کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢٧ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

با اینکه دلم میخواست موهام بنفش باشه ولی این رنگی کردم. توی نور شرابی خوشرنگه! رنگش هم عالی بودا. من هروقت رنگ میزارم موهام خارش میگیره یا پوست سرم ملتهب میشه اما اینو خیلی دوست داشتم. تازه موهای من اصولا دیر رنگ باز میکنه ولی این با اینکه در دوران پریود بودم سریع رنگ گرفت تازه خوشرنگ هم شد.

میدونم دوبار بشورم قهوه ایی میشه ولی لازم بود تا حالم سرجاش بیاد.

بچه ها دقت کردید چه تبلیغی کردم برای رنگ مو ولی مخصوصا مارکش را برداشتم؟!! آخه این مارک خاص را فقط یک شرکت وارد میکند و اینجوری نیست که همه مغازه ها داشته باشند البته به همین دلیل هم هست که تقلب نداره. این شرکت هم ما هر روز توش پاتوق کردیم برای همین اسم مارک رو هم نیوردم. البته به قول خواهرم یه ذره رنگ مو رو خریدی 30 تومن معلومه باید خوب باشه.

حالا نمیدونم در دراز مدت تاثیرش چی باشه.

پ.ن1: هدف های سال 93 رو هم نوشتم فقط نمیدونم کجا گذاشتمش . یه همچی آدم با سلیقه ایی هستم



موضوع مطلب : من و سلامتی

٢٦ اسفند ۱۳٩٢ :: ٧:٠٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

سال 92 برای من سال خیلی خوبی بود. اول سال که یه سفر خوب داشتیم و خیلی هم خوش گذشت،تا شهریور همش بدو بدو داشتیم برای عروسیمون. اونم خیلی خیلی خوب برگزار شد خاطرش بهترین خاطره زندگیم تا اینجا هست طوری که هر دو روز یکبار به همسر میگم بیا دوباره عروسی بگیریم.ابله نیمه دوم سال 92 را هم دوست داشتم تجربه زندگی با همسر زیر یک سقف تجربه منحصر به فردی بود. اینکه یه آدمی باشه توی دنیا که اینقدر مهربون و دوست داشتنی باشه برام قابل تصور نبود. بودن در کنارش آرامش زندگیمه از اینکه خدا ما را کنار هم قرار داد خیلی خوشحالم. کلا سال 92 یکی از بهترین سال های زندگیم بود البته یه ایرادهایی داشت که مهمترینش مشکلات مالی بود. تجربه ایی که تا امسال نداشتم و فهمیدم خیلی سخته!!! این یک ماه آخر سال را خیلی دوست نداشتم چون به دلیل مشکلات مالی و یک در میون بودن همسر هیچی از تغییر فصل نفهمیدم اصلا شور و هیجان اومدن سال جدید را ندارم. حوصله هم ندارم. ولی در کل از بودن سال 92 در زندگیم خوشحالم و امسال جزو سالهای خوب و قشنگ زندگیم حساب میشه. خدایا بابت امسال ازت تشکر میکنم



موضوع مطلب : من و زندگی

٢٢ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

برای مجله جیلی بیلی یک صفحه فیس/////ساختیم بعد اولین بار شروع کردیم دعوت از دوستان و به صورت رندوم این کار رو انجام دادیم البته اکثرا خانم ها بودند که این دعوتنامه ها را دریافت کردند به صورت قصدی نبود چون حس کردیم مطالب بیشتر مورد توجه خانم ها هست. اتفاقا خیلی هم سریع آمار صفحه بالا رفت. جالبی ماجرا اونجا شروع شد که بعد از دو روز با سیل درخواست آقایون برای عضویت روبرو شدیم. اونقدر درصد تعداد آقایون زیاد بود که واقعا تعجب کردیم. طوری که مثلا از 50 تا درخواست عضویت صفحه 48 تاشون آقا هستند.

بعد از چندمین بار که با این صحنه روبرو شدم با چشمانی گرد داشتم همسر رو نگاه میکردم که دلیل این اتفاق چیه؟

همسر خیلی عادی میگه: مثل مگس که دور شیرینی جمع شه، چون یک صفحه ایی هست که جمع خانم ها جمعه اولا به این خاطر هجوم میارن دوما اینکه ما مردا فضولیم میخوایم درباره اطلاعات خانمانه بیشتر بدونیمچشمک

هیچی دیگه میخوایم چندتا مطلب مردونه بذاریم ببینیم اوضاع چجوری میشه.

میشه از دوستان خواهش کنم که سایت مجله اینترنتی جیلی بیلی رو لینک کنند یا معرفی کنند. دوستون دارم زیادماچ

 



موضوع مطلب : من و نشریه

٢٠ اسفند ۱۳٩٢ :: ۸:٠۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دلم از خانوادم خیلی گرفته. خیلی از دست همشون ناراحتم چشم انتظار کمک ازشون نیستم ولی فکر نمیکردم این جوری نسبت به یه سری چیزا بی خیال باشن. پدر و مادر من تو هر موقعیتی دست چکشون به راهه برای کمک به انواع آدم ها مخصوصا دم عید. بعد یه خبر از بچه خودشون نمیگرین که خرت به چند، شمایی که آخر سال خوردید به کسادی  اصلا شب عیدی چیکار میکنید اصلا بی خیال داماد، تو دختر ما بودی همیشه تو ناز و نعمت گذروندی الان دقیقا شب عیدی داری چیکار میکنی؟ فقط دلم میخواست ازم میپرسیدن همه چی روبه راه؟ اونقدر نگران لباس شب عید خواهر و برادره هستند اصلا چرا از من نپرسیدن تو چیکار کردی؟ وقتی میگم خرید نمیکنم برام درد داره مامانه میگه خب تو همه چی داری. انتظار کمک مالی ازشون ندارم خدای ما هم بزرگه فقط انتظار توجه دارم. انتظار دارم ازم بپرسن؟ به خداوندی خدا که هیچ انتظار دیگه ایی ندارم.

ازم بپرسن چرا آرایشگاهت رو کنسل کردی؟ چرا دکترت رو کنسل کردی؟ یعنی اینقد گرفتار حل کردن مشکلات بقیه هستند که منو یادشون رفته.

نمیتونن یه سوال بپرسن تو خونت همه چی هست چیزی احتیاج نداری؟ شب عید کم و کسری داری به ما بگو. اصلا حرف بزن همه چیزت رو به راه هست.فقط سوال بپرسن.

برام زور داره این چند وقت هربار به من زنگ زدن درباره خرید کردن خواهره و برادره و دانشگاه پیچوندن اون یکی و هزار تا چیز مربوط به دیگران بوده ولی یه سوال از من یادشون رفته بپرسن.

میدونم دوسم دارن اما اینکه توی این شرایط بهم توجه نمیکنن دلمو شکسته ازشون انتظار دارم.

من میخوام بهم حس اینو بدن که هنوزم بچه اون خونه هستم.

از دست خواهر و برادرم هم شاکیم اون داستانش جداست ولی...

عیب نداره خدای منم بزرگه.



موضوع مطلب : من و فامیل

۱۸ اسفند ۱۳٩٢ :: ٥:٠٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

به امید خدا میخوام این دو تا لب تاپی که جلوم بازه رو ببندم. حداقل تا ساعت 10 بازشون نکنم. لب تاپ خودم و لب تاپ همسر جلوم بازه. کار خاصی هم ندارم دارم الکی میچرخم. روی لب تاپ خودم فی/// شکن ندارم برای همین از لب تاپ همسر استفاده میکنم. میخوام لب تاپ رو ببندم برم کتاب بخونم. دم نوش بذارم. برم یه ذره کارای دستی بکنم. از صبح تا شب نشستیم پای این تکنولوزی و زمانمون میگذره. میخوام ترک کنم.حداقل برم ببینم تا چه ساعتی دوام میارم. گوشی و تبلت هم جزو این قانون هست. اینستاگرام و وایبر و همه امروز رفته روی مخم. سخته ای انگشتام از روی کیبورد جدا نمیشه. سخته ولی باید برم راهی جز رفتن نیستنیشخند



موضوع مطلب : من و ایده ها

۱٧ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱:۱۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

الان وقتشه که شروع کنیم به نوشتن اهدافمون برای سال 1393. نوشتن تعهد میاره بهتره شروع کنیم به خودمون تعهد بدیم برای به ثمر رسوندن اهدافمون.

بیاید هر کدوم لیستی از اهداف سال جدیدمون رو بنویسیم و اگه دوست داشتید بذارید توی وبلاگاتون تا آخر سال بعد ببینیم چند چند هستیم.

اصلا در سال جدید هر وقت به یکی از اهداف لیستمون رسیدیم میام و اعلام میکنیم و بهم دیگه تبریک میگیم.

موافقید؟؟؟

من از فردا میخوام شروع کنم به تهیه لیست سال 93 و تا قبل از پایان سال اینجا قرارش میدم. هر کی موافقه شروع کنه.یالا بچه ها تنبل نباشید.



موضوع مطلب : من و ایده ها

۱٥ اسفند ۱۳٩٢ :: ٢:٢۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دوستانی که مایل به کسب درآمد بیشتر هستند مطالعه بفرمایند



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و خبرها

۱٥ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱:٤٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

امروز طبق معمول هر صبح وقتی چشمام رو باز کردم گوشیم رو چک کردم اول ایمیل هایی که برام رسیده بعد به پو خنگولم رسیدم بعد هم یه سر اینستاگرام. رسیدم به پستی که رادیو جوان گذاشته بود یه عکس از بانوی خاطره گوگوش و ابی عزیز. عادت ندارم پستای زیر عکس ها را بخونم ولی خیلی اتفاقی چشمم خورد به یکی از کامنت ها و از روی فضولی همه 200-300 تا کامنت را خوندم.

جدای شوک شدن از اینکه چرا ادبیات بعضی از جوان های سرزمینم باید این باشه! چرا به خودشون اجازه میدن اینقدر زشت مکالمه را پیش ببرن؟ آیا به صرف اینکه توی دنیای مجاری هستیم و کسی چهره ما را نمیبینه باید اینطور صحبت کنیم اصلا به نظر من حس نوشتن خودش یک فیلتره. یعنی من فکر میکنم تا بیام همون رو تایپ کنم فرصت فکر کردن راجع به اینکه چی دارم مینویسم رو دارم به علاوه قبل از زدن دکمه ارسال هم وقت دارم دوباره فکر کنم.

نکته جالب تر این قضیه این بود که باز هم به این نکته برخوردم که چرا اینقدر بسته و محدود فکر میکنیم. چرا فکر میکنیم اگر از نظر ما چیزی بده باید برای همه بد باشه. معیار خوبی و بدی بر اساس نوع زندگی من تعیین نمیشه. هرکسی به شیوه خودش زندگی میکنه و من حقی ندارم بگم اشتباه یا درسته؟

بحث مورد نظر درباره کلیپ آخر خانم گوگوش بود. کلیپی که  خیلی خفیف موضوع همجنس////گرایی رو مطرح میکنه. و مردم ما خیلی راحت فحش میدن و دری وری میگن و رکیک ترین حرف های ممکن رو میزنند.

بحث سر اینکه من موافق این موضوع هستم یا نیستم نیست (گرچه خیلی راحت اعلام میکنم که هستم) بحث سر اینه که کسی که درگیر این موضوع هست خودش انتخاب نکرده. این در وجودش هست. دقت کنید درباره کسایی دارم صحبت میکنم که فقط تمایل به جنس خودشون دارند از نظر پزشکی هم تایید شده هست با دیگر مریض های جن//سی کاری ندارم.

اگه اعتقاد داریم که همه ما را خدا خلق کرده و هرکدام ما را متفاوت خلق کرده چرا باید بیایم و فحش بدیم و دری وری بگیم به کسانی که این مدل آفریده شدن. باید بدترین کلمات را برای هنرمندی به کار ببریم که به این موضوع پرداخته.

چرا اگر هنرمندی خارجی اینگونه هست برای ما مهم نیست و فقط به به چه چه راه میندازیم درباره آثارشون و قربون صدقشون هم میریم. در واقع هنر اون آدم برای ما مهمه نه علایق شخصیش. ولی به هموطنی که دچار این موضوع هست بی احترامی میکنیم.چرا چون ما فقط خوبیم توی جامعه ما از این نوع آدم ها نباید وجود داشته باشه؟

وبلاگ خانم دکتری رو میخوندم که خدا رو شکر میکرد به بیماری که برای مراجعه اومده بود و بعدا خانم دکتر فهمیده بودن ایشون مرد بودن ولی الان تغییر جنسیت دادن دست نداده.

این قشر تحصیل کرده ما.

متاسفم که اداعای خداپرستی و دینداری و هزارتا چیز دیگه دارند و به اسم همه اینها انسانی را که خدا آفریده و این حس را در نهادش گذاشته به توهین و ناسزا میبندن.

من هیچ وقت ادعای دینداریم نشده ولی سعیم این بوده که به خاطر یه حس یه عقیده یه فکر کسی را قضاوت نکنم. من خدا نیستم من صلاحیت اینو ندارم درباره دیگران نظر بدم نه تنها من بلکه هیچ کس این صلاحیت رو نداره. پس سعی کنیم با دید بازتری به مسائل نگاه کنیم فکر نکینیم چون فلان آدم اینجوری فکر میکنه اینجوری عقیده داره فلان سبک زندگی را میپسنده آدم بدیه. نه فقط سبکش با من با تو فرق داره کمی درک کنیم. همه ما یکسانیم.

 



موضوع مطلب : من و نظراتم

۱٤ اسفند ۱۳٩٢ :: ٦:٢٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

این مامان و بابای ما طبق معمول رفتن سفر. همیشه اوضاع مساعده و توی این شرایط اصولا هرکدوم از بچه های خانواده اصولا پیش دوستا و رفیقاشونن و همدیگر رو کاور میکنن که سوتی نشه تا الان هم مشکلی نبوده. اما اینبار داداش کوچیکه به خواهر گفته بود میشه چهراشنبه بری پیش دوستات یا خونه ب که چندتا از دوستای من بیان اینجا. خواهر کوچیکه هم گفته خب اره مشکلی نداره کیا هستن اونم گفته دوتا از دوستام. بعد امروز صبح منم اونجا بودم جناب داداش از صبح گیر داده بود کی میرید نمیخواید برید دوستای من کی بیان. ظهر هم اومد خونه موهای درست کرده و تافت زده. که من گفتم برادرجان دوستات چندنفرن؟ گفت 15 تا!!!! گفتم اوکی دخترم توشن هست؟ گفت نه بابا چه فازی داری دختر کجا بود. و شروع کرد جمع کردن فرشای خونه که تازه از قالیشویی اورده بودن گفت نمیخوام کثیف بشن.

هرلحظه ما بیشتر مشکوک شدیم.

من اومدم خونه و خواهر کوچیکه گفت من ته ماجرا رو دربیارم بعدا میام

من که رسیدم تلفنای خواهرجان شروع شد و ریز ماجرا رو تعریف میکرد.

ادامه مطلب



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و فامیل

۱۱ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

حالا این مطلب رو که میخونید فکر نکنید عجب بی احساسیه! اتفاقا من کاملا احساساتی هستم.فقط تنها معضل بزرگی که دارم توی زمینه ارتباطات اینه که اصولا دلم برای کسی تنگ نمیشه.

منظور اشخاص رو  از جمله دلم برات تنگ شده بود و چقدر خوشحالم که میبینمت  درک نمکنیم البته شاید این همون دلیل اصلی تنهایی بنده باشه ولی باور کنید دست خودم نیست نمیتونم در زمینه احساسات دروغگو باشم. وقتی دلم نمیخواد کسی رو ببینم یا دلم تنگ نشده ، اگر بخوام به دروغ تظاهر کنم موقعیت زشت و آزاردهنده ایی به وجود میاد چون طرف مقابل کاملا میفهمه از روی اجبار دارم این حرف رو میزنم.

حالا خیلی پیاز داغش رو زیاد نکنم و شما بارقه هایی از احساسات را در من ببینید و اون هم اینکه من جدیدا دلم برای همسر کمی تنگ میشه یعنی ترجیحم اینه که پیشم باشه تا نباشه.

ولی در بقیه موارد اوضاع بدی دارم! مثلا اصلا از اون دست دخترهایی که دلشون برای خونه پد ری تنگ بشه بعد ر به ر برن اونجا نیستم این قضیه اونقدر جدی شد که پدر و مادر گرام اومدن در خونه ما دنبالم که بیا بریم پیش ما بمون. بقیه افراد فامیل همینطور نه زیاد تلفنی صحبت میکنم نه دلم میخواد زیادی رفت و آمد داشته باشم فلسفه م اینه که خب چی؟

نه واقعا که چی؟ خیلی مواقع تلفن های احوال پرسی رو جواب نمیدم چون باز هم موقعیت بدی میشه و حرفی ندارم که بزنم و سکوت آزار دهنده برقرار میشه حالا این سکوت ازاردهنده رو میشه در ملاقات ههای حضوری یه جوری ماستمالی کرد ولی پشت تلفن هیچ راهی نداره مثلا نمیتونی برای فرار از موقعیت چشمت رو بدوزی به تی وی و درباره یه برنامه ایی که تا بحال ندیدی نظر یدی. یا بگی وای خونتون چه سرده یا چه گرم...

حالا فکر کنید من که با فک فامیل خودم اینجوریم میزان سردیم با فک فامیل شوهر چجوریه. میزان مکالمات مشترکمون چقدر کمتره. نه واقعا انتظار دارید منی که دلم برای خاله خودم تنگ نمیشه یا هر هفته یه بار زنگ نمیزنم مادربزرگ خودم، دو روز یه بار ور دل مادرشوهرم باشم. حالا مثلا باشم درباره چی صحبت کنیم میزان سکوت پشت تلفن ما دوتا فاجعه باره!

نه اینکه بدجنس باشم ها خدا وکیلی با مامانم هم حرفی ندارم پشت تلفن بزنم... کلا کاش در روابطمون انتظار یکسان از آدم ها نداشته باشیم انتظار نداشته باشیم دائم تلفن دست بچه هامون باشه یا یک ریز خونه ما ولو باشن حالا اگه باشن که خیلی هم خوبه اما آدم هایی مثل من با اینکه بقیه رو دوست دارند و با ناراحتی بقیه ناراحت میشن اما مدلشون چیز دیگه س اینا بی وفا نیستند اینا اهل روابط خانوادگی گسترده نیستند بذارید راحت باشند با سماجت نچسبید بیخ گلوشون...

 



موضوع مطلب : من و فامیل

۸ اسفند ۱۳٩٢ :: ۳:٤٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

سایت جیلی بیلی

 

یه سری چیزها هست که باید یاد بگیری

یه سری چیزها هست که باید یاد بدی



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و نشریه

٧ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

پریشب ها بود خوابم که برد نمیدونم به خاطر دیدن مجددسریال گری آناتومی بود، بخاطر خوندن یه مطلب بود! خواب دیدم روی تخت اتاق عمل هستم دارم سزارین میشم فضای اتاق عمل خیلی واقعی بود و جالب اینکه همسرم کنارم بود ولی تنها حسی که داشتم ترس بود حس اینکه این دکترها الان شکم منو باز کردن بعد من بهوش هستم داشت منو میکشت از استرس! همینطور که توی اتاق عمل بودم داشتم فکر میکردم کاش طبیعی زایمان کرده بودم و خودم به خودم میگفتم: چرا چرت میگی دخترجان! تو اصلا آدمش هستی باید یه قسمت از بدنت حداقل 10 سانت باز میشد تا بچه بیاد بیرون اصلا میتونستی؟

یعنی در حد تیم ملی داشتم با خودم کلنجار میرفتم. همین وقت ها بود که میفهمم بچه پسره!!! توی خواب اونقدر ناراحت بودم همش میگفتم دلم دختر میخواست.

بیدار هم که شدم یه حس بد عمل و اتاق عمل باهام بود!

 

 

بعد دیشب دوباره خواب دیدم زایمان کردم اینبار سه قلو همشونم پسر بودن! باز داشتم غصه میخوردم حالا من با سه قلو اونم هرسه تاش پسر چیکار کنم؟! اصلا توی خونه فینگیلی ما چطوری سه تا بچه رو جا بدیم. بعد تو خواب داشتم به مامانم میگفتم از هرچیز میخری سه تا بخرخنثی

سرشبی برای مامانم خوابم رو تعریف میکنم میخنده میگه آخی بیارشون خودم برات بزرگ میکنم!

هیچی دیگه استرس گرفتم امیدوارم که تعبیرش خیر باشه!



موضوع مطلب : من و خواب هام

٤ اسفند ۱۳٩٢ :: ۸:٠٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

کلا مشکل بی خوابی دارم شب ها خوابم نمیبره! نه اینکه فکر کنید یک ساعت ساعت دوساعت، نه بی خوابی یعنی کلا تا وقتی هوا روشن بشه بیدارم و این کاملا عذاب آوره حتی وقت هایی که چند ساعتی خوابم میبره ولی اونم اسمش خواب نیست توی یه حالی بین خواب و بیداریم. یه وقت هایی کم میارم!

حالا تو این وضعیت بی خوابی من همسر مبتلا به خروپف شده همون یه ذره خواب منم کاملا خراب کرده. یعنی صبح اولین چیزی که بهش گفتم قبل از اینکه حتی چشمام رو باز کنم این بود که میخوام بزنمتخجالت

مثل تراکتور صدا میده. بعد خیلی خوشخواب هست دقیقا برعکس من! قبل از اینکه سرش به بالش برسه خوابه!

بعد چندشب اولی که شروع به خروپف کرد با ملایمت زیر سرش رو درست میکردم و دیگه خیلی شدید میشد با لطافت ازش میخواستم رو پهلو بخوابه.

اما کم کم عکس العمل های من شدیدتر شد البته شدت غرش های ایشون هم به مراتب بیشتر شد.

دیشب عملا با شدت بهش ضربه زدم بازم داری خروپف میکنی یکی دوبار هم به شدت بالشش رو تکون دادم. جدا عصبانی بودم بعد دلم هم نمیخواست برم تو یه اتاق دیگه بخوام بخوابم.

نه اینکه آدم خشنی باشم ولی واقعا به خواب احتیاج داشتم بعد احساس میکردم روی سقف برج مراقبت فرودگاه خوابیدم.

عصر هم اومدم یه ذره بخوابم که باز این همسایه بالایی شروع کرد خیلی خانم بودم که نرفتم دم خونه ش. دیگه امروز مطمئن شدم این بعدازظهرها ورزش میکنه یه تایم مشخصی دور خونه میدوه! میخوام برم بهش بگم عزیز جان من چندتا آموزش یوگا دارم به دردت میخوره تو روخدا ندو. اگه بهم بگه اشتباه میکنم ورزش نمیکنه تنها احتمال دیگه اینه که یه کره اسب تو خونه نگه میدارهعصبانی

بعد دیگه به آخر انرژیم رسیدم سرم داره منفجر میشه فقط دلم میخواد سرم رو بذارم و بخوابم.



موضوع مطلب : من و همسر / من وغرنوشت

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed