کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱ امرداد ۱۳٩٢ :: ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

یه جایی از این روایت میگه:

((...... آدم ها بیشتر رو آوردند به از خودشان گفتن. به رو کردن و افشاگری. انگار گویندگان می خواسته اند با گفتن سبک شوند. درمان شوند. رها شوند و شنوندگان با شنیدن، با خواندن و سهیم شدن در چگونه بودن و چگونه زیستن دیگران، خواسته اند خودشان را از تنها ماندن با خود و تردیدها و ضعف ها و بدی هایش محافظت کنند:" برای من این اتفاق این گونه افتاد. می توانست برای تو بیفتد. می توانست برای خیلی ها بیافتد. پس تو تنها نیستی."))

بعد یه جای دیگه همین روایت مینویسه:

(( اگر میخواهید خواننده ها شما و شجاعت تان را تحسین کنند و قوم و خویش ها به تان فحش بدهند، خاطره(memoir) بنویسید اما اگر میخواهید محبوب همه، پدر و مادر و اقوام و خواننده هایتان باشید کتاب آشپزی را امتحان کنید....))

 



موضوع مطلب : من و کیوسک روزنامه فروشی

۳٠ تیر ۱۳٩٢ :: ٩:٥٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

بعد تو حس بودن اینا منو کشته قیافه هاشون خیلی بانمکه. اگه من میخواستم این مدلی عکس بگیرم حدود یک سالی طول میکشید که ساقدوشا رو در حالی که از خنده ولو شدن از رو زمین جمع کنم

بعد یه مشکل دیگه هم با م بود که با  قیافه درویش مسلکقلب و همیشه ثابتشقلب بخواد از این ژستا بگیره.خنثیخنثی

 

پ.ن1: الان یادم افتاد دوماه دیگه در چنین روزی روز عروسیمههورا بعد من تو ارایشگاه نشستم دارم از استرس میمیرمخیال باطل

پ.ن2: الان هم استرس وجودم رو گرفتاوه

 



موضوع مطلب : من و عکاسی / من و زندگی

٢٧ تیر ۱۳٩٢ :: ٤:۳۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

چند روز پیش کارتن کتابهای قدیمی رو باز کردم و کلی خاطره برام زنده شد. میخوام توی یه فرصت خوب بعضی هاشون رو بخونم. 

جرجی زیدان یکی از نویسنده های مورد علاقه مادرم هست اون وقت ها خیلی حوصله خوندن این سبک کتاب ها رو نداشتم(الانم ندارم) ولی بدم نمیاد  یه امتحانی بکنم

بزرگواری کنید ادامه مطلب رو بخونید



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و کتابخونم

این مطلب رو امروز از سایت یک پزشک خوندم که به نظرم خیلی جالب بود.

مطلب رو از اینجا بخوانید

 



موضوع مطلب : من و خبرها

٢٥ تیر ۱۳٩٢ :: ٥:٠٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

مجبور بودم یه مسیری رو پیاده برم و برگردم. مسیر طولانی نبود شاید کمتر از 10 دقیقه. ساعت 3 بود که داشتم برمیگشتم طبق عادت همه وقت هایی که پیاده هستم از اون سمتی از خیابون حرکت میکنم که ماشین ها خلاف جهت من حرکت کنند. بعد از چند لحظه متوجه شدم یه ماشین پا به پای من داره دنده عقب میاد. سر ظهر تو گرما حوصله خودمم رو هم نداشتم با خودم گفتم اشتباه میکنی حتما مسیر رو اشتباه اومده بعد دیدم نخـــــــیر انگار داره یه چیزایی هم برای خودش میگه فاصله م با خیابون زیاد بود فقط زمزمه هایی رو شنیدم کم کم رسیده بودم روبروی ساختمون شرکت. ماشین محترم هم همینطور دنده عقب داشت میومد. حتی حوصله نداشتم نگاش کنم از خیابون که رد شدم گفتم خوب خدا رو شکر دور برگردون نداره و با خیال راحت وارد ساختمون شدم به پاگرد اول نرسیده بودم حس کردم کسی پشت سرمه زیر چشمی نگاه کردم یه ادم خیلی مرتب و تر و تمیز بود گفتم خوب اینجا به غیر ما 5 تا واحد دیگه هم هست تو همین فکر بودم که یهو معذرت میخوام که دارم مینویسم ولی منو لمس کرد انگار شوک بهم وارد شد بعد تنها کاری که کردم یه کیف اداری دستم بود که با اون زدم تو صورتش و فرار کرد منم تا پایین پله ها دنبالش کردم خیلی عصبانی بود بعد همونجوری که داره میدوه میگه مگه چیکارت کردم؟

این جمله بیشتر اذیتم کرد مگه چیکارت کردم؟؟؟؟

تو یه مریضی!  این هم راه دنبال من اومدی به من دست زدی کاری کردی که من حالم بهم بخوره از بعضی از ادم هایی که دارم کنارشون تو یه شهر زندگی میکنم باعث شدی من با خودم فکر کنم مگه راه رفتن من، مگه ظاهر اداری من مشکلی داره که باعث همچین ری اکشنی شده.....

 ( بزرگواری کنید ادامه مطلب را بخوانید)



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و زندگی

٢۳ تیر ۱۳٩٢ :: ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

خبر رو از اینجا یا اینجا بخونید.

پ.ن1: انگاری همه مشکلات ما حل شده فقط مونده یه شلوار قرمز



موضوع مطلب : من و خبرها

٢۳ تیر ۱۳٩٢ :: ۳:۱٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

یه سوال تکلیف اینایی که سحر بلند میشن تا یک ساعت بعدش هم درحال نیایش و عبادت هستند و توی این روزای داغ با وجود همه مریضیایی که دارن مثل قند و فشار خون و... روزه میگیرن بعد فشارشون میره بالا کلا عصبی هستند جواب سلام رو حتی درست و حسابی نمیدن و موقع افطار هم که میشه اونقدر قند خونشون جابجا شده و آمپرشون رفته بالا که همین لقمه دوم یهو به یکی کلید میکنن و یه چی میگن که دل طرف بشکنه  بعد ول کن هم نباشه هی منت بذراه و هی تیکه بارش کنه طوری که دیگه آدم دوم  هیچی از گلوش پایین نره و غصه ش بگیره و دلش نافرم رنجور بشه  .... کلا آقا تکلیف اینا دقیقا چیه؟

 

پ.ن1: دوستان من امروز متوجه شدم که یکسری از نظرات دوستان رو جواب دادم اما یادم رفته تایید کنم معذرت میخوام.

 



موضوع مطلب : من و زندگی

٢٢ تیر ۱۳٩٢ :: ۱:۳٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

ما پنج نفریم که تو شرکت ثابتیم یعنی اکثر مواقع هستیم چندتا هم بازاریاب داریم که اصولا نمیبینمشون تلفنی با هم هماهنگیم.

یه روزایی مثل امروز هم پیش میاد که هیچ کس تو شرکت نیست هر کی میره دنبال یه کاری و من میمونم و شرکت

منم امروز یکمی مریض بودم فقط چون حوصله نداشتم اومدم شرکت بعد بدون میکاپ با ناخنای نامرتب واه واه واه

از پنجشنبه هم پنجره باز مونده بود و کلی خاک رو میزا بود با خودم گفتم بی خیال. فقط لطف کردم به گلدونام آب دادم و نشستم به کار که دیدم خیلی گرمه کشف حجاب کردم و بعد کفشم رو در اوردم اینجا از این دمپایی پلاستیکی آبیا  تو آشپزخونه هست اونو پوشیدم یعنی میخوام میزان هپلی بودن من رو تجسم کنید سبز در همین وضعیت شیک بودم که زنگ در شرکت رو زدن خدا رو شکر عقل کرده بودم در از پشت قفل بود.

پاورچین پاورچین رفتم پشت در از چشمی  نگاه کردم که چشمتون روز بد نبینه یه همکار قدیمی مجتمع که یکسال بود ندیده بودمش پشت در بود بعد این آقای همکار داستان ها داشت خیلی هم ادعای کلاس میکرد. یادمه یه بار چند سال پیش یه تیپ اسپرت رفته بودم مجتمع بهم گفت از یه خانم مهندس بعیده این مدل لباس پوشیدن لباسای شما باید خیلی با تریپ تر از این حرفها باشه. عصبانی یادمه بهش گفتم من سعی میکنم با همکارا در یه سطح لباس بپوشم که خیلی با هم ناهماهنگ نباشیم.

یعنی یه همچی ادمی پشت در بود....

تنها کاری که کردم رفتم گوشیمو سایلنت کردم که همون موقع به گوشیم   زنگ زد. طرف ول کن نبودا همون پشت در زنگ زد به م که چرا نیستید کجایی خانمت کجاست اومدم سر به زنم بهتون.

بعد بوی عطرش از اونور در میومد و من با دمپایی ابی چشمای پف کرده این ور در داشتم حرص میخوردم والا همین مونده بره بگه این از وقتی نامزد کرده شِتر شلخته شده. چون کلا ادم خبر پخش کنی بود و در حد تیم ملی خاله زنک

به همسر گفته بود  ساعت 3، 4 برمیگرد.

خدا میدونه که اصلا چیکار داره هر وقت میاد با خودش یه شری هم میاره. همسرم هم روی این حساسمتفکر

 



موضوع مطلب : من و شرکت

٢۱ تیر ۱۳٩٢ :: ٢:۳۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

 

فکر کنم یه دونه از اینا داشته باشم کارم راه بیافته و همش دنبال وسایلم نگردم. بعد مشکلم اینه که تا حالا دست به نخ و سوزن هم نزدم.

من بخوام درست کنم جای دو تا هارد میذارم براش که همش زیر دست و پا ولو نباشه و همسرم غر بزنه لبخند جای شارژر گوشی درست میکنم، دیگه جای دفترچه یاد داشت میذارم . جای مداد رنگی و خودکار میذارم و... بقیه ش رو هم باید فکر کنمسوال



موضوع مطلب : من و ایده ها

۱٩ تیر ۱۳٩٢ :: ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B
۱۸ تیر ۱۳٩٢ :: ۳:٤۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

درباره سریال game of thrones

اگر اهل دیدن سریال هستید پیشنهاد میکنم حتما این سریال رو ببینید. رتبه سریال در سایت imdb 9.4 هست و رتبه اول رو بین سریال های تلویزیونی داره.

3 فصل کامل این سریال ارائه شده و برای فصل چهارم هم انتخاب شده

سریال محصول شبکه HBO  هست و پخش اون در سال 2011 شروع شده. سریال برگرفته از مجموعه کتاب های جورج آر آر مارتین هست.

ماجرای فیلم هم داستان هفت خانواده اشرافی برای بدست آوردن تخت پادشاهی سرزمین اسطوره ایی وستروس هست.

داستان از اون جایی شروع میشه که پادشاه از دوست و هم رزم قدیمی خودش لرد استارک میخواد که به عنوان مشاور با اون به پایتخت بره.

به قول یه منتقدی شما در برابر سریالی قرار میگیرید که هم تخیلی‌ است و هم حماسی و در ضمن درام آن‌ آنقدر قدرتمند است که لحظه به لحظه همزاد پنداری شمارا بر می‌انگیزد.

بعضی از طرفداران سریال اون رو بالاتر از سه گانه ارباب حلقه ها قرار میدهند.... بزرگواری کنید ادامه مطلب رو هم مطالعه کنید



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و سریال

۱٦ تیر ۱۳٩٢ :: ٤:۳۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

متن پایین رو حدود دو سال قبل توی وبلاگ مرحومم نوشته بودم. چند شب پیش داشتم نوشته هاش رو مرور میکردم رسیدم به این متن و چون کاملش طولانی بود قسمت هایی از اون را کپی کردم اینجا :عینک

 

نمی خوام نق بزنما، ولی می خوام بگم ترجیح میدم 100 سال پیش بود 14 سالگی شوهرم میدادن سر 9 ماه یه پسر ترگل ورگل میزاییدم تا بازو النگو زرد مینداختم تنها دغدغه زندگیم هم این بود که دختر ِ اقدس خانوم تو فلان مهمونی چی پوشیده بود و تنها تفریح زندگیم هم شوخی های هرازگاه آقامون بود و از خنده ریسه رفتن من براش مثلا بگه تپلم(چون در سناریو من یه زن تپلِ تو دست پر کن سرخ و سفیدم) و...

یا اوجِ تفریحِ زنونم این بود که پاشم برم روضه تو خونه همسایه بغلی (آخه آقامون دوست نداره هرجایی هم برم) بعد که مداح داره میخونه با زری خانم پشت مادرشوهر خواهر شوهرم غیبت کنم بعدِ هر جمله هم یه نفرینی بذارم. زری خانوم هم بگه ایشااله. و من فکر کنم که مثلِ زینبِ مظلوم واقع شدم و برای مظلومیتمون چادر رو بکشم رو سرم زار بزنم یا حداقل زور بزنم که زار بزنم. و موقع این تلاش مذبوحانه فکر کنم که شام برای آقامون چی بذارم  بعدِ شام هم زودتر بچه ها رو بخوابونم و یه برنامه با آقامون بریم.

آی میچسبه ! آی میچسبه سرِ سال هم هی بچه پس بندازم

به این میگن زندگی، نه اینکه بخوای ادای فمنیستا رو دار بیاری. پا به پایِ مردا کار کنی دنبالِ استقلال باشی! صبح از خونه بزنی بیرون شب برگردی. تازشم هی بجای بقیه فکر کنی،

خسته شدم از این همه دوندگی.....

 

 

نوشته شده توسط بهناز در یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠



موضوع مطلب : من و خاطرات

۱٤ تیر ۱۳٩٢ :: ٢:٥٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

یه حس خوبی نسبت به این آهنگ دریا دادور دارم

لینک دانلود آهنگ 



موضوع مطلب : من و موسیقی

۱۳ تیر ۱۳٩٢ :: ٦:۳٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

امروز داشتم دنبال یه مطلبی میگشتم رسیدم به اینجا. برید بخونید.



موضوع مطلب : من و خبرها

۱٢ تیر ۱۳٩٢ :: ۳:٢٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

چند سال پیش که هنوز دانشجو بودم از طریق یکی از دوستام، توی یه مجتمع شروع به تدریس کردم. کم کم تدریس شد بخشی از وجودم همه عشق زندگیم به قول یکی از استادامون تدریس شد تفریح عاشقانه من.

به خاطر عشقی که به کارم داشتم یکی از بهترین های مجتمع بودم. بعد چند سال شدم مدیر دپارتمان. حتی بعد از تاسیس شرکت و کار توی شرکت بازم خونه اصلیم مجتمع بود تا اینکه پارسال بعد از یک سری اتفاق ها و داستان هایی که پیش اومد از اونجا اومدم بیرون. نافرم  هم اومدم بیرون طوری که همه پل های پشت سرم خراب شد. بدترین مورد این بود که با بیرون اومدن من 5 تا از همکارام هم بیرون اومدن یکیشون همسر خودم بود چهار نفر بقیه همه نزدیک ترین همکارا به من. (من ازشون نخواسته بودمفرشته)

درسته که دو سال آخر کار اونجا بهم سخت گذشت اذیت شدم و خیانت دیدم نامردی دیدم، طوری شده بود که هرشب گریه میکردم  اما....

اونجا با همه بدی هاش مثل خونه م بود.

من اونجا بزرگ شده بودم کار یاد گرفته بودم با ادمهاش دوست بودم گاهی وقتا از ساعت 10 صبح اونجا بودم تا 9 شب شایدم بیشتر و اگه بخوام صادق باشم  من اونجا قدرت داشتم.

و مهمتر از همه عاشق شاگردام بودم از  15 سال شاگرد داشتم تا .... هرکدومشون  هم عالمی داشتن.

دیشب بعد از این یکسال دلم بدطور هوای درس دادن کرد. دلم هوای توی کلاس بودن. جدی بودن موقع درس. سر به سر بچه ها گذاشتن، دلم عاشقی سر کلاس بودن رو خواست

دیشب توی تاریکی نشستم پشت میز آشپزخونه و همه دلتنگیام رو توی نخ های مارلبرو دود میکردم و توی ذهنم، خودم رو  تو کلاس دیدم با کفشای پاشنه بلندی که مخصوصا میپوشیدم که وقتی راه میرم صداش همه رو اذیت کنه با مقنعه ایی که عادت داشتم میذاشتم تو مانتو و به قول یکی از بچه ها شال سوسولی که مینداختم دور گردنم و با ناخنای مانیکور شده کیف چرم اداریم رو بگیرم و برم سر کلاس  اول از همه توی سایت کارای بچه ها رو ببینم و بهترین کار رو  پرینت بگیرم بزنم روی بورد دپارتمان تا حال بقیه استادا گرفته بشه چه شاگردای خوبی تربیت کردم( کلا بدجنسم میدونم) بعد شروع کنم به درس دادن ....... وای  که چقدر دلم تنگ شده برای درس دادن ، برای سر کله زدن با بچه برای ماژیک و وایت برد

دلم لک زده  برای شاگردام که بیان بگن شما بهترین مربی ما هستید، بیان بگن توروخدا بقیه درسای ما رو هم شما بیا درس بده بعد برن پیش مدیر مجتمع  ازش درخواست کنن که فلانی مربیمون باشه ...

الان یکسال میشه که تفریح عاشقانه ایی ندارم

الان شاید درامدم بیشتر باشه از درس دادن ولی اینروزا آروم نشستم پشت کامپیوترم و سایت طراحی میکنم این روزا شاید ساعت ها میگذره و من هنوز پشت میز کارم هستم بدون اینکه با کسی حرفی زده باشم.

این روزا منم وکدهایی که بالا و پایینشون میکنم تا نتیجه دلخواهم رو بگیرم بدون سر کله زدن با خانم های مسنی که برای یادگیری تلاش میکنن

اینروزا منم و ارامش بی حد و حصر شرکت، بدون طنازی های شاگردای کم سن سالم

اینروزا منم و گلدونای بی حرف اتاقم که از بس من حوصله ندارم دارن زرد میشن دیگه وقتای استراحتم کسی نیست بیادبشینه باهام درد دل کنه و هی حرف بزنه...

اینروزا دلم تفریح عاشقانه میخواد. شما نمیدونی چه دردی داره که نتونی کاری رو که عاشقشی انجام بدی. البته که میتونم برم جای دیگه تدریس کنم اما این کجا و آن کجا!

دیشب داشتم دعا میکردم امروز از مجتمع بهم زنگ بزنن یه عذر خواهی تر و تمیز ازم بکنن بعد من ناز کنم بگم اگه میخواید من برگردم باید حقوقم رو بیشتر کنید بعد من دوباره بشم مدیر دپارتمان بعد شاید بیامخنده

ولی با اون اتفاقایی که افتاد مگه امکان داره......................

 

 



موضوع مطلب : من و زندگی

۱۱ تیر ۱۳٩٢ :: ٤:٤٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

After 8 years on the job, Google Reader is retiring on July 1st.
Thank you for being there for us all this time!



موضوع مطلب : من و دوستام

۱٠ تیر ۱۳٩٢ :: ٤:٤٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

وقتی این عکس رو دیدم دلم  این ریزه میزه ها رو خواستناراحت کاش از این کارا بلد بودم.



موضوع مطلب : من و زندگی

٩ تیر ۱۳٩٢ :: ٦:۳۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

گذشته- اصغر فرهادی

اول از همه اینکه من فیلم رو دوست داشتم.

دیدن فیلم های فرهادی غوطه ور شدن در بعدازظهر یک روز پاییزی غمگین و دلگیر هست.  تلخ تلخ تلخ ، ادم های فیلم های فرهادی در نظر اول خیلی از ما دور هستند ولی در عین حال اونقدر شبیه ما هستند که باورشون برامون سخته . اگر به این سبک فیلم های تلخ و کند، که زمانش هم خارج از عرف فیلم های ایرانی ست (بیشتر از دو ساعت) علاقه دارید حتما برای تماشای فیلم برید

-        آقای همسر که همون دو دقیقه اول حوصله ش سر رفت و به قول خودش صندلی های سینما سپیده برای خوابیدن اصلا راحت نبود و مجبور شد تا آخر فیلم رو تماشا کنه.

-        زبان فیلم فرانسه هست که با زیرنویس فارسی در سینماها نمایش داده میشه. توی چندتا سایت خوندم که بعضی از سینمادارها خواستار دوبله فیلم برای فروش بیشتر شدند که به نظر من خواسته اشتباهی هست. تمام حس یک فیلم به این هست  که شما دیالوگ رو از زبان بازیگر بشنوید لحن  ادای دیالوگ مهمترین بخش یک فیلمه. سریال کبری 11 که تماشا نمیکنیم که...والا

-        اکثر نقدهای ایرانی که برای فیلم خوندم تقریبا منفی بود ولی نقدهای که به زبانهای دیگه و توسط منتقدان برجسته انجام شده بود فیلم رو فکر شده و درخشان عنوان کرده بود که به نظر من هم فیلم در اغلب صحنه ها خیلی خوب از اب درومده.

-        بازی علی مصفا، برنیس پژو  و  طاهر رحیم  رو دوست داشتم ، از یواش بودن علی مصفا خوشم میاد. فقط از نظر ظاهری گریم علی مصفا خیلی شبیه گریم پیمان معادیان توی فیلم جدایی بود. نمیدونم فرهادی چه اصراری داره که همه مردای ایرونی رو ریش دار نشون بدهیول

-        نکته دیگه این که مثل همیشه فرهادی ذهن ما رو به سمت اشتباهی هدایت میکنه و در اخر نشون میده که حقیقت جای دیگه ایی هست. اجازه میده مخاطب فکر کنه،  تصمیم بگیره مثل فیلم های ابدو خیاری به شعور ادم توهین نمیکنه.

-        صحنه ایی که سمیر با جعبه عطر داره از راهرو  بیمارستان بیرون میره میتونست پایان به موقع تری باشه ولی اینکه برمیگرده سمت اتاق و... رو خیلی دوست نداشتم

کلا فیلم  خوبی بود و به نظرم باید از تولیدات اینچنینی حمایت زیادی بشه اگه فیلم هایی مثل این فروش خوبی هم داشته باشند شاید دیگه با  اثار مسخره و بی ارزشی مثل کارهای آقایان ده نمکی و  سلحشور و ...  روبرو نشیم و کمی به شعور ما مخاطبین احترام گذاشته بشه.



موضوع مطلب : من و فیلم

٧ تیر ۱۳٩٢ :: ۳:٤٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دیروز فروشگاه کتاب افق.

قلب



موضوع مطلب : من و کتابخونم

٥ تیر ۱۳٩٢ :: ۳:٤٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

فاینالی مدل لباس عروس رو انتخاب کردم و دیروز رفتم چندتا مزون سمت چهارراه امیر اکرم، عکس رو نشونشون دادم تقریبا قیمت ها تو یه رنج بود فقط یکی دوتاشون که جای شیکتری داشتند یهو قیمتشون میزد تو فضا!

قیمت اجاره لباس عروس و خریدش حدود 200 تومن تفاوت داشت که تصمیم گرفتم بخرم.

اینم باید بگم که قیمت هایی که توی امیراکرم بهم دادن با قیمت هایی که از مزون های کرج گرفتم خیلی متفاوت بود. مثلا خانه مد شیرخانی بهم گفت این لباس سه میلیون برام میدوزه در حالی که دیروز زیر یک میلیون قیمت بهم دادند.

یا مزون "هانی مون" توی مهرویلا هم بهمین ترتیب.

حالا با این تفاوت قیمت های عجیب میترسم که کارشون بد باشه یا خوب درنیارند البته مزون هایی مثل خانه مد شیرخانی یا هانی مون و... فکر کنم بیشتر پول اسمشون رو میگیرند. مزون عروس شرق دوخت لباس هاش خیلی بهتر بود، فعلا دو دل شدم میترسم خوب در نیارند هرجا هم که تاریخ عروسی رو ازم پرسید 10 روز زودتر تاریخ دادم که به روزای اخر نکشه اعصابم بهم بریزه.

نمیدونم چیکار کنم میترسم که خوب درنیاد!ابرو

به احتمال زیاد فردا باید برای سفارش با همسر دوباره برم سمت امیر اکرم مجبورش کردم فردا رو مرخصی بگیره حداقل توی یه فعالیتی با من شرکت کنه. فردا بعدازظهر هم احتمالا کابینت های خونه اماده میشه میان برای نصب. رنگ خونه هم تموم شد که خیلی راضی نیستم البته دیوار پشت lcd و دیوار پشت تخت هنوز مونده، ایده که برای این دو تا دیوار داریم از هزینه کل رنگ خونه بیشتر میشه.

 

 



موضوع مطلب : من و زندگی

٥ تیر ۱۳٩٢ :: ٢:٤٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

 

 این روزا خوب نیستم. بی حوصله ام این روزا، این روزا حالم گرفته س، حتی نمیتونم گریه کنم در عوض پرخاشگر و عصبی شدم. اگه جای اطرافیام بودم اصلا نمی تونستم خودم رو تحمل کنم منتظرم ببینم کی صبرشون تموم میشه!  تنها کار این روزهام اینه که مثل همه مواقعی که بی حوصله ام یه سریال رو شروع به دیدن میکنم اینبار نوبت به the big bang theory رسیده.

رتبه سریال در سایت imdb 8.6 هست و رتبه هفتم در این سایت رو در بین محبوب ترین سریال ها داشته.

از نظر من یه سریال متوسط رو به بالا هست  گرچه شوخی های کلامی جالبی داره. بین سریال های کمدی از نطر من رتبه سوم رو داره!

 داستان درباره دختری به اسم پنی هست که به یه آپارتمان اسباب کشی میکنه و با دو تا نابغه فیزیک همسایه میشه که یه جورایی گیگ بازیهای کامپیوتری و فیلم های علمی تخیلی هستند ولی از لحاظ زندگی اجتماعی داغونند. البته دو تا شخصیت دیگه  هم دوستای فیزیکدان ها هستند .

 

 شخصیت دکتر شلدون کوپر خیلی خوب از آب دراومده توی هیچ سریالی مشابه شخصیت شلدون کوپر رو ندیدم.  در طول سریال مخاطب فقط منتظره که ببینه شلدون چی میگه چی کار میکنه . البته با اینکه شلدون رو همه دوست دارند ولی در عین حال هیچ کس حاضر نیست ادمی مثل شلدون کنارش زندگی کنه. بقیه شخصیت ها فاصله زیادی با شلدون دارند. لئونارد، رتبه بعدی رو داره پیوند دهنده بقیه شخصیت ها با شلدون هست. از شخصیت هاوارد  هم بدم میاد چندشم میشه .

در کل سریال با نمکیه و برای وقت گذراندن و پناه بردن به غار تنهایتون میتونه یه گزینه باشه البته اگه قبلا سریال های خوب دیگه رو دیده باشید.

پ.ن 1:

داشتم درباره این سریال مطلب میخوندم به سایتی برخورد کردم که سریال رو معرفی کرده بود رسیدم به قسمت نظرات

پ. ن2: البته عقاید همه محترمه اما بهتره به همه چیز به شکل تئوری توطئه نگاه نکنیم



موضوع مطلب : من و سریال

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed