کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢٩ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

1- حالم مثل کسایی هست که فردا صبح  کنکور دارند.

2- همیشه توی این فیلم ها میدیدم که طرف آخرین لحظه ها قبل عروسی جا میزنه و نمیاد سر مراسم نمیفهمیدم که چرا!!! اما الان دقیق متوجه میشم درسته که عاشق همسرم هستم اما در عین حال توانایی این که چمدونم رو ببندم بذارم برم یه جای دور رو هم دارم صد البته که این حس الانم هست

3- فردا ساعت 7:30 صبح میرم آرایشگاه. ساعت 11 هم م میاد دنبالم ساعت 6 تالار هستیم ساعت 11 شب بعد تالار تازه میریم باغخنثی

4- امیدوارم بتونم خوب بخوابم

5- از اونجایی که این روزها تمام قد درگیر مراسم عروسی بودم همه پست هام درباره این موضوع بوده نیار دارم برگردم به زندگی عادی

6- توی سریال فرندز قسمت اول سیزن نمیدونم چندمش اونجایی که فردای عروسی مونیکا و چندلر هست مونیکا عصبانیه میگه من دیگه هیچ وقت دوباره عروس نمیشم... بعد من الان اون حس رو دارم یه چیزیه که فقط یه بار تجربه میشه و دلم میخواد عالی باشه

7- دلم برای اتاقم و خونمون و همه چیز تنگ میشه

8- با همسر شرط بستیم سر تمام هدایای نقدی مراسم عروسی که من آیا آخر شب گریه میکنم یا نه؟ من میگم عمرا اشکم دربیاد همسر فقط لبخند میزنه که البته بیشتر شبیه پوزخند هست تا لبخندمتفکر

9- باید برم سعی کنم که بخوابم. برام آرزوی موفقیت بکنید و انرژی مثبت بفرستید که فردا تا پایان مراسم همه چیز عالی باشه از همه مهمتر بخاطر خستگی سردرد نگیرم و....



موضوع مطلب : من و زندگی

٢٥ شهریور ۱۳٩٢ :: ٥:٤۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

عکسی رو که از روش مدل لباسم رو انتخاب کردم تو ادامه مطلب گذاشتم. امروز لباس رو تحویل گرفتم. 90 درصد شبیه عکس شده فقط یقه لباس جمع تر هست البته من نمیخواستم اینجوری بشه خود خانم خیاط صلاح دیدن من لباسم پوشیده تر باشهچشمک تور روی موهام هم میخواستم دقیقا به بلندی عکس باشه که کوتاه تر شده.



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و زندگی

٢٥ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

نمیدونم چه حکمتیه این داستان عروس و مادرشوهر. من کلا رابطه ام با خانواده کم جمعیت همسرم خوبه( چشمم نزنیدهاخنده) مادر همسرم 24 سالش بوده که همسرش فوت میکنه میمونه با دوتا بچه کوچولو. کارمند بازنشته هستن ده سالی میشه که بازنشسته شدن  و توی این مدت خونه نشینی هنری نمونده که زیر دستش در بره بافتنی میبافه اونم چه بافتنیایی. قلاب بافی، خیاطی ، شیرینی پزیش هم که حرف نداره. بعد این همه کمالات فقط در یه هنری کاملا بی استعدا هستن.



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و حرفای خاله زنکی / من وغرنوشت

٢٤ شهریور ۱۳٩٢ :: ٩:۳٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

چند روزی میشه که چیدمان خونه تقریبا تکمیل شده البته ریزه کاری های زیادی مونده در تمام این مدت هم همسر کمک بزرگی بود هر کاری از دستش برمیومد انجام میداد. تـــــا اینکه هووی من خانم تلویزیون خریداری شد خدا به سر شاهد از اون روز نه تنها کمکی نمیکنه که حتی مشاهده شد همسر خیلی شیک و مجلسی تخمه به دست!!!عصبانی توی خونه هنوز افتتاح نشده دارند انیمیشن نگاه میکنند. خودشون کم بودند جناب برادر بنده هم بهشون اضافه شدند حالا هر کی اینا رو نشناسه فکر میکنه تا حالا تلویزیون ندیدند والا به خدا.
خووو منم عاشق فیلم هستم از یه طرف کار دارم از یه طرف دلم میخواد ببینم از یه طرف حرص میخورم چرا همسر کمک نمیکنه از یه طرف دائم حواسم هست جایی رو کثیف نکنند.استرس
تا اینکه دیشب منم هم پا شدم برای فیلم دیدن اول انیمیشن croods  رو دیدیم که خوب بود یه سری دیالوگ های فیلم بود که حسابی من بی حوصله این روزها رو خندوند حتی امروز هم با به یادآوریشون کلی خندیدیم  امتیاز فیلم در imdb 7.3 هست البته به نظر من این امتیاز برای این فیلم زیاد بود.

گتسبی بزرگ


بعد از اون هم سراغ great Gatsby رفتیم مدت زمان فیلم 2 دوساعت و نیم هست و امتیاز فیلم  در سایت imdb 7.3 هست.
گتسبی بزرگ به عنوان یکی از بزرگترین رمان های آمریکایی قرن بیست شناخته میشه. کتابی جادویی و دوست داشتنی .
فیلم هم راستش انتظار بیشتری داشتم.البته که کار ضعیفی نیست و از لحاظ فنی فوق العاده هست تصویربرداری زیبا، طراحی صحنه های دلربا، طراحی لباس  چشم گیر فیلم را تبدیل به تابلوی چشم نواز و گیرا کرده که بیننده از نگاه کردن به صحنه ها سیر نمیشه.
بازی دی کاپریو رو در فیلم دوست داشتم با اینکه گتسبی کتاب به نظرم جذاب تر و پیچیده تر هست اما به هر حال جزو بازیهای زیبای دی کاپریو محسوب میشه. بقیه بازیگرها  خیلی به یاد ماندنی نبودند.
یکی از منتقدین، مخاطبین فیلم رو به دو دسته تقسیم کرده دسته اول مخاطبینی که سینما و هنر هفتم را دنبال میکنند  و حتما از فیلم لذت میبرند فیلمی رمانتیک درگیر کننده با جزییات فراوان . پس کسایی که کتاب رو نخوندند به طور حتم از دیدن فیلم لذت میبرند و گتسبی به عنوان یک اثر فاخر در ذهنشان به یادگار خواهد ماند.
اما دسته دوم مخاطبینی که ادبیات رو دنبال میکنند. کسانی که به خوبی با کتاب آشنا هستند به احتمال قریب به یقین با فیلم به مشکل برمی خورند. رابطه گتسبی و دیزی در فیلم به مسحور کنندگی کتاب نیست. جزییات جذابی از فیلم حذف شده.
خوب من بیشتر توی دسته دوم جای گرفتم روند داستان برام گیرایی کتاب رو نداشت اما از طرفی جذب زیبایی های بصری فیلم شدم. رنگهای تند و گرمی که در فیلم استفاده شده. لباس های زیبای کارکترها و....
فکر نکنم این فیلم هیچ وقت جزو لیست علاقمندیهای من قرار بگیره اما یکبار دیدنش خالی از لطف نیست و همونطور که گفته شد برای کسانی که کتاب رو نخوندند فیلم میتونه یه شاهکار باشه.




موضوع مطلب : من و فیلم

٢٠ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

در تموم این سی سال،  سه بار دندون کشیدم هربار هم تو یه موقعیت مهم بودم که درد دندونم شروع شده و منو از پا انداخته.


بار اول شب قبل از ثبت نام دانشگاه بود. قرار بود صبح همراه مادر پدر بریم برای ثبت نام یکی از شهرهای اطراف تهران( اون موقع دوز بچه ننه بودم بالا بود همه جا با والدین تشریف میبردمخجالت) بعد صفر کیلومتر بودم فکر میکردم اگه یه روز دیرتر برم دیگه ثبت نامم نمیکنن. بععععله همچی بچه مثبتی بودم. بعد دندون درد امانم رو بریده بود. در تمام مدت رفتن تا شهر مورد نظر و عملیات ثبت نام و برگشتن به کرج از درد به خودم پیچیدم ولی ترقی در علم و دانش رو ترجیح دادم.یول


بار دوم هم ،سال قبل بود که دندون عقل بالا سمت راست  به علت پوسیدگی نفسم رو بریده بود ولی از شدت ترسی که  اطرافیان بهم وارد کردند که دندون عقل کشیدنش خیلی درد داره و.... از زیر بار دکتر در میرفتم در ضمن در گیر یه پروژه ایی بودم که هر شب حداقل تا 10 شب شرکت بودم وقت نمیکردم برم دکتر( شما که از خودمونید پروژه بهونه بود روزای اول عاشقیت من و همسر بود از هم دل نمیکندیم) دیگه از شدت درد ریتم کارم هر دو ساعت شده بود مسکن و بعدش چای بعدش کمل.... آخر سر هم چون به طور غیر منتظره اولین سفر عمرم به مشهد جور شد رفتم کشیدمش که خیلی هم عالی و راحت بود اونقدری که  سه ساعت بعدش دوباره پیچیدم خوشحال خوشحال  رفتم شرکت برای پروژهچشمک

و اما اینبار چند هفته قبل مادر همسر دستم مسکن دید گفت: بدنت عادت میکنه یه وقت بخوای دندون بکشی اذیت میشی....
به جان خودم دو روز نگذشته بود درد دندونم شروع شد اینبار دندون عقل بالا  سمت چپ بعد باز به روی خودم نیاوردم تا دیشب که از شدت درد خوابم نبرد و صبح همچون بره ایی سر به راه رفتم دکتر. بعد این دکتر همیشگیه نبود رفتم یه کلینیک دندون پزشکی از همون اول هم حس بدی به دکتر داشتم ایضا دکتر به من .یه جورایی میخواست دندونم رو سمبل کنه برم پی کارم عوضش یه دختر خانمی هم بود اونجا برای مشاوره اومده بود چشم دکتر کف پاش کله سحری چنان آرایش و سر وضعی داشت که انگاری تشریف اورده بودند کلاب. بعد من صبح تنها لطفی که به دکتر کردم این بود که مسواک زدمسبز
لطف فرمودند بی حسی زدند دو دقیقه بعد میخواست دندون منو بکشه که با داد و فریادهای من بی خیال شد یه بی حسی دیگه زد دوباره آچار پیچ گوشتیش رو برداشت دوباره داد و فریاد من. خلاصه دردسرتون ندم 5 تا بی حسی به من زد بعد مثل این ادمای مست شده بودم کلا گونه هام و چشمام رو حس نمیکردم و تازه اگه خیال کردید بدون دردسر کشیدش بیرون سخت دراشتباهید که دو نفری ریخته بودند سر من تا یه عدد دندون پوسیده رو در بیارند گوله گوله اشک میریختم.
یعنیا فکم رو داغون کردند نامردا. بعد تا 5 بعد ازظهر من از شدت درد های های گریه میکردم به م میگفتم تو رو خدا کمک کن دارم میمیرمآخ
تا حدی که بعدا که بهتر شدم همسر ازم قول مردونه گرفت هیچ وقت من بچه دار نشم چون اعتقاد دارند که خودشون در فرایند زاییدن بنده بیچاره میشن!!!دلقک . ( واژه همسر رو به دلیل بی ادبی زیاد سانسور کردم)


ماجرای بانمک اونجایی بود که صبح من و مامانم رفتیم دکتر(مشخص شد هنوزم بچه ننه تشریف دارم) بعد همسر میخواست بیاد دنبال ما خیلی شیک میرن تو مطب میشینن و یه همچی مکالمه ایی هم با منشی داشتن ظاهرا
م: خیلی کارشون طول میکشه
منشی: بله حداقل یه ساعت و نیم دیگه
م: جان یه ساعت و نیم؟؟؟؟
منشی: بععععله جراحی لثه شون زمان میبره
م: بمیرم براش طفلک من داره چه دردی میکشه
چند دقیقه بعد
م: خانم ولی همسر من جراحی نداشت
منشی : نخیر جراحی لثه دارند
م: مطمئنید آخه اومده بود عقلش رو بکشه!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
منشی: شما بهتر میدونید یا دکتر
م:....
ظاهرن در همین موقع تلفن همسر زنگ میخوره مامان من بهشون میگه دادماد جان کجایی که ما کارمون تموم شد.
م رو به منشی: خانم ..... داخل هستند دیگه
منشی: نه آقا ما اینجا یه مریض دارم خانم جمال زاده هستند
م: بعععله براشون آرزوی موفقیت کنید خداحافظ شما

اون وقت من در تمام این مدت اونقدر درد کشیده بودم که نفسم در نمیومد و چشمم به در خشک شد که آقا تشریف بیارن ناز ما رو بکشند یه همچی شوهری دارم من..
 



موضوع مطلب : من و زندگی / من و همسر

۱٧ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱:٠٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

من خیلی به نوشته رمز دار اعتقادی ندارم برای همین توی قسمت ادامه مطلب کارت عروسی رو بدون رمز گذاشتم فقط اگه چند روز دیگه عین همین کارت رسید دستتون و فهمیدید که با هم فامیلیم به روم نیارید چشمک البته اگه جزو فامیل همسر هستید یه ندا بدید نیشخند

عکس ها عجله ایی هستند برای همین خیلی خوب نشدند. راستی نظرتون رو درباره کارت حتما حتما بهم بگید.



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و زندگی

۱٤ شهریور ۱۳٩٢ :: ۸:٠٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

امروز برای پرو نهایی لباسم رفتم. بهشون تاریخ عروسی رو 10 روز زودتر از تاریخ واقعی گفته بودم برای همین توی هفته دیگه لباسم حاضرهلبخند

بعد من همیشه میرم طبقه بالای مزون برای پرو لباس در حالی که اکثریت همون پایین لباس رو پرو میکنن

بعد این یه مزیت شده برام چون با خیاط مزون میشینیم صحبت میکنیم یه دختر خیلی آروم با یه چهره همیشه خسته.

بار قبل اون شروع کرد به سوال پرسیدن و درباره همسرم و خانواده همسر. میگفت همسرت شاعره گفتم نه بابا چرا میگی؟ گفت همینجوری بهش میاد مخصوصا که شعر نو بگه یا داستان کوتاه بنویسه.قهقهه

امروزم خیلی با هم راحت تر بودیم کلی صحبت کردیم. گفت برای هر لباس فقط 60 تومن بهش میدن. برق از سرم پرید اکثر لباسا بالای یک میلیون قیمیت داره و تنها خیاط مزون این خانم هست فقط کار تزیینات رو شخص دیگه ایی انجام میده.

بهش گفتم اگه برای خودت کار کنی که خیلی بهتره! بعد با یه حال مظلومی همینطور که داشت سر آستینای لباسم رو چرخ میکرد گفت:  (( آره ولی دست تنهام کلا آدم تنهاییم چه تو زندگی چه توی کار. هیچ کسی رو ندارم. اینجا هم خیلی اذیتم میکنن حتی دو روز مرخصی نداشتم از عید تا به حال....)) بعد همینطور که حرف میزد صدای ملایمش با صدای چرخ قاطی میشد گاهی نمیشنیدم که چی میگه.

دلم میخواست باهاش دوست بشم. دلم میخواست بهش بگم منم توی کار خیلی دست تنهام عیب نداره خدا بزرگه.... ولی خب عمرا من خجالتی همیچین حرفی میزدم بهش.

اونقدر از ظهر لحنش و نگاش تو ذهنم داره رژه میره گفتم اینجا بنویسم شاید راحت بشمناراحت

پ.ن1: توی این چند روز کارت عروسی رو گرفتیم. خیلی دلم میخواد وقت کنم عکسش رو بذارم



موضوع مطلب : من و دوستام

۱۱ شهریور ۱۳٩٢ :: ٤:٥۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

مراحل درست کردن این گلدون های با نمک



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و ایده ها

۱٠ شهریور ۱۳٩٢ :: ٩:۳۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

یکی از جدیدترین تفریحات دورهمی های ما شده که خیلی شیک و مجلسی عکس های دوره نوجوانی و حتی در بعضی موارد جوانی همدیگر را رو میکنیم و در حد مرگ میخندیم.

دخترا با مانتوهای تا دم مچ پا و اپل دار و تا روی پلک ابرو زبان بینی های باد کرده و صورت جوش دار حتی در بعضی موارد شاهد پوشیدن پلیور با عکس لیلا فروهر و تی شرت با عکس دی کاپریو بودیمقهقهه

آقا پسرا شلوارهای پلیسه ایی چین دار گشاد تی شرت های توی شلوار صورت های لاغر با جوش های غرور جوانی و سبیل های تازه سبز شده و هیکل های نی قلیونابله

ژست های هر دو گروه خیلی تحت تاثیر فیلم های هندی و فارسی می باشد همراه با گل و بوته و دار و درخت. و احساس خودشیفتگی عجیبی هم در همه عکس ها دیده میشود.

خلاصه اینکه به شدت حال افاده ایی های جمع مخصوصا اونایی که ادعاشون میشه از کودکی همین دماغ های قلمی و لب های گوشتی و پوست برنزه رو داشتند گرفته میشه.

کلا بساط خنده تون رو تا مدت ها برپا میکنه. از من میشنوید این تفریح رو از دست ندید

 



موضوع مطلب : من و خاطرات / من و ایده ها

٥ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱:۳٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

من و مامان فقط هجده سال تفاوت سنی داریم مامان همیشه میگه من با تو بچگی میکردم با هم بازی میکردیم کارتون میدیدیم حتی اون سالی که من مدرسه رفتم مصادف شد با اولین سال کار مامان به عنوان معلم دبستان ابتدایی. توی همون مدرسه ایی که من درس میخوندم با هم مدرسه میرفتیم و برمیگشتیم. معلم های من دوستای مامان بودند حتی بعدترها دبیرای دبیرستان من دبیرهای مامان هم بودند.

خب اگه با همه این تعاریف فکر کردید من و مامانم خیلی مثل همیم باید بگم سخت در اشتباهید اگه من جنوب باشم مامان خودِ خودِ شماله. اگه من شب باشم مامان روزه.

مثلا میوه های مورد علاقه مامان انگور و خربزه س که من اصلا دوست ندارم میوه مورد علاقه من توت و انجیر که مامان من لب نمیزنه مامان عاشق رنگ قرمز و طلایی  و من متنفر از این رنگها

یعنی یه همچی آدمای مچی هستیم ما

توی خرید کردنم اصلا سلیقه هم رو قبول نداریم

حالا فکرشو بکنید با این پیشینه با هم میریم برای خرید جهاز. خودتون تصور کنید دیگه یک عدد مامان لجباز یه دنده به شدت لوس که هیچ درکی از خونه 80 ، 90 متری نداره با یک عدد عروس بداخلاق که سلیقه هیچ کس رو جز خودش قبول نداره( خودمو میگما) و یک عدد همسر حزب باد که عاشق مادرزنشه میدونه تنها کسی که بلده آش رشته و دلمه و کوفته بپزه همین مادرزن هست و بیشتر مواقع جمله حق با شماست مامان رو برای مامانم تکرار میکنه

خواهرم زیاد در این پروسه شرکت نمیکنه و گرنه تنها هم سلیقه من هست حتی بیشتر از خودم قبولش دارم.

گاهی هم بابا قاطی ماجرا میشه و یه جوری با من و مامان مدارا میکنه

جونم براتون بگه برای خرید پرده من و مامان حدود سه ساعت و نیم تو مغازه پرده فروشی بودیم که سه بار هم بحثمون شد یکی دوبار هم مامان با لحن خانم معلمی گفت نه این خوب نیست جرات نکردم حرف دیگه بزنم تا آخر سر خواهرم اومد کمک و کفه ترازو به سمت من اومد پایین البته در آخر مامان فرمودند که من دیگه تو هیچیت دخالت نمیکنم و کمی تا قسمتی ناراحت شدند که از دلش دراوردیم

کار برای خرید یخچال ازین هم بالاتر گرفت طوری که مامان بزرگ و دو تا خاله و یکی از زندایی ها رو وارد ماجرا کرد دونه دونه با من تماس گرفتند و گفتند که اینی که مامانت مگیه بزرگتره بهتره    بلا بلا بلا... تا اینکه رفتم تو سایت مورد نظر که نکنه اینا راست میگن داره سرم کلاه میره به همین سوی چراغ که یخچال انتخابی من و مامان هیچ فرق از لحاظ طول و عرض و عمق نداشت حتی از لحاظ گنجایش بزرگتر بود در این مورد هم آخر پدرجان به دادم رسیدن و گفتن بذار هرچی دوست داره بگیره

برای فرش و مبلمان و سرویس خواب به طرز عجیبی مشکلی پیش نیومد ولی درباره بوفه و میز نهار خوری که جونم براتون بگه از پس میز نهار خوری بر نیومددم چون بابا و همسرم با مامان موافق بودند زورم به سه تاشون نرسید  برای بوفه هم من انتخاب کردم مامان گفت کوچیکه همون موقع بابا دخالت کرد تو گفتگوی تمدن های من و مامان و بلند به فروشنده گفت اینم بزن تو فاکتور از خود راضی

حالا اینا چیزای بزرگ بود اینو تعمیم بدید به همه چیز بعد در مقام خاطره خیلی هم بامزه و فان و کول و... هست اما توی لحظه داستانیه..اوه

تازه غول مرحله آخر مونده و چند روز دیگه که این وسایل رو میارن خونه داستان شروع میشه چون عمرا تو کت مامان نمیره که درباره چیدمان نظر نده از الان هم داره ایده هایی رو مطرح میکنه که کلا تناقض داره با ذهن من.

گفته مامان بزرگ و خاله کوچیکه هم بیان برای کمک یعنی دیگه عمرا زورم بهشون برسه

پ.ن1: بزرگترین اختلافم با مامان سر تعداد مهمونا بود من دلم یه عروسی ساده و با تعداد مهمون کم میخواست مهمون همسرم 100 نفرن اما مهمان های ما تازه با بحث های من با مامانم شذن 250 تا تازه حاضر نیست لیست دقیق بهم بده بهش میگم لیست بده انگار رمز گاو صندوق گنج علی بابا رو میخوام تازه با کنایه روزی هزار بار میگه که من نصف کسایی که میخواستم رو دعوت نکردم

خودمون هم از این همه اختلاف سلیقه متعجب شدیم و یه وقتایی فقط یه وقتایی بهش میخندیمخندهگریه

 

 



موضوع مطلب : من و زندگی

٢ شهریور ۱۳٩٢ :: ٩:٤٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

نمیدونم چرا باید برای هر کاری که مربوط به عروسی هست یه استرس برام ایجاد بشه. من آدم منظمی هستم و برام نظم خیلی مهمه. از اون دست آدما که از دو روز قبل چمدون سفر میبندن، همه وسایلشون باید مرتب باشه و گرنه بهم میریزن. شاید به نظر بعضی ها آدم لوسی باشم اما تحمل بی نظمی در توانم نیست.

حالا برای قضیه مهمی مثل عروسی همه حساسیتم دو برابر شده

اولین قضیه سر خونه ایی که خریدیم هست فکر میکردیم خونه همسر بعد از یک ماه فروش بره ولی نرفت و فعلا بابا پول خونه رو داده و هیچ خبری از مشتری نیست با اینکه بابا براش مهم نیست اما دلم نمیخواست اینجوری بشه حس بدی دارم.

بعد سر تالار عروسی ما خرداد رفتیم رزرو کردیم چند روز پیش که رفتیم برای قرارداد سالن مورد نظر مار و داده بود به یکی دیگه .. بیست و چهار ساعت حرص خوردم و بدقلقی کردم تا درستش کردند.

بعد از هزار تا روتختی دیدن عاشق یکیشون شدم دو روز بعد رفتم بخرم مغازه برای تعمیرات تا 10 روز تعطیل هست. تازه بعدش معلوم نیست همون رو داشته باشه یا نه البته مشابه ش رو دیدم با 400 هزار تومان تفاوت قیمت.

حالا  حالاها ادامه داره تشریف بیارید ادامه مطلب تا خدمتتون عرض کنم



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و زندگی

٢ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱:٤۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

1- عوض کردن شیر رادیاتور

دیوارهای تازه رنگ شده، سرامیک های شسته شدهآخ تازه مادر همسر با بخار شو کف رو تمییز کرده بود

لکه های روی دیوار نشون دهنده این هست که من چه حرصی خوردم؟ 3 ساعت تمام تمیز کردن این افتضاح طول کشید ولی هنوزم ردی از این شاهکار همسر رو دیوار مونده. گریه م گرفته بودناراحت

نمونه شماره دو در ادامه مطلب گذاشتم



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و همسر

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed