو نداری.

آقا کلا به پرشین و بلاگفا و ... اعتقادی ندارند و میفرمایند چیه اینا دامینش طولانیه برای همین رفتند توی بلاگ فارسی و از اونجا شیرجه میزنند در وبلاگشون.

این صفحه وبلاگشون هم قدرتی خدا چیزی کم از هاگوارتز نداره هزار تا سوراخ سنبه داره مجبوری بگردی ببینی چی رو کجا نوشته.

البته این دومین وبلاگ همسر هست در زمانه گوشه نشینی در خانقاه و کسوت درویشی هم وبلاگی داشتند و مطلب مینوشتند و بعد از دستورهای قضایی از طرف سازمان های خطرناک که  کسوت درویشی خویش رو به کناری نهاد وبلاگ مذکور هم تعطیل شد.

البته الان روزانه نویسی میکنند و از سختی زندگی با اینجانب میخواهند بنویسند انشالاچشمک ما هم چهارچشمی حواسمون رو جمع میکنیم که به بیراهه نرند و سر از جاهای مخوف  درنیارند. ( بچم کلش بو قورمه سبزی میده ژنش در این زمینه خیلی فعاله خدا پدرش رو بیامرزه که از اون مرحوم به ارث بردن انگاری)

هنوزم مطمئن نیستم که آدرس وبلاگش رو بذارم اینجا والا به خدا با اسم و فامیل اطلاعات شناسنامه ایی مینویسه آخه این چه کاریه؟

البته دروغ نگم از کارش خوشم اومد و اینکه فکر نمیکردم قلم خوبی داشته باشه با اینکه هروقت احساساتش قلیان میکنه در لحظه کلی شعر نو و هایکو برای ما میگه ولی خوب جدی نگرفته بودمشناراحت الان تازه فهمیدم که به به چه شووووهر با احساسی!

 

 



موضوع مطلب : من و همسر

۸ دی ۱۳٩٢ :: ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

به همین سوی چراغ قسم مادر یادم میاد یه روزی من و مامان و بابا توی ماشین بودیم. بابا نطقش شکوفا شده بود بهم گفت: ول کن کارای مربوط به ثبت شرکت رو بیخیال شرکت بشو ! من بهت پول میدم برو سفر برو بگرد برو حالشو ببر.

بعد از اونجا که یه آدم نفهم لجباز بودم. گفتم که نــــــــه من میخوام کسب و کار خودم رو داشته باشم من میخوام مستقل باشم از پول خودم همه چیز رو بدست بیارم. بععععله در این حد آرمان گرای غیرواقع بین بـــــــــــــــــــــــــــــوق بودم.

تازه یه سری آدم به اصطلاح دوست هم تشویقم کردن که آفرین باریکلا تو به جای قبول ماهی میخوای ماهی گیری یاد بگیری. ای تو روح همشون با این وضع دوستیشون والا به قرعـــــان

هیچی دیگه الان سه سال گذشته به غلط کردن افتادم آقا .... خوردم زمان رو به عقب برگردونید تا انتخابم رو اصلاح کنم.

الان موهام اینقدر سفید نشده بود. پوستم شادابتر بود. کلی دوستهای خوب داشتم باهاشون شیتان پیتان کنم برم سفر. هروقت هم پول کم میاوردم الو بابا... از همه مهمتر اینقدر افسرده نشده بودم . زندگی هم اینقدر تخمی نبود....



موضوع مطلب : من و زندگی

٧ دی ۱۳٩٢ :: ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

دیشب توی خواب توی یکی از چند لوکیشن محدود خواب هام بودم. کنار یه میدونی که خیلی ساله دیگه اون شکلی نیست اولش پیاده بودم و چندتا ماشین عروسی که توی میدون داشت تردد میکرد رو نگاه میکردم.

همه ماشین عروس ها مدلای خیلی توپی داشتند منم به جای نگاه به عروس داشتم به ماشین ها نگاه میکردم.

توی صحنه بعدی خوابم سوار ماشین بودم و داشتم پشت سر یه ماشین عروسی میرفتم که مدلش خیلی عجیب بود هیولایی بود برای خودش. چشمم کف پا ماشینه.

بعد توی دلم داشتم خیلی حسرت میخوردم به ماشین عروسابرو دستم رو زیر چونه م زده بودم دائم به خودم میگفتم توی ازدواج کردن پول خیلی مهمه چرا من الان سوار اون ماشینه نیستم. چرا هیشکی به من نگفت پول اینقدر مهمه؟ هیچی دیگه ضمیر ناخودآگاهم تو خواب داشت کلمات رکیک نثارم میکرد.



موضوع مطلب : من و خواب هام

٥ دی ۱۳٩٢ :: ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

 

خیلی وقت که دارم دریاره یه مجله اینترنتی فکر میکنم. یه مجله ایی که خانم ها از خوندنش لذت ببرن. کار طراحی سایتش رو من و همسر با هم میخوایم انجام بدیم و با توجه به اسمی که انتخاب کردیم طرح هایی هم مد نظرمون هست.

دامنه  و هاست مورد نظرمون هم ثبت شد.

خب اول اینکه دوست دارم نظرات شما رو به عنوان یک خواننده بدونم شما به عنوان کسی که میخواید یک سایت مختص خودتون رو بخونید به نظرتون چه بخش هایی باید در این طرح گنجونده بشه؟ چه مطالبی رو بیشتر دوست دارید بخونید؟

و دوم اینکه خیلی دوست دارم دوستان مجازی که توانایی دارند و دوست دارند بخشی رو به عهده بگیرند اعلام آمادگی کنند و بخشی رو که میتونند دست بگیرند به من بگند. در واقع میخوام یه تحریریه داشته باشیم.  هیچ محدودیتی هم برای توانایی ها وجود ندارند درباره هر مطلبی که به نظرتون میرسه برام بنویسید. هر چیـــــزی...

خیلی دلم میخواد که همه دوستانی که این مطلب رو میخونند نظراتشون رو برام بذارند خیلی از دوستان که همیشه به من لطف دارند  اما خواهش ویژه من از خواننده های خاموشم  هست چون بر اساس آمار نظرات اینجا خیلی کمتر از بازدیدهای روزانه هست. خیلی دوستون دارم . منتظر نظرات خوبتون هستم.

پ.ن1: اگه اجازه بدید در مورد اسمی که انتخاب کردیم و بخش هایی که در نظر داریم فعلا چیزی نگمقلب



موضوع مطلب : من و نشریه

۳ دی ۱۳٩٢ :: ۱:٥٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

پنج شنبه ایی که گذشت قرار بود که ساعت 5 عصر بریم سمینار. همه کارامون رو کردیم قبل از راه افتادن همسر پیشنهاد فرمودند خودمون رو بپیچونیم به جای سمینار بریم گردش.(نتیجه سمینار رایگان این میشه)

بنده هم از خدا خواسته قبول کردم و رفتیم نهار و بعدش هم فیلم " سر به مهر" به کارگردانی هادی مقدم دوست.

ناراحتناراحتناراحت

راستش فیلم رو دوست نداشتم. به نظرم خیلی کند و ملال آور بود. بعد جالبه که همسر خوشش اومده بود

البته تنها بخش فیلم رو که خیلی دوست داشتم تیتراژ شروع بود که خیلی قوی کار شده بود. شخصیت اصلی فیلم یه سری کلمات رو توی گوگل سرچ میکنه که بک گراند قوی از شخصیت اصلی رو نشون میده.

به همسر میگم : واقعا واقعا از فیلم خوشت اومده؟

میگه : آره خیلی خوب بودنیشخند

من: چیش خوب بود آخه؟

همسر: خوب پیام فرعی داستان این بود اگه نمیتونید حرفاتون رو به بقیه بزنید برید توی وبلاگتون بنویسیدشابله

حرفش خیلی دو پهلو بود

حالا اگه من بهش بگم مارمولک بدش میاد والا...

البته خیلی از کسانی که میشناسم از فیلم خوششون اومده بود ولی من اصلا اصلا باهاش ارتباط برقرار نکردم.



موضوع مطلب : من و فیلم

۱ دی ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

 

شما به انرژی خاصی که بعضی از آدم ها دارند اعتقاد دارید؟ توی زندگی من یکی مادر همسر به شدت انرژی بدی داره و هروقت بیاد خونمون یا از چیزی که بهم هدیه داده استفاده کنم به شدت انرژی بدش منو میگیره و داستان درست میشه.

اما دومین نفر صمیمی ترین دوستم هست که امکان نداره بیاد خونمون و کلی اتفاق بد پشت سرش نیافته حالا این شخص جزو آدم هایی هست که خیلی دوسشون دارم و برام عزیزن و وقتی با همیم میتونیم به ترک دیوار هم بخندیم.

بعد جمعه شب این دوستمون و همسرش خونمون بودند. از شنبه صبح داستان ما شروع شد شب قبلش دوستم گفت چقدر جای تختتون بده سرت سمت پنجره اتاق هست سرما میخوریا!!!

صبح شنبه خیلی شیک با مغز فریز شده از خواب بیدار شدم سه تا پتو انداختم روم تا کمی بهتر شدم.

بعدازظهر دوبار نزدیک بود با مغز بخورم زمین یکبار هم توی حمام پام لیز خورد کم مونده بود 180 بزنم

غروب هم همین که حاضر شدم بریم خونه خاله کوچیکه برای شب یلدا +پاگشایی  خیلی شیک و مجلسی با همسر دعوام شد خیلی الکی خیلی بی دلیل. خلاصه که دیر راه افتادیم جلو خونه خاله جان همین که اومدم از ماشین پیاده شم صدای جـــــــــــــــــــــــــــــــــــر به گوشم رسید خودم رو دلداری دادم جوراب شلواریم بود مهم نیست .اما اما دامن قشنگم از قسمت چاک پشتش تا سر  زیپ جر خورده بود. مهمونای خالم حدود 40 نفر بودند همه هم فیس افاده ایی طوری که از چند روز قبل لباسام رو انتخاب کرده بودم مراسم میکاپم هم بیشتر از یکساعت طول کشید این برای منی که در حالت عادی  میکاپم یک ربع طول میکشه یعنی خیلی زیاد. دیگه خودتون حال منو ببینین که پاره شدن دامنم چقدر روی اعصاب بود.

مجبور شدم یکی از دامن های خالم رو بپوشم خیلی با بلورم ست نبود ولی بازم بهتر از هیچی بود.

آخر شب هم با جناب برادرا اومدیم خونه ما برای ادامه شب یلدا اونم تا ساعت 3 صبح طفلی همسر صبح خیلی زود هم باید بیدار میشد ولی خودش دعوت کردشون. اینم از شب یلدای ما.



موضوع مطلب : من و زندگی / من و دوستام / من و فامیل / من و همسر

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed