کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۳٠ بهمن ۱۳٩٢ :: ٤:٥٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

ساعت دو نصفه شب در حال سعی برای خواب

من: همسر بیداری؟

همسر: بعععله.

من: هر ضرب المثلی یه ادامه داره میدونی ادامه ضرب المثل" نه به باره نه به داره" چیه؟

همسر: تو میدونی؟ابرو

من: نه از تو دارم میپرسم!

همسر: نه به باره نه به داره عمویادگارهخنثی

من: شاید: نه به باره نه به داره ، سر جالیز خیاره متفکر

همسر: پیازچه میاره؟!

من:  نه به باره نه به داره سر جالیز خیاره، پیازچه میاره؟!ابرو

همسر: نه بابا درستش اینه

   "نه به باره نه به داره عمویادگاره، سر جالیز خیاره، براش فرقی نداره کی داره کی نداره به ریاله، به دلار به دیناره...."یول

من: مرسی شب بخیر

همسر: شب بخیر

   "true story"



موضوع مطلب : من و همسر

٢۸ بهمن ۱۳٩٢ :: ۳:۳۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

یه کار جدیدی رو همسر شروع کرده و خیلی اصرار داره که منم به تیمش بپیوندم و به هر نحو ممکن داره من رو وسوسه میکنه!

راستش سه تا دلیل از نظر خودم قانع کننده دارم برای اینکه کار رو انجام ندم و از نظر همسر( البته ایشون خیلی لطف دارند) این دلایل اصلا ارزشی ندارند و چون من افتادم روی دنده تخس بازی حاضر نیستم برم تو تیمش! و در ادامه صحبت های گوهربارشون فرمودند که من لجباز هستم و تا خودم نخوام هیچ کس نمیتونه منو قانع کنه! ولی به طرز زیرکانه ایی سعی در وسوسه من داشت!

حالا این سه تا دلیل از نظر خودم به شدت منطقی چیه:

دلیل دوم: آقا هرکسی رو بهر کاری ساختند به نظر خودم من خیلی به درد این کار نمیخورم. این کار روابط عمومی به شدت بالا میخواد حالا درسته آدم اجتماعی هستم ولی اصولا یکی دو جلسه طول میکشه تا با آدم ها راحت برخورد کنم یه جور خجالت محوی همیشه همرام هست. بهش میگم من مثل تو نیستم کمتر از ده دقیقه دل همه رو ببرم به سرعت روشون تاثیر مثبت بگذارم. همسر من برخلاف من فوق العاده کاریزماتیک هست. البته ایشون میگن همه از تو شیکم مادرشون کاریزماتیک نیستن که ولی از نظر من از همون شیکم مادر آدم یا کاریزماتیک هست یا نیست.

دلیل سوم: توی تیم مورد نظر دو نفر آدم هستند که اتفاقا فامیل همسر جان می باشند و به شدت به شدت از اینا خوشم نمیاد. یکشیون رو که همون اولین بار روز خواستگاری دیدم دلم میخواست از تو کیفم یه کلاشینکف دربیارم بزنم وسط دوتا چشماش والا به قرعان! آخه آدم این همه نچسب. اون یکی رو هم تو جشن نامزدی در ده دقیقه اول زدم به تیپ و تارش که حد و مرزش رو بدونه آخه آدم با عروس که اولین باره میبینتش شوخی ناجور میکنه مرد بایس جنتلمن باشه! البته همسر میگه نه اتفاقا خود فلانی میگفت چرا بی رو نمیاری اون بیزنس رو میشناسه  پول رو میشناسه و از این...چشمک حالا البته خدا میدونه اینا رو همسر از خودش گفت یا اون گفته با توجه به شناختی که از همسر دارم میدونم رگ خواب من دستشه اینا رو گفته دید من به اون آدم رو درست کنه!

و اما دلیل اول: خوب همسر و همه این آدم ها قبلا کار مشابهی رو انجام میدادن که اتفاقا سودآوری خیلی بالا داشته ولی به دلایلی گروهشون از همه میپاشه و همه این آدم ها روزگاری با هم داشتند...

گفتنش یه کم سخته ولی این مقدمه رو بگم که به هر حال ما آدم های بالغی هستیم و خیلی بچه گانست که انتظار داشته باشیم اولین شخص زندگی همدیگه باشیم به هرحال قبلا کسایی تو زندگی من بودند و کسایی هم تو زندگی همسر و ما به واسطه همکار بودنمون قبل از ازدواج این مسایل رو درباره هم میدونستیم و مشکلی هم نداریم به نظر من که کاملا طبیعیه و البته اینجورم نیست که بششینیم دراین باره با هم صحبت کنیم اصلا حرفش رو هم نمیزنیم ولی خوب هرجفتمون میدونیم چه خبر بوده و مهم اینه که الان از انتخاب هم راضی هستیم و میدونیم نیمه گمشده هم هستیمسبز

از داستان دور نشم توی کار قبلی دوست سابق همسر هم بوده با اینکه الان نیست ولی همه اون آدم ها اون شخص رو میشناختند و دیده بودند و همسر دو سه روز اول که رفته بود میومد خونه میگفت وای همه سراغت رو میگرند و میگن چرا خانمت رو نمیاری و از این حرفا! بعد این حس در من به وجود اومد که اینا میخوان مقایسه کنند به هرحال اگه منم باشم تو ذهنم مقاسه میکنم دوتا آدم رو با هم. شما نمیکنی؟

بعد حسم حس خانم دووینتر جدیده که جناب ماکسیم دووینتر میخواد دستش رو بگیره ورداره ببره ماندرلی اونجا هم همه از دید  ربکا میخوان به خانم دووینر جدید نگاه کنند و خلاصه اینکه توی همه جای ماندرلی بوی ربکا میاد. تازه از همه بدتر اینکه با اینکه من این دوست سابق رو ندیدم اما به واسطه اینکه میدونستم شغل اصلیش چی بوده و برای اون کار زیبایی چهره به شدت مهمه و چیزایی از این قبیل نمیخوام مقایسه بشم.

اصولا ادم بی اعتماد به نفسی نیستم اما همیشه رفتن توی یه جمع جدید برام سخت بوده مخصوصا که این جمع همچین پیشینه ایی هم داشته باشه!

اینم بگم خل نیستم همینجوری این فکر به ذهنم خطور کرده باشه همسر قبلا یه دوستی داشت به نام آقای الف که اوایل زیاد قاطی ما بود بعد این خیلی سوال هایی میپرسید که رنگ و بوی مقایسه داشت به شدت اصرار داشت خونه پدری منو ببینه شرکت رو ببینه بپرسه چند وقته گواهی نامه دارم آیا رانندگی میکنم چرا فلان جا رفتم سفر و فلان کادو رو برای همسر چند خریدم .... بعد حالم رو بهم میزد خوشبختانه الان در ظاهر که از زندگی ما حذف شده ولی حس سوالاش همش باهامه.

به همسر مورد اول رو خیلی در لفافه گفتم میگه ارواح خاک پدرم اصلا اینطور نیست تو خل شدی این مورد بهانته که پیش من نباشی و...

خلاصه اینکه نمیدونم چیکار کنم!

 

برای دلداری خودم:

1- نقش خانم دووینتر جدید رو  توی فیلم "جوآن فونتین" بازی میکرد نقش ربکا رو هیچ کس!!نیشخند

2-یادم رفت.

3- ماکسیم دووینتر اصلا ربکا رو دوست نداشت عاشق خانم جدید بود بعععله.

4 خوشبختانه فکر کنم آقای الف که نقش خانم دانورس رو توی ورژن ما بازی میکرد فعلا گم و گوره پس این شخصیت تو ورژن ما حذفهقهقهه

5- فقط این وسط ما ماندرلی رو هم نداریمناراحت

چقدر حرف زدم آخیش راحت شدم!چشمک معلومه مغزم به شدت درگیره دارم پرت و پلا میگم؟؟؟



موضوع مطلب : من و همسر / من و شرکت

٢٧ بهمن ۱۳٩٢ :: ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

بعد از چند شب بیخوابی دیشب یا بهتره بگم صبحی ساعت 4:30 بود که خوابم برد اونقدر بیخوابی این چند وقت زیاد بود که صبح نتونستم بیدار بشم همسرجان هم که جدیدا اصلا نیست کار جدیدش که باعث شده یه شب درنمیون نباشه دیشب هم نبود. خلاصه که به شدت خواب بودم حتی یادمه وسط یه خواب بودم که صدای زنگ در آپارتمان رو شنیدم اونم چندبار پشت سرهم. اونقدر بد از خواب پریدم که نمیدونستم کجام الان چه سالی اصلا من کیم تو کی هستی! اوضام خیلی ناجور بود. بعد لباس درست و درمون هم تنم نبود فقط از جام بلند شدم برم ببینم کیه دستش رو گذاشته رو زنگ یذره داد بزنم سرش وسط همین داستان یهو متوجه شدم صدای کلید تو در انداختن میاد در چند ثانیه مغزم به این نتیجه رسید خوب احتمالا همسره میخواد بیادتو ولی کلید پشت دره! اصلا هم تو ذهنم نبود گفته بود تا بعدازظهر نمیام.

صدای کلید که اومد مغزم حتی به خودش زحمت نداد که از چشمی نگاه کنه در و باز کردم حتی منتظر ورود همسر نشدم رفتم. که یهو صدای ببخشید شنیدمعصبانی

فقط درو بستم مغزم تازه کارافتاد یا خدا یعنی کی بود در و باز کردم منو دید با اون وضعیت بدون لباسی خاک به سرم...

سریع لباس پوشیدم دوباره رفتم دم در گفتم بله که یه آقا مسن کلید به دست گفت ببخشید اشتباه اومدم جالب کلیدشم گرفته بود بالا که انگار که بخواد راستگویش رو بهم ثابت کنه.

تنها کاری که کردم و از دستم برمیومد این بود که درو با شدت تمام تو صورتش ببندم.فکر کنم صدای در تا چندتا بلوک اونورتر هم رفت! یعنی شوکه بودما از اون موقع هی دارم فکر میکنم یعنی منو با اون وضعیت دیده خدا کنه ندیده باشه

بعد الان متوجه شدم این واحد روبه رویی ما خالیه دو تا آقا اومده بودن ببیننش که یکیشون همون آقای مذکور بود از تو چشمی در داشتم نگاه میکردم. دلم میخواست درو باز کنم بگم مردک واحد روبه رویی خالیه که کلید دادن بهت حتی اگه اشتباه هم اومدی چرا زنگ خونه ایی رو میزنی که انتظار داری خالی باشه؟ میخوای روح خونه بیاد درو برات باز کنه؟

اینا نیان اینجا رو اجاره کنن بعد من هر روز باید فکر کنم این منو با اون وضع بی لباسی دیده یا نهابله



موضوع مطلب : من و خواب هام

٢٤ بهمن ۱۳٩٢ :: ٤:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

بععععله در راستای پست های قبل و یک ماه تشنج سر پروژه مورد نظر و حرف های همکاران گرام در مورد اینکه من دارم اشتباه میکنم و اصلا همچین چیزی امکان نداره و برخورد بقیه با من مثل اینکه من حرف بیخود میزنم و دارم زور میگم و اصلا چیزی که من میگم وجود خارجی نداره.

خیلی شیک و مجلسی نشستم پای کاری که هیچ اطلاعی ازش نداشتم و در کمتر از 2 ساعت ادعام رو ثابت کردم و کاری که بعضی از همکاران عزیزم که اکسپرت بودن و نمیتونستن انجام بدن رو انجام دادن و حسم بعد از این کار کلی پشت و وارو بود به اضافه اینکه بارها بارها اعلام کردم که من از همه باهوشترمخنده

بعععله اعلان عمومی دادم که من از همه باهوشترم و کلی حرکات موزون و شادمانی و ورجه ورجه.

حس خوبی بود بعد از یک ماه فضای تشنج ذهنم و اینکه بقیه دائم یادآوری میکردن اصلا همچی چیزی ممکن نیست خودم با چندساعت نشستن سر کاری رو که تخصص اونهاست و از نظر اونا غیر ممکن انجام دادم.

الانم از شادی در پوست خویش نمیگنجم و اعتماد به نفسم رو سقفه!ابله

خوب من برم کلی فخر فروشی کنم و بهشون یاداوری کنم من از همشون باهوشترمیول

خودم میدونم ادم باید متواضع باشه ولی قبول کنید اینکه ادم دستاوردهاش رو بکنه تو چشم کسایی که باهاش مثل یه کسی که هیچی بلد نیست رفتار کردند حس خیلی خوبیه. و منم اصلا فکرش رو نمیکنم که بذارم یه لحظه فراموش کنند من رویا پرداز نیستم و از اونا بهتر کارم رو بلدم!!!!!

حالا درسته تئوری سفر در زمان رو ثابت نکردم ولی برای هرکسی موارد موجود در کارش خیلی مهمه!

 



موضوع مطلب : من و شرکت

٢۳ بهمن ۱۳٩٢ :: ٤:۱۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

همه پروژه رو پاک کردم. وقتی بارها بارها چیزی رو برای کسی توضیح میدی به ساده ترین موضوع و اون متوجه نمیشه دیگه چه انتظاری باید داشت مجبوری سطح ارتباطت رو با این آدم در حد خودش پایین بیاری. شاید مجبور باشی در حلقه ارتباطات بمونی اما چه فایده داره وقتی نتونی اعتماد کنی! شاید تقصیر منه اما وقتی چیزی از چشمم بیافته دیگه افتاده.

دیگه برام مهم نیست ارتباط باید تا سطح روتین و معمولی کاهش پیدا کنهو شاید به نظر احمقانه برسه اما تو تمام این چند تنها کاری بود که با عشق شروع کردم براش هیجان داشتم. که تموم شد رفت توی زباله دان تاریخ! آدم هایی هم که این کار رو هیجان من کردند خودشون نتیجه ش رو میبینند.

از اون مواردی که نمیتونم ببخشم نمیتونم فراموش کنم. تنها دلخوشی بود که داشتم...



موضوع مطلب : من و زندگی

٢۳ بهمن ۱۳٩٢ :: ۱:۱٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

خیلی داغونم! خیلی حس بدیه وقتی یه چیزی خیلی خیلی برات مهمه و براش زمان گذاشتی نه مثل کارای دیگه بلکه از جون و دل و با عشق براش زمان گذاشتی و بعد کسی که قول داده کمکت کنه هیچ کاری نکنه! هیچ کمکی بهت نکنه که هیچ حتی اخلال ایجاد کنه حتی نتیجه همه کارات رو خیلی راحت از بین ببره.

دلم خیلی شکسته دارم های های گریه میکنم و اینو مینویسم چون هیچ کس نمیفهمه چی میگم نمیفهمه توی شرایط روحی الان من این کار برام همچی بود برام انگیزه بود برام انرژی بود.

بعد وقتی خراب میشه بعد وقتی ریده میشه به کارت وقتی هیچ کس درک نمیکنه چه حسی داره...

بعد میگن چرا عصبانی میشی چرا هر حرفی رو میزنی! مگه اونا فهمیدن که این کار برای من یه طناب نجات بود از حال این روزام! وقتی یه سری ادما پشتت رو خالی میکنن آدم هایی که ازشون انتظار نداری آدم هایی که ادعاشون گوش آسمون رو پر میکنه که ما پشتت وایستادیم تو تکیه کن به ما. بعد همین ها حتی حالت رو درک نمیکنن. حتی خیلی راحت میگن قولی ندادیم. خودت بکن چرا از ما میخوای؟

چرا باید فکر کنی اینا جاهای دیگه همین کا رو باهات نمیکنن.

داغونت نمیکنن، پشتت رو خالی نمیکنن، چرا اصلا باید به اینا اعتماد کرد.

من تو زندگیم کم اعتماد میکنم ولی وقتی اعتماد کردم انتظار این چیزها رو ندارم. بعد یه جا مثل امشب کم میارم اشکام قطع نمیشه از همه چیز میبرم

بفهمید آدمهایی که سخت اطمینان میکنن آدمایی که روی قول های شما حساسن اینا تنهان اینا زخم خوردند نگید این که چیزی نیست چرا این قدر زود ناراحت میشی نگید تو رو خدا اینا زخم دارند. اینا چیزای سیاهی دیدن اینا روزای بدی رو گذروندن اگه به شما اعتماد کردن حرف شما براشون مهمه بوده و حالا ازتون ناراحتن به نظر شما ارزش ناراحتی نداشته بدونید برای اونا مهم بوده برای اونا همه چیز بوده برای اونا همه چیز بوده و گرنه نمیشستن های های زار بزند! اینا دلشون اعنماد میخواد اطمینان میخوان تو رو خدا انصاف داشته باشید اینا دیگه تحمل ندارند اینا به اندازه کافی زخم خوردن شما دیگه نزنیدشون...



موضوع مطلب : من و زندگی

٢٢ بهمن ۱۳٩٢ :: ٢:٢٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

زده به سرم برای عید برم موهامو یکی از این رنگ ها کنم! حالا فقط دارم بهش فکر میکنم شایدم اصلا همچی ریسکی نکنم.

هیچی دیگه دارم بازم دنبال رنگ های جیغ میگردم. بیشتر طیف بنفش رو دوست دارم. اول میخواستم بلوند کنم ولی تا گفتم قیافه همسر کج شد ولی درمورد این رنگها صحبت کردم برق شیطنت و خوشحالی رو تو چشماش دیدم. به نظرتون چیکار کنم؟

پ.ن1: پست قبل بالاترین بازدید رو در دوران وبلاگ نویسی من داشته ولی کمترین نظرات رو!!! کمتر از یک درصد بازدید کننده ها نظر گذاشته بودند خب چرا؟

 



موضوع مطلب : من و ایده ها

٢۱ بهمن ۱۳٩٢ :: ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

دقت کردید بیشتر ما ایرانی ها 90درصد مواقع از هم طلبکاریم. همیشه حق رو به خودمون میدیم. همیشه اون چیزی که ما فکر میکنیم درسته، اون چیزی که ما میپوشیم قشنگه، اون اعتقادی که ما داریم کامله! خیلی راحت به دیگران برچسب میزنیم. خیلی راحت آدم ها رو دسته بندی میکنیم و همیشه خدا دسته ایی که ما توش هستیم بهترین دسته هست. اگر کسی مثل ما لباس نپوشه و آرایش نکنه یا خیلی امله یا خیلی .... بستگی داره ما جزو کدوم گروه باشیم. اگر کسی اعتقاد ما رو قبول نداشته باشه یا خیلی سنتیه یا خیلی کافر و بی دین، اگر کسی مخالف ما نظر بده با بلدوزر از روی طرف رد میشیم و بهش برچسب نفهم بودن میزنیم.

یاد نگرفتیم به نظرات هم احترام بذاریم یاد نگرفتیم قضایا رو از زوایای مختلف نگاه کنیم. شایدم تقصیری نداریم مشکلمون از اونجا شروع میشه که بهمون یاد ندادن هیچ وقت یاد نگرفتیم به حقوق دیگران احترام بذاریم مردمی همستیم که همیشه خودمون در اولویت هستیم خواسته هامون نظراتمون منافعمون همیشه خودمون.! یاد نگرفتیم، یادمون ندادن که هر آدمی میتونه متفاوت فکر کنه متفاوت رفتار کنه.

این مشکل توی دنیای مجازی حتی شدیدتره. چون همه ما پشت یه هویت مجازی دور از دسترس پنهان میشیم و خیلی راحت حق رو به خودمون میدیم خیلی راحت درباره بقیه نظر میدیم. کافیه یه نگاهی به قسمت نظرات سایت های مختلف بندازیم از یه سایت دانلود فیلم و اپلیکیشن بگیر تا سایت خبری!

آی دی های مجازی شروع میکنند  نظر خودشون رو تحمیل کردن که فقط من درست میگم. انتظار داریم همه آدم ها مثل ما باشند و خلاف این رو ببینیم شروع میکنیم بدگویی و تخریب کردن.

جالب اینه که توی دنیای مجازی همه خودمون رو کارشناس میدونیم از فلان موضوع سیاسی بگیر تا نوع عوض کردن پوشک بچه! ما همه چیز رو بلدیم البته فقط توی دنیای مجازی.

گاهی  حرص میخورم گاهی میخندم گاهی فکر میکنم واقعا چرا اینجوری شدیم؟ شاید خودم هم اینجوری باشم شاید تو هم اینجوری باش.

تا کی میخوایم به دیگران برچسب بزنیم؟ تا کی میخوایم فکر کنیم فقط ما عقل و شعور تصمیم گیری داریم؟ بهتر نیست اجازه بدیم آدما برای خودشون فکر کنند، تصمیم بگیرند و زندگی کنند؟



موضوع مطلب : من و زندگی / من وغرنوشت

۱۸ بهمن ۱۳٩٢ :: ۳:٥٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

همه میدونیم یه روز خوب با یه صبحانه خوب شروع میشه.

من از املت پر روغنی که یه عالمه سرخ شده باشه برای صبحانه خیلی بدم میاد دوست دارم همه چیز نرم و پفی باشه.

عادت دارم تخم مرغ ها رو بریزم تو یه ظرف هم بزنم یه گوجه توش رنده کندم قارچ و سوسیس رو هم قاطیش کنم بعد همه رو با هم بریزم توی طرف با یه ذره روغن به قول همسر املت آب پز!

همسر عادت داره سوسیس ها رو جدا سرخ کنه گوجه  رنده شده رو بزار آبش کشیده بشه بعد تخم مرغ ها رو بزنه آخر سر سوسیس رو قاطی کنه یعنی همه چیز پر از روغن و حسابی سرخ شدهناراحت

بعد رقابت داریم کی صبح ها املت درست کنه. من بدو بدو صبح ها بدون شستن صورت و مسواک میرم تو آشپزخونه مدل خودم درست کنم نرسیده به آشپزخونه نمیدونم چجوری زودتر از من داره املت درست میکنه دقبقا صبحم میریزه بهم که هیچ هر وقت اون غذا درست میکنه من ظرف میشورم یعنی من نه تنها املت پر روغن خوردم باید هزار و پونصد تا ظرفی رو که برای یه املت کثیف کرده هم بشورمعصبانی

تو یه ظرف تخم مرغ ها رو میشکنه تو یه ظرف سوسیس سرخ کرده میزیره تو یه ظرف قاشق که باهاش همزده رو میزاره.

اول صبحی همچی اعصابم میریزه بهم و دنبال بهانه میگردم دعوا راه بندازم. خوب بدم میاد دارم یه کاری میکنم میاد از دستم میگیره تازه من ظرف هم باید بشورم این چجور صبحی میتونه باشه؟

چشمک

 



موضوع مطلب : من و همسر / من و آشپزی

۱۳ بهمن ۱۳٩٢ :: ٢:۳٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

ای کسانی که آپارتمان نشین هستید شرم بر شما باد اگه موقع درست کردن شام های خوشمزه هود را روشن نکنید. شرم بر شما باد.

پ.ن: از سر شب تا حالا دوبرابر معمول خوراکی خوردم بلکه مغزم رضایت بده. این بوی شام همساده رفته رو سیستم عصبیم داستان شده با هیچی رضایت نمیده. به نظرتون زشته با یه بشقاب برم دم درشون ؟



موضوع مطلب : من و آشپزی

۱٠ بهمن ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

مدت زیادی بود که فیلم رو گرفته بودم ولی تجربه بدی که از فیلم های ایرانی دارم باعث میشد سمتشم نرم. مخصوصا اینکه خواهرم خیلی تاکید داشت که ببین و ا اونجایی که سلیقمون اصلا جور نیست بیشتر باعث شد طرفش نرم.

امشب که باز تنها بودم با ترس رفتم سراغش. مطمئن بودم بعد از ده دقیقه خاموشش میکنم ولی ...

صحنه ایی که قراره نریمان و رویا برن کنسرت و نریمان زنگ میزنه بعد اون هیجانی که تو صداشه  اون حال رویا ، دلم رو لرزوند بغضم شکست. گریه کردم . اونجایی که از توی تراس داشت لباسش رو نشون میداد جایی که غیرتی شده بود که چرا در خونه بازه. در تمام مدت گریه کردم. دلم یه خلایی رو دید که همیشه نادیده گرفته شده.

من اگه جای رویا باشم هیچ وقت علی رو نمیبخشم خیانت قابل بخشش نیست. هنوزم بغض دارم انگار که یه حفره تو قلبم سر باز کرده و مثل یه سیاه چاله داره همه روحم رو به داخل میکشه و تنها چیزی که باقی میمونه ... نه اشتباه کردم هیچی باقی نمیمونه.

مرسی پیمان معادی عزیز با اولین فیلمت خیلی وقت بود این بخش از روحم نبود خیلی وقت بود که جاش خالی بود خیلی وقت بود که یادم رفته بود این حال چه حسی داره. مرسی پیمان معادی عزیز



موضوع مطلب : من و فیلم

٩ بهمن ۱۳٩٢ :: ٤:٠٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

تعریف از خود نباشه از اون دسته آدم هایی هستم که سعی میکنم وقت شناس باشم خیلی خیلی کم پیش میاد که به قرار مهمی دیر برسم یا جایی دعوت باشم دیرتر از ساعت مقرر برسم باعثش هم پدرم بوده وقتی میگه ساعت مثلا 9 منتظرم اگه 9 ما بشه 9:30 داستان درست میکنه. وقتی با پدر میخوایم بریم مهمونی یا عروسی همیشه جزو اولین مهمونا هستیم و از مسافرت چیزی نگم بهتره که ساعت 5 صبح بیدار باش میرنه که راه بیافتیم انگار جنگه. توی مسافرتم که دیگه 8 صبح بیدار باش میزنه هرچی هم بگیم بابا جان بیخیال اومدیم تفریح زیر بار نمیره.

حالا دقیقا برخلاف ما خانواده همسرجان هستن مخصوصا داماد گرامشون. مثلا قراره ساعت 7 جایی باشن ساعت 10 میرسن. جلسه خواستگاری کلی تاکید کرده بودم به همسر که جان من راس ساعت بیا که خوشبختانه به موقع رسیدن اما شب یلدا پارسال ساعت 10:30 رسیدن خونه ما. کلا رو اعصابن!!!

حالا دقیقا پارسال درست روز 9 بهمن مهمترین روز زندگیم یعنی روز عقدمون جای دو خانواده عوض شد.

ساعت 2 وقت محضر داشتیم کلی هم عاقد تاکید که راس ساعت اینجا باشید منم کلی برای همسر خط و نشون که دیربیاید خفه ت میکنم.

بعد خیلی شیک و مجلسی صبحش همه کارای ما تو هم پیچید و هول هولکی راه افتادیم مامان وبابام با یه ماشین زودتر رفتند دنبال پدربزرگ مادربزرگم، من و خواهر برادرا هم با هم راه افتادیم. که هممون با نیم ساعت تاخیر رسیدیم.نیشخندیعنی همسر زنگ میزد که کجایی ما تو محضریم .بعد ما تازه راه افتاده بودیم. همین که هم رسیدیم همسر و خواهرجانشون دم در بودند منم به شدت از دست خواهرش شاکی بودم( چند روز قبلش خیلی پرو به من گفته بود به م هم گفتم اگه زنت نمیتونه با مامانت و شرایط ما کنار بیاد هنوز که چیزی نشده میگید آزمایشاتون بهم نخورده و همه چی رو کنسل میکنیم) همون دم محضر دیدیم مثل عروسا لباس سفید پوشیده لجم درومد من عروسم من لباسم باید سفید باشه کلی با غرغر سر همسر از پله های محضر رفتییم پایینزبان

ولی حسی که اون لحظه داشتم عجیب بود یه جور بی حسی مطلق یه جور خاصی بودم که نه میتونستم فکر کنم نه میتونستم حواسم رو جمع کنم. سالن محضر فوق العاده زیبا بود یه سن بزرگ با سفره عقد خوشگل برای عروس و داماد از روی سن یه آبنما به سمت پایین بود و قسمت پایین هم صندلی برای بزرگترها و همراهان. اگه از قبل سالن عقد رو ندیده بودم مطمئنا یادم نمیموند که شکلیه چون هیچ چیزی تو ذهنم نبود و از توی فیلم ها و عکس ها بعدا جزییات رو دیدم.

موقع امضاها هم داماد همسرشون یه سری شوخی های مسخره داشت میکرد که دلم میخواست خودکار رو بکنم تو چشمش از بس استرس داشتم اینم بی نمک شوخی میکرد. فقط چهره مامانم یادمه که با اون شال سفید و مانتوی جینگول مستون سفید مشکیش مثل فرشته ها داشت گریه میکرد.

حتی یادم میاد مادربزرگم قبل اینکه از سن عروس داماد برم بالا کلی چیز داشت بهم میگفت که این دعا رو بخون و تا زیر لفظی نگرفتی بله نگو... خلاصه که سومین بار یادم رفت زیر لفظی بگیرمهمینجوری بله گفتم.

اینا هم گذاشته بودند همه توصیه های ایمنیشون رو همون لحظه بهم میگفتن فلان سوره رو بخون و فلان دعا رو بکن. عمرا هیچ کدومش یادم نموند فقط یه توصیه مادربزرگ یادم موند اونم چون خیلی خنده دار بود توی اون لحظه های بی حسی تو ذهنم موند و انجام دادم. گفت : داشتی عسل میذاشتی تو دهنش نذاری انگشتت رو گاز بگیره ها ولی تو انگشت اونو گاز بگیرقهقهه هیچی دیگه گاز گرفتم بد طور!!!!

بعد از عقد هم چون تو سالن مجتمع ما مراسم داشتیم خانواده ما که بدو بدو رفتن خونه ما هم راهی آتلیه شدیم

 

بعد جالب اینه که ما رفتیم آتلیه کلی عکس و اینا انداختیم رسیدیم خونه ما یک ربع بعد فامیلای همسر رسیدن از همه دیرتر مادر و خواهر داماد اومدن.

اونوقت فامیلای سرخوش ما از ساعت 4 خودشون رفته بودن خونه ما جشن و پایکوبی!

بعد اون مهمونی هم جزو بهترین مهمونی های عمرم بود بابام سنگ تموم گذاشته بود برای شام و پذیرایی و شاباش و...چشمک

نکته جالب دیگه هم این بود من رسیدم خونه سریع لباسم رو عوض کردم و همین که خواهرشوهر رسید میخواستم خفش کنم رفته بود لباس رنگ لباس من گرفته بود و مادرشوهر اومده میگه وای این نشون میده چقدر دل به دل راه داره اونقدر عصبانی بودم منی که هیچ وقت جواب نمیدم گفتم دل که چه عرض کنم دهن لق شازده داماد بیشتر پل ارتباطی بوده.

یعنی اون شب دلم میخواست خواهرش رو خفه کنم. نکته جالب بعدی این بود که چون خانواده من  مراسم رو خیلی سنگین برگزار کرده بودند و خیلی بریز بپاش کرده بودند قیافه مادرشوهر خواهرشوهر همچین تو هم بود که خدا داند.ولی جزو بهترین روزای عمرم بود.

چقدر دلم برای پارسال این ساعتا تنگ شده توی راه خونه بودیم برای قر دادن. الان که دارم فکر میکنم یادم اومد که بعد از آتلیه قبل رفتن به جشنمون من و همسر خواهر جان خیلی دل گنده رفتیم فلافل زدیمزبان



موضوع مطلب : من و زندگی / من و همسر

٧ بهمن ۱۳٩٢ :: ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

یکی از جدیدترین تفریحاتم شب هایی که همسر خونه نیست اینه که با شامم تا خرتناق پیاز میخورم.آقا یه حالی میده یه حالی میده اصلا عجیب! اصلا میخوام نون پنیر پیاز بخورم یعنی در این حد.  لذت میبرم از بوی پیازم



موضوع مطلب : من و زندگی

٥ بهمن ۱۳٩٢ :: ۱:۱٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

فیلم " گرگ وال استریت" ساخته مارتین اسکورسیزی یکی از فیلم های عالی هست که این چند وقت دیدم. ماجرا بر اساس داستان واقعی از زندگی شخصی به نام جوردن بلفورث هست.  لئونارو دی کاپریو در نقش جوردن بلفورث بازی بی نظیر مبهوت کننده ایی ارائه داده . من به شخصه طرفدار دی کاپریو نیستم ولی بازیش در این نقش یکی از بهترین بازیهایی هست که توی این چند وقت اخیر دیدم دی کاپریو به مدت 3 ساعت تماشاگر را با بازی جذابش میخکوب میکنه.

زمان فیلم حدود 3 ساعت هست ولی بهتون اطمینان میدم که اصلا متوجه گذر زمان نمیشید.

این فیلم نامزد بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین بازیگر نقش اول مرد برای اسکار شده.

البته فیلم پر از صحنه های برهنگی، فحش های رکیک و مصرف مواد هست.

اگه دنبال یه فیلم متفاوت هستید حتما این فیلم رو ببینید.

پ.ن1: متن بالا رو وقتی نوشتم که داشتم دوتا کار دیگه رو همزمان انجام میدادم بعد الان که خوندمش فهمیدم چه نثر مسخره ایی داره . شرمنده دیگه حال ندارم درستش کنم. فقط خواستم بگم فیل خیلی خوبی بود ببینیدشچشمک



موضوع مطلب : من و فیلم

۱ بهمن ۱۳٩٢ :: ٦:٢۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

توی دفتر چندتا گلدون بی مصرف داشتیم توش خاک بود اما گلاشون خشک شده بود و نزدیک یک سال بود گوشه آشپزخونه دفتر یه گوشه رو پر کرده بود. خاکشون خشک خشک بود و یک کمی هم آت و آشغال توشون جمع شده بود.

بعد امروز همسر منو صدا کرده اینو نشونم داده

ای جونم به این اراده

توی این خاک سفت و بدون کود. بدون تابش مستقیم نور، بدون رسیدگی، بدون محبت و مهر ... چه توانی چه امیدی! از دیدنشون لذت بردم.

فقط یادم نمیاد چه گلی قبلا توی این گلدون بوده.



موضوع مطلب : من و گلدون هام

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed