کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱ خرداد ۱۳٩۳ :: ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

به سلامتی دوباره کولرها روشن شدند و هندوانه های آبدار و شیرین و قرمز تشریف فرما شدند شربت آبلیمو و لیوان، لیوان آب خنک مهمان خانه هامون شد و نتیجه اینکه..

باز من باید یک سوم روزم رو توی مبال سر کنم. در این حد کلیه های سالمی دارم



موضوع مطلب : من و مشنگیات / من و من

۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

 

معرفی میکنم بچه ها، هاجر خانم. هاجر خانم ، بچه ها

این هاجر خانم در درونی ترین قسمت اعماق من زندگی میکنه خانمی هست به غایت پاکیزه و مرتب و وسواسی. به شور بسابی میتونه راه بندازه دیدنی.

اصولا اجازه خودنمایی نداره اما گاهی که کاراکترهای دیگه دپرس شدن یا دلواپسن یا استرس سنگین دارند و در حال چاق شدن هستند هاجر خانم خودنمایی عجیبی میکنه.

در سنگین ترین حالت هاجر خانم سه روزه ظاهر شدن و گویا قصد رفتن هم ندارن. بنده رو از کار و زندگی انداختن.  همش داره تو مغزم ویز ویز میکنه که کمد بالایی هنوز مرتب نیست. جا کفشی خاک گرفته و...

از سه روز پیش تا حالا ناپیداترین قسمت زندگی من رو مثل دسته گل مرتب کرده. خسته شدم از دستش ول کن بابا بذار زندگی شلخته وارانه خودمون رو پیش ببریم.

متاسفانه بقیه کاراکترها چنان غزق در مشکل عجیب بی پولی هستند که حالا حالا باید با هاجر خانم کنار بیام.

آخخخخخخخ شرمنده بچه ها هاجر خانم میگن دو تا ظرف کثیف تو سینک مونده پاشم برم کمکش.



موضوع مطلب : من و من / من و مشنگیات

٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۱:٥۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

 فسقل خانم ناز و عشوه ایی میگه: خوش به حال مادرتون

میگم: چرا اونوقت؟ابرو

- دختر دسته گلی مثل شما دارن. هزار الله اکبر به شما!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ابله

بعد از جلسه اول:

- ای وای خانم نمیتونیم بریم جایی از شماتعریف کنیم که

- چرا خب؟

- میترسم چشم بخورید از بس که ماهید!!!!!

متفکر

بچه نیستن اینا آناکوندا هستن والا. ما میخواستیم به معلمه سلام کنیم ده تا رنگ عوض میکردیم



موضوع مطلب : من و تدریس

٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ٤:٢۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

یعنی میتونم از حاشیه های زندگی خواهره یه فیلم نامه 700-800 قسمتی بلکه هم بیشتر بنویسم بعد یکی از شبکه های ترکی یه سریال آبدوغ خیاری  ازش بسازه بخورد ملت بده کلی هم پر مخاطب میشه نقش اصلی رو هم میدم به خودش بازی کنه هم بهش میاد هنرپیشه باشه هم تنها کسی که میتونه این پیچیدگی رو درک کنه خودشه!!یول

خخخخخخ



موضوع مطلب : من و فامیل / من و ایده ها

۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ٤:۳٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

متوجه شدم خیلی ها با سرچ کلماتی مثل برای شوهرم کادو تولد چی بخرم، یا برای آقایون چه هدیه ایی بگیریم میان به این وبلاگ.  برای همین تصمیم گرفتم یه لیست درست کنم از چیزهایی که فکر میکنم هدیه های خوب و غیر تکراری میشه برای آقایون. البته توی این لیست چیزهایی که روتین هست را ننوشتم. چیزهایی مثل عطر و ساعت و لباس و جوراب و... خلاصه همه چیزهایی که فکر میکنم براشون جذاب خواهد بود.

در ادامه مطلب این لیست رو نوشتم اگر شما هم موردی به ذهنتون میرسه بگید اینجا اضافه کنم.ماچ

 



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و ایده ها

۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

یعنی از اول اولش بیشتر ذوقم تو این بود که از بین این همه چیزی که من حدس زدم نیست. بیشتر هم خوشحالی فرمودیم که به به همسر جان حتما امسال خلاقیت به خرج دادن بلاخره میخوان ما رو سر ذوق بیارن. به به چه شوهری چه سری چه دمی و از این حرفها....

یعنی من این کادو تولد رو که گرفتم دیدم همون اولین حدسم درست بوده. در این حد من همسرم رو میشناسم والا همه کاراش انگار از روی دفترچه دستورالعمل مردها انجام میشه قابل حدسناراحت

البته کادو تولدم رو دوست داشتم ولی خیلی قابل حدس بود برام 80درصد مطمئن بودم همچی چیزی هست 20 درصد هم امید داشتم کادو موردعلاقه من باشه یا حداقل خیلی خلاقانه باشه.

کادوم چی بود؟ باید خدمتون عرض کنم محل کار همسرم یک اتاق نمایش محصولات شرکت رو داره هر وقت من اونجا رفتم از بین اون همه محصول چشمم رو یه کیف چرم اصل کوچیک گرفته بود هر وقت میرفتم به مسئولش میگفتم بیاره ببینمش. دوسش داشتم اما انتظار نداشتم کادو تولدم باشه.

تازشم از کادو پارسالم خیلی ارزونتر بود.

 ولی همین که کلی فکر کرده چی بخره آخر سر هم واضح ترین چیز رو خریده دستش درد نکنه به هر حال مرد هستن دیگه نمیتونن پیچیده فکر کنن من که دیگه انتظاری ندارم شما هم نداشته باشین.

بگذریم.....

هیجان انگیز ترین و باحالترین و خلاقانه ترین هدیه تولدم از طرف یکی از دوستای همسر بود. تو یه جعبه کوچیک قرمز خاک نقره ایی جزیره هرمز رو ریخته بود فوق العاده زیباست بعد داخلش یه گردنبند بود که با یه صدف از خلیج فارس درست کرده بود یعنی دست ساز خودش بود خیلی ساده بود اما خلاقیتی که به خرج داده بود قند تو دلم آب کرد.خاکش برق میزنه. از اون کادوهایی بود که هر وقت بهش فکر میکنم ته دلم قنج میزنه سریع میرم دوباره نگاش میکنم.

الان یکی از مکان های موجود در لیستم برای سفر جزیره هرمز هست. حتما لینک ها رو یه نگاه بندازید. این+  این+  این+

روز تولدم به اصرار همسر رفتیم نمایشگاه که با هدیه پدرجان یک دل سیر کتاب خریدم و بسی لذت بردم. بعد از نمایشگاه هم با یه مهمونی سورپرایزی با همکاری همسر و خواهر جان مواجه شدم. خواهرجان ساعت 3 رفته بود خونه ما تا ساعت 8 که ما برسیم شام درست کرده بود خونه رو مرتب کرده بود خرید کرده بود چای دم کرده بود یه جورایی ترکونده بود تازه چندتا از دوستای همسر هم دعوت بودند که همه منتظر ما بودند بالای پله ها به همسر میگفتم چرا صدای خواهرم  و سروش داره از خونمون میاد. خلاصه عجیب سورپرایز شدم و کلی حال کردم. با اینکه خونم ترکیده باید پاشم مرتب کنم. اما خیلی باحال بود. البته که ایده اینکار از خواهرجانم بوده وگرنه همسر خلاقیتش تا به اینجا نمیرسه.نیشخند

پ.ن1: راستی توی نمایشگاه برای اولین بار یک دوست دنیای مجازی رو دیدم آرزوی عزیزم که بسیار بسیار مهربان و دوست داشتنی بود



موضوع مطلب : من و همسر / من و خبرها / من و فامیل / من و دوستام

۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ٢:٢٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

نمیدونم اینجا رو خونده یا چی،

ولی همسر داره جو میده که اینبار کادو تولدت رو لو نمیدم. اگه از زیر زبونم بکشی یه کادو دیگه هم برات میگیرم.

مهم اینه که به یادم بوده ولی جالبه اینه که 4 روزه دارم حدس میزنم ولی مثل اینکه حتی نزدیک هم نشدم.

بعد من با توجه به بودجه ایی که امسال داریم حدس میزنم و یکسری آپشن های دیگه رو در نظر میگیرم ولی هیچی

همسر میخنده میگه: از پارسال دارم فکر میکنم یول

هیچی دیگه منو روانی کرده منم میرم تو فاز بیخیالی خودش شروع میکنه کرم ریختن و کلی جو میده حالا دو حالته دیگه باز که کردم یا حسابی میخوره تو ذوقم یا واقعا هیجان انگیزه!!!

شما فکر کنید من ساعت 4 صبح از خواب بیدارش کردم - با خودم گفتم حتما تو خواب جوابمو میده- ولی نگفتناراحت

تازه چند شب پیش که تولد خواهرم بود از ترس " مستی و راستی" هیچی هیچی نخورد. تمام برنامه های منو بهم ریختنیشخند

تنها راهنمایی هم این بوده که شیری رنگه و تو جیب جا میشه و پنجاه درصد کاربردی پنجاه درصد تزیینی

من: لباس زیره؟ لباس خوابه؟

ابرو

البته با توجه به شناختی که توی بازی بیست سوالی ازش پیدا کردم اینه که اصلا بلد نیست راهنمایی کنه.

آخرین حدس هام  که به شکست منجر شد: بوم و سه پایه نقاشیه؟ مسواک برقیه: پتو برقی؟ کتاب؟ لباس؟ کتونی نایک؟ عینک آفتابی؟ سیم کارت؟ باتری لپ تاپ؟ ساعت؟ روتختی؟ لباسه؟ ماگ؟ کارت پستال؟ سی تا گل سرخ؟گلدون؟ تابلو؟ کیف؟ بچه؟ نیشخند ماشین؟ آیپد؟ اسباب بازی؟ طلا؟ نقره؟ ناخن مصنوعی؟ هندزفری؟ هدفون؟ برچسب قلبی؟ از این صندلی مادربززرگ ها؟ واکر؟ تخته نرد؟ دلفین؟ اکواریوم؟ بچه گربه؟ توله سگ؟ مرغ مینا؟ پرنده؟ بلیط کنسرت؟ بلیط سفر؟ جزیره؟ کشتی؟ هواپیما؟ سفر به لاس وگاس؟ مدادرنگی؟ دفترنقاشی؟ مداد شمعی؟ لوازم التحریر؟ کوزه؟ فندک؟ جوراب؟ گل سر؟لاک؟ پارچ و لیوان؟ کیف پول چرم؟ کوله لپ تاپ؟ کیف دستی چرم؟ پودر مورچه کش؟ مستخدم شخصی؟تردمیل؟  سررسید؟ چراغ خواب؟ اون پیرهن سفید مشکیه که دوبار رفتیم بخریم نداشت؟عطره؟ مجسمه؟

....

البته یه سری حدس ها هم هست که کلا به زبون نمیارمشون چون واقعا دوست دارم و میدونم اصلا بودجه همچین چیزی رو نداریم.

بعد خیلی چیزها رو مطمئنم نیست

کلا فوبیای حیوانات داره از سگ و گربه و موش و پرنده  به شدت میترسهقهقهه

لباس رو بعد از این همه وقت سلیقه من دستش نیست!

خواننده های مشترک مورد علاقمون زیاد نیست که بخواد بره بلیط کنسرتش رو بگیره.

لوازم خانه رو کادو نمیدونه میگه وظیفمه بخرم!عینک

ساعت تازگیا برام خریده!

من که میدونم آخرشم با این همه جوی که بهم داده میخوره تو ذوقم پاشم برم تمرین کنم اگه خوشم نیومد لبخند بزنم . بدی من اینه سریع چهرم نشون میده که حسم چیه... من برم تمرین...افسوس

 



موضوع مطلب : من و همسر / من و خبرها / من و ایده ها / من و نظراتم

۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ٧:٤۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

خواب دیدم که همسر داره با تلفن صحبت میکنه، ازش میپرسم کیه؟ میگه علی دوستم! بعد من تلفن رو از دستش میگیرم میگم شما( انگار میدونستم داره دروغ میگه) صدای دختر میاد که میگه: من صمیم هستم. شما؟

باعصبانیت گفتم: من همسرشم...عصبانی

یهو دختره هول کرد ای وای به من نگفته بود زن داره!!1

صحنه بعدی خوابم با دختره قرار گذاشتم که همدیگر رو ببینیم. نشسته بود جلوم، انگار خونه ما بود بعد از این چهره هایی که آدم زیاد میبینه موهای بور، ابروهای پهن از این دخترا که همشون مثل هم آرایش میکنن بعد داریم صحبت میکنیم مادر همسر میاد مثلا میخوام بهش شکایت کنم که ببین پسرت چیکار کرده. به جای حمایت از من میگه ماشالا چه دختر قشنگی هم هستکلافه

تو خواب حرص میخوردم همش به خودم میگفتم مگه میشه؟ آخه "م" از این آدمها نبود کهگریه

هیچی دیگه صبح بیدار که شدم کلی ازش بازجویی کردم که این صمیم کی بود هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستشو بگو؟؟؟/ کی بود؟؟؟

میخندید میگفت مگه صمیم هم اسمه؟ ثمین نبود؟؟نیشخند



موضوع مطلب : من و همسر / من و خواب هام

۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۱:٠٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

دختره تو مهمونی موقع رقص پاهاش دوبرابر عرض شونش باز کرده( به جان خودم اگه اغراق کنم) بعد باسن مبارک رو به حالت نشسته خم کرده زانو ها رو هم خم کرده یه قوسی به کمر داده بود و دست هاش رو به حالت رپ خوان ها بین دوتا پاش تکون میده و در یک مسیر دایره ایی میرقصید. لازم بگم ما از شدت خنده میخواستیم ولو بشیم حیف تولد خواهرم بود وگرنه....قهقهه

همسر میگفت میزبان بودن رو بیخیال بپیچیم بریم این برای شام یکی از ما رو زنده زنده میخوره...



موضوع مطلب : من و دوستام / من و حرفای خاله زنکی

۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ٢:۳٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

یعنی جلسه دوم کلاسم با دخترها تازه میخواستم شروع کنم مباحث  ویندوز رو به ساده ترین و کودکانه ترین حالت ممکن بهشون یاد بدم چندتا کلمه نوشتم روی وایت برد معادل انگلیسیشون رو هم نوشتم کلمات ساده ساده مثل time یا start متوجه  شدم دارن سکته میکنن از شدت فشار...

بعععله کاشف به عمل اومد کوچکتر از اون هستند که حتی حروف انگلیسی رو بلد باشندآخ

هیچی دیگه نشستم دارم یه راه حل جدید کشف میکنم فردا میخوام برم سرکلاس.



موضوع مطلب : من و تدریس

۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ٦:٥۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

داستان از چند هفته پیش شروع شد که زنگ زد که برای شاگردهای من کلاس کامپیوتر میزاری؟

-کلاس؟ چه نرم افزاری؟

- دخترگلم از اول اول! شما چی میگید بهش ... ICDL؟

- جون مامان ول کن! من 10 سال پیش حال داشتم این چیزا و یاد بدم الان فقط نرم افزارهای تخصصی شاگرد قبول میکنم.

در ظاهر قبول کرد ولی از اونجایی که من مامانم رو میشناسم میدونم تا قبول نکنم براشون کلاس بذارم دست از سرم برنمیداره.

چند روز بعد

- دخترگلم بگم کی بیان برای ثبت نام؟

-کیا؟

- همون شاگردهام که قراره بیان برای کلاس عینک

-مادرمن مگه نمیگی مدرسه میخواد براشون کلاس بذاره پس چرا میخوای بفرستیشون پیش من؟

-آخه مدرسه هزینه زیاد میگیره اینا نمیتونن برن کلاس. وضعیت مالیشون اصلا خوب نیست دلشون میخواد مثل همکلاسیاشون یاد بگیرن ولی نمیتونن هزینه بدن.

- باشه بگو سه شنبه بیان ببینم چندتا هستن.

-خدا خیرت بده مامان جان! بهشون گفتم برای کل دوره ازشون 60 میگیری خوبه دیگه؟

- مامان بی خیال 60 آخه؟

- گناه دارن، بچه ها پاکن معصومن برای روحیه خودتم خوبه. مگه نمیگفتی دلت برای تدریس تنگ شده ایشالا که قدمشون برای شرکتت خوبه!

- باشه بگو بیان هرکدوم هم ندارن عیب نداره نمیخواد مبلغی بدن.

هیچی دیگه من الان 6 تا دختربچه ناز دارم که میان شرکت بهشون کامپیوتر درس میدم.

نکته جالبش هم اینه همون روز اول بعد از کلاس یکی زنگ زد وچندتا پروژه بهمون داد و بعدش هم که رفتم خونه مامانم اولین هدیه تولد امسالم رو بهم داد که از نظر مالی قیمت زیادی داشت و اصلا انتظار نداشتم بعد دومین جلسه کلاس هم از چندجا به شرکت پول رسید.

من اعتقاد به کارما و بازگشت اعمال دارم اما هیچ وقت فکر نمیکردم گاهی وقت ها اینقدر زود نتیجه یکسری از کارها رو ببینم. اونقدر توی این دوتا جلسه که اومدن کلاس باهاشون حال میکینم اونقدر بهم انرژِی مثبت میدن که حد نداره.

خدایا ازت ممنونم که بهم این استعداد رو دادی که بتونم معلم خوبی باشم و چیزهایی که بلدم رو به دیگران یاد بدم مرسی به خاطر این تفریح عاشقانه. مرسی راه ساده ایی رو پیش روم میذاری که از اون طریق به زندگیمون خیر و برکت بدی.

 



موضوع مطلب : من و شرکت / من و تدریس / من و مامانم

۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ٢:۳٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

رگبارهای ناگهانی اردیبهشت، چارتار، من حالم خوبه دوباره....



موضوع مطلب : من و موسیقی

۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۳:۳٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

واقعیت تلخی وجود داره که من تازگی کشفش کردم و برام خیلی دردناکه یعنی قبلا هیچ وقت بهش فکر هم نکرده بودم حالا چی شد که برام مهم شد احتمالا بالا رفتن سن و PMS نقش بسزایی درش داشتند.

واقعیت اینه که من هیچ وقت تو زندگیم مهمانی تولد به معنای واقعی کلمه نداشتم یعنی واقعا نداشتم ها راستش دقیق تر هم بگم تا حدود هیجده سالگی کیک تولد هم نداشتم فقط کادو داشتم بی انصافی هم نکنم اتفاقا همیشه کادوهای گرون قیمت و با ارزشی میگرفتم اما تولد نداشتم مثلا خونه رو تزیین کنیم دوستام رو دعوت کنم کیک فوت کنم اصلا از این خبرها نبود.

بعد که دانشگاه رفتم و یهو خیلی مستقل شدم با دوستام جمع میشدیم و کیک و اینا رو داشتم اما بازم یادم نمیاد مثلا مهمونی بوده باشه خیلی شیک میرفتیم شام بیرون کیک و شمع و کادو.

کم کم خانواده گرام هم راه افتاد و کیک تولد به مناسبات اضافه شد حالا چجوری این اتفاق افتاد رو دقیق یادم نیست اما از یه جایی به بعد کیک تولد قسمتی از عکسهای ما رو  گرفت. حالا هم مهمونی نیستا دور هم جمع میشیم کادو میگیریم ولی یه کیک و شمع هم کنارش هست.

حالا جالب اینجاست که تولد من و خواهرم فقط چهار روز باهم فرق میکنه اوایل که وسطش رو میگرفتن و کادو رو همون وسطا بهمون میدادن ولی الان احترام قائلند و جدامون کردند.

و دردناک تر ماجرا اینجاست که حدود چهارسال شب های تولدم یکی پیدا میشه به شدیدترین حالت ممکن اشک من رو در میاره.

قبلا از آشنایی با همسر هم یه دوست پسری داشتم که تولد من و اون هم یه روز باهم فرق داشت بازم تولد من اختصاصی نبود یعنی شما عمق فاجعه رو ببین تازه از شر خواهره راحت شده بودم دوست پسره اضافه شده بود که اونم زرتی تولدش یه روز با من فرق داشت.

اصلا یکی از دلایلی که همسر رو قبول کردم این بود که ماه تولدش با من یکی نیست حتما موقع ازدواج به این موضوع دقت کنید خیلی مهمه.چشمک

البته پارسال هم اولین تولدی بود که با همسر بودیم و اونم به شدت نامیدم کرد کادوم رو از قبل لو داد یعنی شما فکر کن موقع خرید شماره همراه منو داده بود بعد اس ام اس مدل و رنگ همه چیش برام اومد کلی هم ناراحت شدم. سورپرایز و کار متفاوت هم که کلا بلد نیست.

حالا هم با توجه به نزدیک شدن روز تولدم از کائنات میخوام اولا کسی منو ناراحت نکنه و اشک منو درنیاره دوما که منو به حال خودم بذارن به بهانه تولدم آوار نشن رو سرم من مجبور شم شام بذارم. چه فامیل شوهر چه فامیل خودی.

من که امسال بی خیال سورپرایز و کار متفاوت و مهمونی تولدم میخوام در آرامش و تنهایی به سر ببرم کائنات لطفا اقدامات لازم را انجام بده.

بعدا نوشت:

یعنی هنوز مطلب بالا رو کامل نکرده بودم خواهرجان عنوان کردند که مهمونی تولد میخوان بگیرن اونم به چه عظمت!!!! باغ گرفته، دی جی گرفتهعصبانی از اونجا که مامان و بابا نیستند فکر میکنید کوزت بازی برای کی میمونه؟؟؟؟؟

بعععله بععله کاملا درسته مــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!!

اولا که از شب قبلش با دوتا دوستاش میان خونه من بیچاره برای درست کردن شام تولدش! تزیینات با من هست. برنامه ریزی با من هست.

یعنی با توجه به شناختی که از خواهرم داشتم میدونم تو همین پروسه درست کردن غذا خونم رو میترکونه!!!

اول میخواستم یه بهونه بیارم بپیچم بعد گفتم بی خیال بدجنس نباشم چون خودم نمیتونم تولد داشته باشم تولد اونو هم بهم بزنم.فرشته

فک کن چهار روز قبل از تولد خودم باید مراسم تولد یکی دیگه رو مدیریت کنم!!!!!

ابروبازندهآخزبان

 



موضوع مطلب : من و ایده ها / من و نظراتم / من و فامیل

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed