کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢۸ آذر ۱۳٩٢ :: ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

یه نفر با این رسیده به این وبلاگ



موضوع مطلب : من و خبرها

٢٦ آذر ۱۳٩٢ :: ۱:۱٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

نه دیده شود، نه شنیده شود و نه بوییده شود.

بعد طبقه ما چهار واحد داره که خوشبختانه 2 تاش خالی.هورا میمونیم ما و خونه بغلی. که اون طفلی ها نه دیده میشن نه شنیده میشن فقط صبح های جمعه به طرز ناجوانمردانه ایی بوییده میشن اونم با بوی کوفته و آش رشته و آبگوشت بعد گاهی این بوها چنان شدید هستن که میترسم همسر همچون الیور تویست با یه کاسه بره دم در خونشون. یکی دو بار هم  خانم همساده سعی در دیده شدن داشت و زنگ آپارتمان ما رو زد از اونجایی که روی کاناپه ولو بودم و حس کردم زنگاش خیلی نامهربانانه هست به این صورت زیییییییییییییینگ تموم نشده دوباره دستش رو گذاشت رو زنگ زیییییییییییییییییینگ   درو باز نکردم .  در دم این فتنه ، دیده شدن رو در نطفه خفه کردم  و ترجیح دادم همسایه خوبمون باقی بمونه. و نمره A رو بهشون میدم. در توضیح باید بگم اگه در رو باز میکردم چهره خانم همساده رومیدیدم و باهم آشنا میشدیم هربار که از این پله ها بالا پایین میرفتم اگه باهاش روبرو میشدم باید وامیستادیم برای small talk و منم حوصله این نوع روابط اجتماعی رو ندارم.

اما همساده بعدی ساکنین آپارتمان بالای سر ما هستند که بوییده نشدن با یه ارفاق دیده نشدن ولی به شدت شنیده میشن. قسمت دیده شدنش برمیگرده به این که یه پسر پنج شش ساله دارند در یکی از بالا رفتن هاش بچه مغزش هنگ میکنه یادش میره طبقه چندمه به جای خونه خودشون یه طبقه پایینتر ترمز میکنه و در خونه ما رو میزنه بعد من فکر میکردم همسر اومده بالا خوشحال خوشحال رفتم در باز کردم طفلی بچه کلا ارور داد قیافش شیبه کسایی بود که آدم فضایی ها مامانش رو دزدیدن بجاش منو گذاشتن تو خونشونمتفکر منم پیش خودم داشتم فکر میکردم چقدر شبیه پینوکیوئه بچه. خلاصه که بهش گفتم طبقه رو اشتباه اومدی خونه شما طبقه بالاست. همینجوری که بچه از هنگی داشت در میومد چشمش هم کم کم متمایل شد جایی که نباید میشد یعنی قسمت سرشونه تا سر سینه که این تاپ لعنتی نپوشنده بود بعد من میدونستم یه چیزی تو اون ناحیه هست که شاید برای بالای بیست ساله ها جذاب باشه اما دیگه فکر نمیکردم زیر 10 سال عقلش به همچی چیزی برسه. بعد دیدم بچه نگاهش سنگینه تالاپ درو روش بستم. چی داشتم میگفتم بععععله اینکه به شدت شنیده میشن یعنی این بچه تو خونه یورتمه میره گاهی وقت ها هم  از یه جایی فرود میاد دقیقا همون لحظات احساس میکنم سقف رو سرم پایین میاد.

آقای همساده هم هر روز ساعت یک ربع به شش صبح بیدار میشه گرومپ گرومپ میره سمت حمامشون شیر آب رو باز میکنه(از صدای لوله های آب میفهمم) بعد گرومپ گرومپ توی اتاق خوابشون که دقیقا بالا سر ماست به شکل متوازی الاضلاع حرکت میکنه و خیلی اتفاقی یه روز فهمیدم که حدود شش و نیم صبح از خونه میزنه بیرون (صدای گرومپ گرومپش رو از راه پله شنیدم).

خانم همساده هم فکر کنم بعد ازظهر ها که صدای موسیقی بلندش از تمام درز دورز خونه به گوش من میرسه ورزش میکنه.

کلا به همساده بالایی  نمره C منفی میدم.

بقیه همساده ها هم گاهی شنیده میشن ولی چندان مهم نبوده.

خود ما هم که کلا فکر نکنم بوییده بشیم به هر حال من عادت دارم هود روشن کنم و خیلی هم غذاهام بو نداره گاهی فقط بوی عودی که روشن کردم به گفته همسر میپیچه تو راه پله. دیده هم نمیشیم شاید کمی شنیده بشیم اونم وقت هایی که دارم میدوم دنبال همسر که دست یخم رو بزنم بهش یا ناخنم رو که داره کنده میشه بهش نشون بدم و همسر هم در حال فراره و البته کاملا مطمئنیم که طبقه زیر ما خالیه وگرنه که نمیدویدیم. یکی دوبار هم صدای من طبعا رفته بالا و اونم وقتایی که از ورود مهمون ناخونده دچار حمله عصبی شده بودم و سعی داشتم به همسر بفهمونم که مهمون قبلش باید تماس بگیره بعد بیاد مهمونی. ولی کلا آدم های ساکتی هستیم. دلشون هم بخواد همساده هایی مثل ما داشته باشن.

والا فقط ما خوبیمچشمک

 



موضوع مطلب : من و دوستام

٢٥ آذر ۱۳٩٢ :: ٤:۳٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

با دیدن این فیلم یک اسم به لیست علاقمندیهام اضافه شد. واقعا فیلم خوبی بود.



موضوع مطلب : من و فیلم

٢۳ آذر ۱۳٩٢ :: ٢:٥۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

قبلا هم گفته بودم من اصلا به دعا گرفتن و کلا این حرفا اعتقادی ندارم . همیشه هم به شدت در برابر این حرف ها موضع گیری میکنم. بعد جالبه توی این یکسال گذشته دوبار این مورد رو به چشم دیدم .

بیشتر روزها همسر اولین کسی هست که میرسه شرکت و وارد شرکت میشه گاهی وقت ها منم دراین امر خطیر کنارش هستم ولی همیشه در حین باز کردن قفل کتابی سرمون پایینه و عجله داریم در باز بشه داخل بشیم و کارای اولیمون رو بکنیم قبل از اینکه بقیه بچه ها برسن.

قضیه از اونجا شروع میشه که چهارشنبه صبح برخلاف همیشه همسر دیرتر میرسه شرکت و همون جلوی در با یکی از مشتری های سحر خیز مواجه میشه با هم پله ها رو بالا میرند و در حین باز کردن در شرکت آقای مشتری میگند خودتون این کاغذ رو گذاشتید بالای در؟

همسر کاغذ رو از بالای نرده های جلوی در برمیدارن و میذارن تو جیبشون تا بعدن در خلوت ملاحضه بفرمایند

حالا کاغذه چی بوده: دعـــــــــــا

یعنی شما داشته باشید یکی چقدر بیکاره و پولش اضافیه و از همه بدتر با ما دشمنی داره که اومده داخل شکاف بالای در ورودی ما دعا جاسازی کرده.

از یه طرف قضیه خنده داره و به قول پدرم با دعای گربه سیاه بارون نمیاد اما از یه طرف من میگم یه نفری هست که با ما دشمنی داره و خیلی راحت اینکار رو اومده انجام داده.

بعد کارشناسی آقای همسر نشون داده که دعا چیز خوبی نبوده به هر حال ایشون تخصص های ویژه خودشون رو دارند. و میفرمایند که از این دعا برای بستن روزی و طلاق و از اینجور چیزها استفاده میشه.

هیچی دیگه دعا رو انداختن توی آب روان که بره

ولی من همچنان فکرم اینه کیه که اینقدر از ما بدش میاد.



موضوع مطلب : من و شرکت

٢۳ آذر ۱۳٩٢ :: ٢:٥۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

پ.ن1: با تشکر از گیلاس آبی عزیز



موضوع مطلب : من و خبرها

۱٩ آذر ۱۳٩٢ :: ٤:۱۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

یه روزایی هم هست مثل امروز. مثل همه سه شنبه ها از شرکت فرار میکنی خودت رو میروسونی کلاس یوگا بعد از اون هم سریع شرکت رو سمبل میکنی میای خونه غذا درست میکنی فقط نمیدونی باید بهش بگی نهار یا عصرونه یا شام.

دوش میگیری، عود صندل روشن میکنی

خوشبختانه تلویزیون خاموشه

چای سبز مخلوط با گل گاو زبان دم میکنی مشینی کتاب میخونی و از زندگیت لذت میبری

 



موضوع مطلب : من و زندگی

۱۸ آذر ۱۳٩٢ :: ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

ای کسانی که میگید مامان بچه کجاست. دقت فرمایید خانواده رو دوچرخه قرار دارند و مشکل منکراتی پیش میاد که مامان بیچاره بشینه رو دوچرخه. احتمالا مامان دارند تو خونه رخت و لباس این 5 تا توله رو میشورن و براشون شام شب درست میکنند احتمال این که بدبخت دوباره حامله باشه هم هست به هر حال اینجا دارن نقش ماشین جوجه کشی رو ایفا میکنند . در هرصورت نشستن مادر روی دوچرخه اشکال منکراتی پیش میاورد.

دقت کنید اون فسقلی هم که دستش بادکنک هست با توجه به تمام قوانین فیزیک الان باید افتاده بود پایین سری دستی کله ایی هم شکسته بود. حداقل یه کلاه ایمنی میذاشتن سر این فسقل خان.

 



موضوع مطلب : من و خبرها

۱٦ آذر ۱۳٩٢ :: ٥:۳۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

جمعه صبح رفتیم نمایشگاه مثلا تخصصی الکامپ. بماند که مثل هرسال خورد تو ذوقمون.

بعد آزدای که سوار تاکسی های تجریش شدیم من و همسر پشت نشستیم یه دختر خانم غرغروی خوشگل پش ما نشست یه آقای افاده ایی هم روی صندلی جلو نشسته بود.

بعد مثل همه وقت هایی که حال من و همسر خوبه یه سوژه ایی پیدا میکنیم که وقت بگذورنیم اون آقا افاده ایی شد سوژه ما حالا چرا/ چون دایم با تلفنش صحبت میکرد واژه های مربوط به کار طراحی رو انگلیسی و قلمبه سلمبه به اونور خطی گوشزد میکرد بعد که طرف نمیفهمید واژه فارسیش رو به کار میبرد. خیلی هم سعی داشت به این دختر غرغرویی که پشت نشسته بود و از ترافیک شاکی بود توضیح بده که نمایشگاه چی هست و الکامپ چیه و کلا توی حرف همه میپرید. من خیلی بارم میشه من خیلی حالیم و از این حرفا...

وقتی دم نمایشگاه پیاده شدیم همسر شروع کرد نق زدن چرا پالتوی آقاهه از مال من قشنگتره( کی میگه ما خانوما حسودیم؟؟؟)

حالا برای تسلی دادن به همسر بهش گفتم عزیزم عوضش کت تو اصله مال اون آقاهه فیکه تقلبیه نگاه کاملا معلومه... آه آه چقدرم بد تیپه کیفشو نگاه از این کیف هایی یه که تو سمینارها کادو میدن.خیلی هم ضایع و بدتیپ و بی نزاکته واقعا که این چیه آخه.

همسر: نـــــــه کت اون از مال من گرونتره منم از اون کت ها دوست دارمناراحت

من: عمرا عزیزم کتش فیکه اصلا بهش نمیاد مال این حرفا باشهابرو

 

کلا فقط ما خوبیم

بعد این قضیه تموم شد توی نمایشگاه کلی چرخیدیم رفتیم سراغ غرفه یکی از معروفترین های طراحی وب .

یه جورایی آرزوی همه طراح وب هایی مثل ما که همچون شرکتی داشته باشند.

به بیان دیگه سلبریتی دنیای وب ایران.

بعد همینجوری از بغل غرفه اینا گذشتیم و تصمیم گرفتیم یه دور دیگه بزنیم اینبار بریم جلو حرف بزنیم کاتالوگشون رو ببینیم.

همینجوری که رفته بودیم جلو داشتیم صحبت میکردیم یه آقایی از دور اومد با همسر دست داد و گفت وای ما تو تاکسی با هم آشنا شدیم میدونستم اینور هم میاید.

جزو معدود دفعاتی بود همسر هیچ حرف خاصی نداشت.

بععععله ایشون مدیر یکی از قسمت های اون شرکت معروف بودند.

تنها شانسی که آوردیم این بود که اونقدر مودب بودیم که نذاشته بودیم  آقاهه بفهمه داریم مسخرش میکنیم.چشم

هیچی دیگه حرفی ندارم.

 

 



موضوع مطلب : من و همسر

۱٤ آذر ۱۳٩٢ :: ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

برای اولین بار و آخرین بار اعتراف میکنم که ماکارونی های همسر بسیار بسیار خوشمزه تر از ماکارونی های هست که من درست میکنم.

پ.ن1: اینجا گفتم که یه وقت نرم پیش خودش زبان به اعتراف بگشایمخوشمزه



موضوع مطلب : من و آشپزی / من و همسر

۱۳ آذر ۱۳٩٢ :: ۳:٤۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

منظورم از نوشتن پست قبل فقط این بود که بگم چقدر از دست اون آشنا حرص خوردم یه وقت سوتفاهم پیش نیاد من خیلی هم خوشحال و خرسند و شادمان و رضایتمند و... میشم اگه کاری از دستم بربیاد برای دوستان مجازی انجام بدهم. این رو از صمیم قلبم میگم هر کاری داشتید مشاوره یا حتی طراحی با جان و دل براتون انجام میدم. حتی توی دنیای واقعی و دوستان روزمره هم کاری از دستم بربیاد مضایقه نمیکنم.

 

 



موضوع مطلب : من و دوستام

۱۳ آذر ۱۳٩٢ :: ٢:۱۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دیدین این دوست ها و آشناهایی رو که وقتی کار دارند سر و کله شون پیدا میشه. یه عده هستند همین که اسمشون میافته روی گوشیم میدونم کارم دارن. 

یه دوستی دارم وقتی کار داره حتی تماس نمیگیره تکست میده. بعد من و همسر شرط بندی میکنیم چندمین مسیج کارش رو میگه. توی روزای قبل عروسی در کمال تعجب زنگ زد و پرسید چه خبر؟ منم شروع کردم به درد دل و از کارام گفتن که وسط حرفم پرید و ازم خواست کلی از تمرین های سی شارپ دانشگاهش رو براش حل کنم. عصبانی تنها باری بود که با هزار شرمندگی گفتم وقت نمیکنم.

جدیدا هم پیشرفت کرده بدون سلام و احوالپرسی سوالش رو میپرسه یا کارش رو میگه و بعدش حتی یه تشکر هم نمیکنه.

کاش توی مدارس برامون یه کلاس نه گفتن میذاشتن

بعد چند روز پیش یه دوست دیگه ایی برای کاری تماس گرفت چون خیلی توی عروسی کمک کرده بود همون اول که گفت کار با فتوشاپه گفتم باشه چه میدونستم کار خلافه...

والا به خدا بعدشم توی رودربایسی نتونستم بگم دوست ندارم این کار رو انجام بدم

حالا توضیح  کار خواسته شده بماند ولی من کارم طراحی سایت هست  و خیلی سال میشه که کار طراحی گرافیک و طراحی سایت انجام میدم و به خاطر همینا سر و کله زدن با نرم افزار های طراحی برام راحت تره تا کار با تی وی خونه چشمک ولی هیچوقت فکر نمیکردم بخوام جعل مدرک کنم با اینکه مدرک مهمی نبود یه گواهی بود اما خیلی وجدانم درد میکنه احساس میکنم ازم سواستفاده شده . نه اینکه تا حالا همیشه در چارچوب مقرارت پیش رفته باشم ولی حداقل به خاطر خودم بوده نه دیگران

حالا قشنگی ماجرا اونجا شروع شد که بعد از ایمیل کردن کار براش به جای تشکر یه ایراد خیلی مسخره گرفته و ازم خواسته عوضش کنم دوباره امروز بدون هیچ کلامی یه آدرس ایمیل برام تکست کرده که تا بعدازظهر بفرست.

خوشم نمیاد برای یه لطف که برخلاف اعتقادات ذهنیم هم هست توی فشار بذارتم.

وقتی جواب ندادم زحمت کشیدن تماس گرفتن که تا ساعت 5 میفرستی؟

یعنی این دهن من باز نشد بگم نــــــــــــــــــــــــــــــــه

به جاش گفتم باشه حتماابرو

یعنی باید زود برم خونه به جای استراحت دوباره بشینم کار کنم

شاید گفتن نداشته باشه اما همین کار رو اگه قرار بود بیرون براش انجام بدن اولا هرجایی همچین کاری نمیکرد بعدش هم بالای یک تومن ازش میگرفت.

پ.ن1: یه بار کل کار شبکه یکی از فامیل رو با یه دوستی انجام دادیم تنها لطفش این بود که منو رسوند تا خونه.

یه همچی آشنایان قشنگی دارم



موضوع مطلب : من و دوستام / من و فامیل

۱۱ آذر ۱۳٩٢ :: ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

فعلا در حالت آتش بس به سر میبریم. من هم به خونه برگشتم و دارم سعی میکنم خیلی همسر اذیت نشه دلم براش آتیش گرفت که مامان و خواهرش تو همه این روزا یه بار به این پسرشون زنگ نزدن که خوبی اصلا بیا پیش ما بشینیم حرف بزنیم اصلا زنت نبود شام و نهار داشتی؟( خونه هامون تا هم 10 دقیقه بیشتر نیست البته متاسفانه)

بعد جالبش این بود که خواهر من چنان اشکی میریخت و قربون صدقه همسر من میرفت که بیا و ببین و دائم میگفت بمیرم برای م که اینقد ناراحته، جناب برادر جان هم همون شب اول خیلی فشنگی اومدن خونه و فرمودن من دارم میرم پیش م تنها نباشه غصه بخوره.

پدر . مادرم هم که خدمتتون عرض کردم چیکار کردن.

توی این ماجرا به پدرم خیلی توهین شد حتی وقتی برای حل کردن موضوع مالی به خونه مادر شوهر رفت خوب پدر من تمام پول رو بدون کوچکترین رسیدی داد وقتی به مادر همسر گفت که شما هرچقدر داری بده بقیش رو یه چک بدون تاریخ به من بده هروقت داشتی تاریخش رومیزنم توجه دارید که بعد از هفت ماه تازه پدرجان من همچین تقاضایی کرد مادر همسر هم که انگار به خودش گل میزنه گفت نه چک بی تاریخ نمیدم به شما اطمینان ندارم...

هزارتا حرف دیگه هم بابا شنید که بهش برخورد

حالا دو طرف توی آتش بس به سر میبرن و از هیچ طرف صدایی نیست البته خوشبختانه من و میم طفلی هم سعی میکنیم به روی خودمون نیاریم و روال عادی زندگی رو در پیش بگیریم. سریال میبینیم دوستامون رو میگیم بیان پیشمون یه خورده شاد بشیم فراموش کنیم.

 



موضوع مطلب : من و زندگی

٦ آذر ۱۳٩٢ :: ٩:۱٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دیروز مامان همسر با پدرم قرار داشتند منم ترجیح دادم که برم بیرون که راحت باشن بعد نکته جالبش این بود که نیومد و حتی زنگ نزد که نمیام.

بعد همسر از خجالت کار مامانش نمیتونست بیاد خونه ما. یعنی از همون روز که اومدم دائم بیتابی میکرد ولی نمیتونست بیاد میگفت خجالت میکشم از بابات.

توی این دو روز هرکاری کردم که فقط زمان بگذره یه کتاب مزخرف از کتابخونه خواهرم برداشتم که از هر صفحه دو خط میخونم رد میشم دقیقا مثل سریال های آبدوخیاری تلویزیونه جون میده بدیمش ترکیه تا یه سریال 600 قسمتی از توش دربیاره البته صدا و سیمای خودمون هم ورژن اسلامی ترش رو میتونه تو 80 قسمت بسازه.

یه سریال مزخرف دارم نگاه میکنم حتی اسمش الان یادم نیست ولی از بس مسخره س کلا بهش فکر نمیکنم.

توی تمام این مدت هم توی اتاق مهمان خونمون پهن شدم. و تازه این اتاق رو کشف کردم که چقدر آرامش بخش و دلفریبه و کلا از دنیا دوره کلی هم پنجره داره

بعد کم کم  داشتم شاکی میشدم از دست م که دائم میگه میخوام بیام دنبالت روم نمیشه پامو بذارم خونتون.

که دیدم یکی دو ساعت پیش مامان زنگ زد به م و بهش گفت بابا میگه فردا نهار بیا اینجا!!! اینجا خونه ی خودته تو برام مثل پسرام هستی و بعدش هم بابام گوشی رو گرفت و بهش گفت بیا اینجا یه فکری براش میکنیم ناراحت نباش

سر شام هم بهم میگه که البته من با مامانش کوتاه نمیام ولی خودش که تقصیر نداره کاری از دستش برنمیاد......

حال این روزای من

اینم کتابی که توصیه میکنم وقتتون رو تلف نکنید در واقع جایزه زرشک طلایی میدم بهش

اینم سریال مورد نظر



موضوع مطلب : من و زندگی / من و فامیل

٤ آذر ۱۳٩٢ :: ۸:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

خیلی سعی کردم همه چیز رو به حالت عادی نگه دارم ولی ساعت 5 عصر وقتی مادرهمسر اومد نشست توی خونه و گفت خونه رو سپردم بنگاه از فردا تلفنت رو جواب بده که مشتری میاد!!!! دیگه نتونستم تحمل کنم مادرش که رفت از شدت فشار عصبی وارده دستام میلرزید رسیده بودم به حد جنون. لباسم رو تنم کردم چمدونم رو برداشتم هرچقدر هم که م خواست جلوم رو بگیره نتونست و یه آژانس گرفتم اومدم خونه پدری! تنها چیزی که یادمه به م میگفتم البته با صدای لرزون داد میزدم این بود که بهم نزدیک نشو حق ندارید با خونه من اینکار رو بکنید.

الان هم خونه پدری هستم. دارم خفه میشم. دلم برای خونه ایی که این همه براش زحمت کشیدم میسوزه خونه داغون بود خودم دکورش کردم جوری که هر کس اومد از طراحی خونه تعریف کرد. کابینت ها رو خودم مدلش رو دادم رنگ دیوارها کاغذ دیواریها. بعد دلم میسوزه من اون خونه رو بازسازی کردم. حالا خانم بیاد خیلی راحت بفروشه بگه براتون یه کوچیکترش رو میخرم. حالم داره بهم میخوره.

به سری عکس تو لپتاپم دارم حالا شاید گذاشتم که خونه کوچولو ما رو ببینید البته عکس ها برای دو ماه پیش هست و قبل عروسی و هنوز کارمون تموم نشده بود اگه حوصلم شد میذارم ببینید دلم برای چی میسوزه و چقدر زحمت کشیده بودم



موضوع مطلب : من و زندگی

۳ آذر ۱۳٩٢ :: ٥:٤٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

گاهی وقت ها وقتی زیادی به دیگران لطف میکنی و از ایده آل های خودت میای پایین طرف مورد لطف جو گیر میشه و میخواد بیشتر امتیاز بگیره. لطف های تو رو نادیده میگیره و همه کارهای شما رو وظیفه تلقی میکنه نه لطف دقیقا همین جاست که به نواحی آدم فشار وارد میشه که خوب یعنی چی؟ حالا هرچقدر سعی کنی به دیگران بفهمونی لطف بوده نه وظیفه به هیج حایی نمیرسی که هیچ طلبکار هم میشن ازت.

حالا این شده داستان ما



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و فامیل / من وغرنوشت / من و حرفای خاله زنکی

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed