کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۳۱ خرداد ۱۳٩۳ :: ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

بعد چند روز زنگ زدم باهاش صحبت کنم. ته دلم ازش ناراحتم خیلی هم ناراحتم. یه جورایی دلمو شکسته! در حین صحبت میگه: مامان بزرگ میگه پاشو بیا اینجا همه ما نهار اینجا هستیم...

خواننده گرامی توجه فرمایید ساعت 12:30 هستش و همه از یکی دو ساعت قبل اونجا رفتند اگه خیلی مهم بودم زودتر بهم میگفتن برم دیگه نه اینکه زنگ بزنم تازه یادشون بیافته.

میگم که نه نمیرسم بیام! (خدایی هم باید هول هول حاضر میشدم آژانس میگرفتم بدو بدو میرفتم اونجا حداقل هم نیم ساعت تا چهل دقیقه راه تازه با آزانس! بعد اونجا نهار خورده نخورده میرفتم کلاس خصوصیم که امروز آخرین جلسه هست.)

بعد جواب منو اینجوری منعکس میکنه که :"بی" میگه تازه از خواب بیدار شدم نمیام!!!!

یعنی هیچ کس تو دنیا نیست که اینقدر تمیز بتونه اعصاب منو بریزه در هم! بهشم میگم آخه تو از کجا میدونی من تازه بیدار شدم چرا الکی میگی چرا همیشه میخوای بچه هاتو تنبل نشون بدی!!

جوابشم جلو اونا اینه که خب حالا مثلا بگم چرا نمیخوای بیای بگو دیگه؟ مامان بی میگه من خیلی وقته از خواب بیدار شدم ولی نمیخوام بیام اونجا!!!!!!!!!

خب الان من چی بگم؟ الان همزمان هم اعصابم ریخته رو زمین، هم بغض دارم به خاطر همه بی توجهی های این چند وقتش ، هم دستام داره میلرزه همین الانم معدم شروع کرد تیر کشیدن این یعنی اوضام خرابه و منم دارم با بازی با کلمات سعی میکنم حالم رو بهتر کنم که زهی خیال باطل. حتی دوبار سعی کردم خنده دار بنویسمش که دور هم بخندیم ولی نشد نمیشه یه زخمه که این چند وقت ایجاد شده و درد میکنه!

 



موضوع مطلب : من و مامانم

۳٠ خرداد ۱۳٩۳ :: ۳:٢۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

هـــــــــــــــــــــــــــــورا من حدود 10 کیلو از بعد از تعطیلات عید کم کردم این قده خوشحالم دارم به روزهای اوج برمیگردم. من چاق شدم کاملا عصبیه! سال 93 تا اینجا برام سال آرومی بوده. الانم بدون رژیم خاصی فقط با نخوردن بعضی چیزها قشنگ دارم وزن کم میکنم. دوباره اعتماد به نفسم داره برمیگرده. لباس که میپوشم هی میرم جلو آینه خودمو نگاه میکنم هی با خودم حال میکنم. بعد که میبینی داری نتیجه میگیری بیشتر ذهنت مثبت میشه و راحتتر وزن کم میکنی برنامم اینه که یه ده کیلو دیگه کم کنم برسم به روزهای اوج بعد میرم برای خودم یه عالمه جایزه میخرم. البته دیشب هم کلی به خودم حال دادم و کلی جایزه خریدم کلی لوسیون و کرم و شامپو بدنهورا تو این هفته هم میرم ناخن بکارم که هی انگیزه بگیرم .



موضوع مطلب : من و سلامتی / من و من

٢٩ خرداد ۱۳٩۳ :: ۳:٠٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دیشب بدترین مهمانی عمرم دعوت بودم. ما و یک خانواده دیگه خانه شخص سومی دعوت بودیم تا حالا خانواده های اینا رو ندیده بودم. یعنی آقایون را به خاطر کار و اینکه دوست دوران بچگی همسر بودن میشناختم. شما فرض کن آقای قاف صاحب خونه بود و آقای ب  مهمان!

آقای ب یه بچه 5 ساله داشت  ماشالا رستم دستانی بود یعنی من فکر کردم بچه 9 یا 10 ساله هست. بی ادب ترین و مشکل دارترین بچه دنیا شبیه منجنیق بود همه چی رو پرتاب میکرد! راه میرفت مشت و لگد نثار آدم میکرد ببخشید ولی دقیقا جفتک مینداخت حالا شما فکر کن بچه به اون سنگین وزنی هی راه بره بهت لگد بزنه. بعد فحش میداد. میدوید خودشو پرت میکرد رو مبل بعد اون وسط یه پایی یه دستی میخورد به آدم هر دستش اندازه یه پای من بود!!

خود آقای ب ساکترین آدمیه که تو زندگیم دیدم صبح میره سر کار ساعت 10 شب میرسه خونه جمعه ها هم همسر میکشونتش سر کار یعنی عملا خونه نیست. مادر بچه از این فیس افاده ایی ها هزار کیلو طلا انداخته بود. دماغ عملی احساس خود مانکنی که من خیلی خوبم!!!! بعد تربیت بچه زیر صفر! از نظر من بچه مشکل داشت یعنی نیاز شدید به مشاور! خب مادرجان که اینقدر به خودت میرسی این همه ادعا داری!بچه تو آینه رفتار تو هست این چی بود! چجوری اینو تربیت کردی!

حالا آقای قاف یک بچه یک ساله داشت همسر آقای قاف با اینکه میزبان بود صداش در نمیومد بعد بچش آرومترین و نازترین بچه دنیا یعنی بچه یک ساله یک بار نق نزد یک بار جیغ نمیزد برا خودش چهاردست و پا میرفت میومد بازی میکرد میخندید میرقصید.

حالا بچه ها بیخیال خود آقای قاف انگار دوتا بلندگو قورت داده بود. داشت اشکم از دست اینا درمیومد! موقع خواب به همسر گفتم صدای آقای قاف هنوز تو سرمه انگار بری عروسی بغل بلندگو بشینی در این حد.

آقای قاف با اینکه بامزه س و بذله گو ولی رفتار جالبی با زنش نداره! هی همسر من براش چشم و ابرو میومد آدم باش! تازه میگفت قبلا هم بهش گفتم جلو زن من به زنت بی احترامی نکنیا و گرنه زنم پاشو دیگه خونت نمیذاره!از خود راضی

تازه با وجود همه این هشدارها بازم از نظر من رفتارش با زنش جالب نبود! کلا بلد نبود با خانم ها رفتار کنه یکی از این رفتارها را همسر جان با من میکرد طلاقش میدادماز خود راضی برای من آب بیار حالا برو چایی بیار پاشو پاشو این آشغال رو از دست من بگیر تا بچه نذاشته دهنش! به من میوه بده! برو سفره بنداز!

موقع شام به من گفت : یالا یالا پاشو کمک کن!!!!!!!!!!! منم گفتم شرمنده من تو مهمانی کار نمیکنم همسر عوض من بلند میشهنیشخند همسرجان هم آروم به من گفت پانمیشیا بگیر بشین سرجات خودم کمک مریم خانم میکنم!

دوبار هم یکی موقع شام یکی قبل شام من پیش همسر نشسته بودم به من میگه پاشو پاشو اونر بشین زنونه مردونش کنیم!!

منم گفتم بشین بابا! زنونه مردونه کنیم من از پیش شوهرم جم نمیخورمزبان یعنی با بد کسی درافتاده بود.

یه بار هم من برای اون خانم فیس افاده ایی کامل داشتم کار اینا رو توضیح میدادم که مثلا روند کاریشون چجوری چیکار میکنن بعد از سه چهار ماه درآمدشون چقدر میشه!!! آقای قاف میگه نیگا نیگا کار دنیا به کجا رسیده ما سه تا ساکت نشستیم زنامون درباره کار ما حرف میزنن عجب دنیایی شده من میام خونه صدسال به مریم نمیگم کارم چیه چیکار میکنم.

حالا اون وسط همسر هی از من تعریف میکرد که من براش بهترین دوست دنیام که اگه من نبودم این اتفاقات مالی اخیر نمیافتاد و....

آقای قاف هم میگفت تو زن نگرفتی که شوهر کردیعصبانی

بعد خانم آقای قاف کلا محو بود. حتی نیمود به من بگه مثلا میخوای لباس عوض کنی برو تو اتاق! من تا 1 نصفه شب با مانتو نشسته بودم منی که حجاب ندارم روسری سرم بود. داشتم خفه میشدم خیلی بد بود!

بعد هی غر میزدن اون شب که فوتبال بود چرا ما رو دعوت نکردین!!! بقیه دوستامون بودن ولی اینا رو نگفته بودیم یعنی واقعا خوشحالم که همسر نذاشت اینا رو بگیم!! همه ما ولو بودیم رو زمین فوتبال نگاه میکردیم راحت آزاد، تو سر و کله هم میزدیم سیگار میکشیدیم اصلا تو جمع های ما دختر و پسر معنی نداره همه باهم دوستیم. اون وقت اینا منو دیوونه کردن!

طفلی همسر هی عذر خواهی میکرد میگفت من تا حالا با اینا رفت و آمد نداشتم نمیدونستم اینجورین! خب چکاریه مهمون دعوت میکنین میرینین تو اعصابش! یعنی من به همسر گفتم فکر اینکه آقای ب رو دعوت کنیم از سرت بیرون کن! همسر میگه فک کن همچی چیزی تو سرم باشه! اون بچه هر جا بره ویرانی ببار میاره...

هیچی دیگه اینم از مهمونی قشنگ ما اینو گفتم اگه یه زمانی گوشام دراز شد خواستم آقای ب رو دعوت کنم شما با اون کیبوردت بزنی تو دهن من والا !



موضوع مطلب : من و همسر / من و دوستام / من وغرنوشت

٢٥ خرداد ۱۳٩۳ :: ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

میخوام از این ساک های خرید پارچه ایی تهیه کنم. حالا یا بخرم یا اگه ساده باشه خودم بدوزم نیازی به گفتن نیست که بلد نیستم ولی میخوام بهم یاد بدید بازم تاکید میکنم اگه آسون هست.

یا اگه میدونید از کجا باید تهیه کنم عالی میشه. منتظر نظراتتون هستم!!!قلب

اینجا رو ببینین

و اینجا

و یه بروشور خوب برای نه گفتن به کیسه نایلون

 

و اینجا هم برای خرید کیسه پارچه ایی هست



موضوع مطلب : من و ایده ها / من و دوستام / من و سلامتی

٢۳ خرداد ۱۳٩۳ :: ٥:٢٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

اون وقت این وبلاگ هایی که کلی منت میذارن سر خواننده هاشون که وای من نمیخوام بنویسم ای وای سرم شلوغه، آخ اصلا وقت نوشتن ندارم، ای بابا من که اصلا دیگه نمینویسم، حالا این یه پست هم فقط به خاطر شهلا جون و قدسی جون...

اینا دقیقا داستانشون چیه؟  خوووو ننویس. اصلا بنویس اصلا هرچی.

اینا جو آلیس مونرو بودن دارن آیا؟



موضوع مطلب : من و نظراتم

۱۸ خرداد ۱۳٩۳ :: ٢:٤٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

بارها در همین وبلاگ هم گفتم که سعی کردم تو زندگی هیچ آدمی دخالت نکنم و مهمتر اینکه آدم ها را قضاوت نکنم. الزاما شیوه زندگی من و نوع تفکر من بهترین نیست. و همه ملزم به این نیستند که مثل من زندگی کنند.

اما گاهی اوقات بعضی از رفتارها هستند که دیگه از حوزه شخصی بودند بیرون میان و تبدیل میشن به یک مساله اجتماعی.

در برخورد با بعضی از این مسایل خیلی سعی میکنم بازهم قضاوت نکنم و پیش خودم بگم: اوکی شاید اگه من هم توی این شرایط بودم بدتر از این انجام میدادم من که فرشته نیستم.

ولی خب گاهی ذهنم به شدت درگیر میشه...

یکی از این مسائل که این روزها زیاد دیدم و شنیدم مساله خیانت در ازدواج هست و جالبی این داستان خیانت خانم قصه هست. یعنی اونقدر خانم هایی که خیلی راحت پیشم اعتراف کردن که دارند خیانت میکنند زیاد شده که فکر میکنم مد جدید باشه.

خانمی که سن زیادی داره دختر بزرگ داره و خداییش خیلی هم جذابه و پولداره بعد توی صحبتاش به این موضوع اشاره میکنه و میناله که چرا مردم اینقدر فضول شدن که راحت نمیتونه با دوست پسرش مراوده داشته باشند.

یا طرف دو ساله ازدواج کرده و دوست پسر داره و جند روز چند روز پیش ایشون میمونه وقتی ازش پرسیده میشه که چرا دیوونه اگه شوهرت بفهمه خودتو به فـــــ///اک میدی. میگه برو بابا فکر کردی توی این دو سال اولیشه؟؟؟؟

و یا خانمی که با وجود بچه کوچیک خیلی راحت میگه منتظرم از همسرم مورد ببینم منم  خیلی راحت میرم پسر بازی.

یعنی همه اینها را با گوش خودم شنیدم و همه از آدم هایی هستند که میشناسم. و البته مدل دیگه خیانت خانم هایی هستند که با مردان زن دار دوست هستند و آقا اورت براشون خرج میکنه و مسافرت و آیفون 5 و ....

نمیدونم چی بگم وقتی اینا رو میشنوم اولین حرکتم اینه که چهرم عادی باشه که احساسم رو بروز ندم برای همین بیشتر قیافم شبیه آدمی میشه که داره آلوچه گاز میزنه. بعد سعی میکنم پیش خودم توجیح کنم که خب حتما مرد داستان یه جایی کم گذاشته یا یه لغزشی داشته که خانم این مدلی تلافی میکنه.

اما مشکلم اینجاست که چرا هم خدا رو میخوای هم خرما رو... اگه نمیتونی تحمل کنی از این زندگی بکن و برو پی عشق و حالت. با توجه به همه فیلم ها و کتابها و شنیده هام در هیچ جای دنیا این مورد قابل قبول نیست اصلا هم نشانه روشن فکری و با کلاسی نیست.

بعد فکر میکنم شرایط جامعه ما متاسفانه طوری نیست که یه زن راحت رها کنه و بره حرف مردم، حرف خانواده، نگاه هایی که عوض میشه همه اینها باعث میشه زن حاضر باشه خیانت کنه اما جدا نشه. و این خیلی بده.

نمیخوام این آدم ها را قضاوت کنم یا بگم وای وای کارتون خیلی بده شما میرید جهنم. چون وقتی کسی رو قضاوت کنی خودت در شرایط بدتر از اینها مورد امتحان قرار میگیری.

فقط میخوام بگم کاش شرایط جامعه طوری بود که زنها با خیال راحت میتونستند تنها باشند، کاش مردها یادشون میموند که زنهاشون فقط نیاز مالی ندارند که برای زن چیزهای مهم دیگه ایی هم وجود داره و زنها راحت بوی خیانت رو میفهمند و برای جبران و برای اینکه ثابت کنند مثل مادر و مادربزرگ ها عقب مونده نیستند دست به تلافی میزنند.

کاش خود خانم ها دوباره فکر کنند و یادشون باشه توی جامعه ما این موضوع عواقب بدتری داره تا طلاق...



موضوع مطلب : من و نظراتم

۱٥ خرداد ۱۳٩۳ :: ۳:٥۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

ادامه مطلبم رمز نداره



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و سفر زندگی

۱٤ خرداد ۱۳٩۳ :: ٧:۱٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دیشب یه نامه طولانی تو ذهنم نوشتم درباره اینکه من چرا 14 خرداد رو دوست ندارم و... قول فرنگیا بلا بلا بلاابرو

امروز حال ندارم بهش واقعیت ببخشم. ولی درکل حرفایی بود که باید میزدم ولی هیچ وقت نزدم. هیچ دیگه برید تو مغزم بخونیدش حداقل اونجا کامنت بذارید مطمئن بشم آمار بازدیدهام اشتباه نیست. میدونم شما هم خسته اید حال ندارید کامنت بذارید درکتون میکنم!



موضوع مطلب : من و خبرها / من و خاطرات / من و من / من و مشنگیات

۱۳ خرداد ۱۳٩۳ :: ٢:٢۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

چند روزه دست راستم به شدت مشکل داره. مخصوصا انگشت اشاره دست راستم دائم میپره. بعد احساس میکنم دستم یخ شده. کسی میدونه علت چی میتونه باشه؟ دیروز شدت این پرش ها اونقدر زیاد بود که وقتی داشتم با کامپیوتر کار میکردم 4 صفحه پشت سر هم کلوز شد و نتونستم جلوش رو بگیرم.

حالا از امروز یکم سبک کارم رو عوض کردم. توی خونه لب تاپ رو گذاشتم رو میز نهار خوری تا هم راحت تلویزیون ببینم هم کارم رو بکنم. گوشیم هم میتونه یکی از علت ها باشه گوشیم غول پیکره امروز از توی کیفش درش آوردم حداقل یه کوچولو سبک تر بشه. بعدش دیگه نمیخوام با انگشت اشاره باهاش کار کنم تا جایی که بشه ازش استفاده نمیکنم و یا از پن خود گوشی استفاده میکنم.

باز شروع شد اصلا همش ضعف داره...



موضوع مطلب :

۱٢ خرداد ۱۳٩۳ :: ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

فکر نمیکردم امروز روز خوبی باشه! تا صبح نخوابیده بودم مثل این چند وقت اخیر ساعت 6 گذشته بود که خوابم برد. وقتی هم بیدار شدم شبیه دراکولا بودم تا آدمیزاد. خودم رو انداختم تو حموم که شاید حالم بهتر بشه، شد ولی قیافم داغون بودا.

همین وقت ها همسر زنگ زد که خوبی غزیزم چیکار میکنی؟

خیلی خیلی جلو خودم رو گرفتم که سرش غر نزنم. دلم میخواست الکی داد بزنم برای اجتناب از دعوا هم سریع گفتم من کار دارم کاری نداری؟عصبانی

که یهو گفت چرا کارت دارم در و باز کن بیام تو.

یعنی اصلا دنیام عوض شد. اصلا فکر نمیکردم به خاطر من صبح زود بره سرکارش ظهر برگرده که باهم بریم سراغ یه کاری.

یعنی اونقدر شاد شدم که حد نداشت. تا من حاضر شم سریع نیمرو درست کرد چای دم کرد طالبی آماده کرد.

تا قبلش فکر میکردم با قیافه داغون میرم سرکاری که داشتم ولی خودم رو تو آینه نگاه کردم دیدم چشمام داره برق میزنه.

بعد از کار هم یه مسافت 10 دقیقه ایی رو باید پیاده میرفتیم که دقیقا بارون شدید شد. انگار زیر دوش بودم باد هم عجیب بود در حدی که نمیتونستم راه برم.

همه اینا باعث شد خوشحال تر بشم یعنی جوری میخندیدم که برای خودم هم عجیب بود . دست همو گرفته بودیم بلند بلند میخندیدیم خیس میشدیم.

میدونید گاهی چیزهایی که شاید به نظر ما کوچیک میان و برای دیگران انجام میدیم میتونه روز اونا رو بسازه میتونه شادشون کنه میتونه خنده به لبشون بیاره.

امروز همسر برای من اینکار رو کرد شاید از نظر خودش کار کوچیکی باشه ولی حس اون لحظه من که میدونستم توی موقعیت حساسیه و باید بالا سر کارش وایسه ولی اومده که من تنها نباشم من رو همراهی کنه ته ته دلم یه حالی میشه.

اینکه آب از سر و روش بچکه ولی بعد از گذاشتن من تو تاکسی میره یه سری کارهاش رو دوباره انجام بده برام حس خوبی داره.

خیلی وقت ها ته دلم به خدا میگم "این مرد خیلی بهتر از منه این مرد همیشه دل من رو شاد میکنه زندگی رو برای من آسون میکنه خدایا تو هم زندگی رو براش آسون بکن و کائناتت رو به جهتی ببر که دلش رو شاد کنند."

ما آدم ها دلامون کوچیکه با چیزهای کوچیک هم زود شاد میشه این فرصت رو هم به خودمون بدیم که از این چیزها شاد بشیم هم فرصتی ایجاد کنیم که بفیه از کارهای کوچیک ما شاد بشن.

* ماجرای عکس هم اینه که وقتی تو تاکسی نشستم که از سر فاز بیام خونه یه راننده مهربون این دستمال رو داد تا خودم رو خشک کنم وقتی هم گفتم وای چه خوشگله یکی دیگه هم بهم داد تا نگه دارم.قلب( اینم یه کار دیگه که باعث شد شادتر بشم)

 

 



موضوع مطلب : من و همسر

۱۱ خرداد ۱۳٩۳ :: ۳:۱٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

من از اون دست آدمهایی هستم که اصلا نمیتونه کاری از نصفه شروع کنه. به هیچ عنوان کتابی رو که بینش وقفه افتاده از ادامه بخونم حتما برمیگردم از صفحه یک. حالا فکر کنید 5 فصل آناتومی گری رو چند سال پیش دیده بودم اون موقع که mbc نشون میداد، تازه تکرارش رو هم میدیدم.

یه وقفه طولانی که افتاد تا همین قبل عیدی که با همسر تصمیم گرفتیم دوباره از اول بینیم.

همسر هم مثل من تا فصل پنج دیده. هر وقت که فرصتی باشه یکی دوتا قسمت میبینیم. همچین ملو داریم پیش میریم.

من عاشق کاراکترهای سریالم. شخصیت مورد علاقه من کریستینا یانگ هست. شخصیت مورد علاقه شما چیه؟



موضوع مطلب : من و سریال

این آقایونی که میرن اپیلاسیون میکنن. فازشون چیه؟

احساس میکنند شبیه برادرمون آشر میشند؟

یا شاید فکر میکنند شبیه این برادرمون میشن؟

نه عزیز من شما در بهترین حالت شبیه عکس زیر میشید!

نکن این کار رو برادر من نکن.



موضوع مطلب : من و نظراتم

٥ خرداد ۱۳٩۳ :: ۱:۳۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

وقتی میدونی راهی که داری میری اشتباه هست چیکار میکنی. راهی که برای شروعش خیلی تلاش کردی چند سال به پاش نشستی. ولی یه جایی میرسی میفهمی اشتباه کردی.

اینجور مواقع دو راه داریم:

یکی اینکه به خاطر غرورمون و بدون لذت ادامه بدیم. حرفمون هم این باشه که به هر حال چند سال پاش زحمت کشیدم.

راه دوم هم اینه که بریم دنبال افسانه شخصیمون. دل بکنیم از راه اشتباه و هر جایی که هستیم راهمون رو عوض کنیم.

من که فکر میکنم در صورت انتخاب راه اول خواه ناخواه به راه دوم میرسیم فقط وقت و انرژی بیشتری را هدر میدهیم.

در مورد من موضوع برمیگرده به کارم !به موضوع شرکت. از اول اولش فهمیدم راهی که من برای زندگیم میخوام این نیست. میدونستم من نمیخوام بخش مهمی از زندگیم را صرف این کار کنم. ولی ادامه دادم به خاطر غرورم به خاطر اینکه به همه ثابت کنم من میتونم و تونستم درسته موفقیت در حد محلی بود ولی تونستم. کلی هم تجربه کسب کردم گاهی وقت ها ضرر کردم گاهی وقت ها سود کردم. در کل چیزای زیادی یاد گرفتم اغراق نکردم اگر بگم بیشتر از تمام سالهای دانشگاه یاد گرفتم.

ولی به نقطه ایی از زندگی رسیدم که خسته شدم. بدون رودربایسی از بعد عید یهو همه چی خراب شد انگار یه بهانه شده برای من که تعطیلش کنم.

شاید پوزخند بعضی ها رو ببینم که یعنی نتونستی؟ ولی واقعیت اینه که بعد سی و یک سال از زندگی فهمیدم تمام عمرم برای دیگران زندگی کردم. دیگران چی فکر میکنند؟ مگه مهمه؟ مگه من قراره چند سال عمر کنم؟؟ ترجیح میدم نیمه باقی مونده رو صرف کارهایی که دوست دارم بکنم. دلم میخواد خوشحال باشم. شاید اولش کمی طول بکشه تا سریع کار جدیدی را شروع کنم ولی میارزه.

اولش حتی میترسیدم به این موضوع فکر کنم. ولی کم کم متوجه شدم که فکر کردن یواشکی به این موضوع بهم حس سرخوشی میده. حس هیجان و لذت.

بعد شروع کردم به فکر کردن درباره اینکه واقعا دوست دارم چیکار کنم؟ راستش نیاز زیادی نبود به فکر. میدونستم همیشه میدونستم ته ته دلم به چی علاقه دارم فقط ترس ابراز داشتم میترسیدم بگم و بقیه بهم یگند اینهمه درس خوندی مهندس شذی که این کارت باشه؟ الان دیگه برام مهم نیست بقیه چی میگند. برام مهم نیست که حتما کارم با رشته ام در یک راستا باشه.

من وقتی رشته تحصیلیم رو انتخاب کردم مگه چند سالم بود؟ در اوج بچگی بودم. دلم میخواست بقیه صدام کنند خانم مهندس. الان لقب نمیخوام الان زندگی میخوام. الان احساس رضایت میخوام.

همسرم تنها کسی هست که با خیال راحت درباره افسانه شخصیم باهاش صحبت کردم نه تنها بهم نخندید حتی بال و پر داد. حتی در حال ترسیم رویام خودش هم بود توی رویا حضور داشت. خوشحالم که نیمه گمشده زندگیم رو درست انتخاب کردم که حالا بهم جرات پرواز میده. جرات قدم گذاشتن بیرون از محدوده های مجاز ذهنیم.

در عین حال اگه فکر کردید به پدرجان گفتم میخوام چیکار کنم کاملا در اشتباهید چون میدونم در اولین کلمه چنان میزنه تو ذوقم که تار و پود رویام نخ نخ میشه والا چه کاریه.

قرار هم نیست از فردا کار جدیدم رو شروع کنم. اینبار میخوام با تجربه ایی که بدست آوردم برم جلو. نمیخوام بیگدار به آب بزنم. شرکت رو هم تا اواخر تیر قالش رو میکنم.

حتی نوشتنش هیجان داره برام احساس رضایت بهم میده لبخند میزنم. برام دعا کنید به انرژی مثبتتون نیاز دارم.



موضوع مطلب : من و شرکت / من و من

٤ خرداد ۱۳٩۳ :: ٩:٠٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

حالا درسته که من آدم خیلی کول و نایس و به روزی هستم و سعی میکنم ته همه تکنولوژی های جدید رو دربیارم  و اگر یه روز مثلا عینک گوگل رو هدیه بگیرم مطمئنن از خوشحالی بسی زار خواهم زد اما هزار سال دیگه هم با E-book و خواندن کتاب از روی تکنولوژِی مشکل دارم.

اصلا کتابی که بوی کاغذ نده، کتابی که نتونی صدای ورق خوردنش رو بشنوی کتاب نیست نیست نیست. والا



موضوع مطلب : من و من / من و کتابخونم / من و نظراتم

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed