کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢٩ امرداد ۱۳٩۳ :: ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

طرف اسم نوزاد پسر تازه به دنیا اومدش رو گذاشته: شادمان!!!!!! نه خو آخه این اسمه؟

این فامیلیه!

اسم خیابونه!

اسم مغازه س!

بنگاه شادمان!

آژانس شادمان!

خو این بچه پس فردا بزرگ میشه میخواد بره مدرسه. دوستاش دیگه خیلی مودب باشن صداش میکنن شادی!

همسر که از دیشب هی راه میره میگه آقا من سر شادمان پیاده میشم! تعجب



موضوع مطلب : من و فامیل

٢٠ امرداد ۱۳٩۳ :: ٥:٤٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دوستان نزدیک هیش کدوم اینستا ندارید؟؟؟؟ آیا ؟؟؟ میخواید آدرس بذارید؟؟ آیا؟



موضوع مطلب : من و دوستام

۱٤ امرداد ۱۳٩۳ :: ۳:۱٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

وقتی سه روز اینترنت خونمون قطع باشه

از لحظه ایی که میرسید خونه هر ده دقیقه یکبار چراغ مودمتون رو چک میکنید و با دیدن دوباره رنگ قرمز دوباره گوشی تلفن رو برمیدارید انواع و اقسام خدمات مشتریان 1818، 2020 و... دایم میپرسید آقا چرا اینترنت ما وصل نمیشه؟ آقا پس کی خرابی شبکتون درست میشه

البته با اومدن آقای خونه دوباره همین روند تکرار میشه و اینبار آقای خونه دم به دقیقه زنگ میزنه امور مشترکین.

بعععله یه همچی خانواده پیگر بیکاری هستیم.

در طی این مدت انواع و اقسام تبلت و گوشیهای پیشرفته و فوق پیشرفتتون تبدیل میشه به یه قوطی حلبی که هیچ فایده ایی نداره و تازه در این چند روز متوجه شدم بعضی از این اطرافیان قشنگم که میرن گوشی خیلی گروون میخرن ولی اینترنت تو خونه ندارند خودشون رو دست میندازن یا ما رو یا سازنده گوشی رو؟؟؟؟

همین قوطی های حلبی که روزی از دستتون نمیافتاد حالا زیر کوسن های فیروزه اییتون دفن میشه گاهی هم میگیرید دستتون هی اپ های گوشی رو مرور میکنید و هی نامید میشید که بدون اینترنت دوزار نمیارزن. و ممکنه مثل من به خودتون بد و بیراه بگید که چرا همه بازیهای گوشیتون رو پاک کردید که در این شرایط بغرنج دستتون به هیچی بند نباشه!!!

مثل زامبی میشینید پشت لبتاب یا پی سی هی توی درایوهاتون میچرخید برای یار ده هزارم فیلم عروسی و عکس های عروسیتون رو میبینید، آرشیو فیلم ها و سریالهاتون رو مرتب میکنید یه سریال انتخاب میکنید میبینید که بعععله قبلا فقط دو قسمت زیرنویس گرفتید. حالا درسته شما بدون زیرنویس هم میتونید فیلم ببینید اما آقای خونه به اندازه شما انگلیسیش خوب نیست که. تازشم سریال سیاسی با اون همه اصطلاحات ناآشنا معلومه احتیاج به زیرنویس دارید.

در ادامه خدمتتون عارضم که به نوبت هر پنج دقیقه یکبار از همدیگه میپرسید چیکار کنیم حالا؟

بعد از پرسیدن این سوال هم حتما میرید گوشی تلفن برمیدارید به قسمت خرابی های شبکه دوباره و هزارباره زنگ میزنیدنیشخند خدمتتون گفتم ما کلا پیگیریم!

از شدت بیکاری میبینید همسرتون در حکم ناجی شروع به خونه تکونی میکنه در این حد که با بخارشو میافته به جون گاز و در دیوار آشپزخونه و شما هم همه کمدها رو تمییز کنید و خونتون میشه دست گل!

چون اینستایی وجود نداره که تپ و تپ از غذاهاتون عکس بندازین بنابراین یا نیمرو میخورین یا سیب زمینی سرخ کرده یا هیچی...

در اواسط روز دوم افسردگی شدید به سراغتون میاد انرژی ادامه ندارید و مثل مسخ شدگان گوشیتون رو برمیدارید آیکن های ایمیل و لاین و اینستاگرام و بقیه آیکن های مسخره را نوازش میکنید بلکم فرجی بشه!

دیگه متوسل تلویزیون میشیدو چون از زمین و آسمون داره براتون میباره زرت و زرت بعضی از کانال های درست و درمونتون الکی قطع میشه بعد خودش وصل میشه پس میرید سراغ کانالهای ت... و ترمیتاتور 1و 2 رو میبینید مومیایی میبینید برای ده هزارمین بار شاوشانگ میبینید و....

...

وقتی روز چهارم میایید خونه و میبینید چراغ نت سبزه اول حرکات موزون میرید بعد ...

بعد معلومه دیگه در افق گوشیتون محو میشید.

 

کلا خواستم بگم یه مشت آدم مسخ شده زامبی معتاد شدیم رفت پی کارش... البته دور از جون شما خودم رو میگم!



موضوع مطلب : من و من

۱٤ امرداد ۱۳٩۳ :: ٢:٠٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

کتاب های قدیمی سرگذشت جالبی رو طی میکنند تا برسند به دست ما. گاهی سرگذشت های عجیب!

خب به عنوان یه عاشق کتاب باید بگم وقتی کتابهای چاپ قدیمی دستم میرسه دلم میلرزه.

سرگذشت کتاب ها رو دوست دارم. چه کسی کتاب رو داشته ؟ آیا هدیه گرفته یا یه روزی کنج ویترین یه مغازه دیدتش و دلش رو برده. صاحب کتاب هنوز زنده س یا ...

دو جلد کتابی که الان پشت مانیتورم، کنج میز جا خوش کردند و هر چند دقیقه یکبار نگاهم روشون ثابت میمونه و هروقت نگاهشون میکنم قلبم فشرده میشه. کتابهایی که فقط چند تکه از پازل سرگذشتشون رو میدونم و تا همین حد هم دلم رو به درد میاره.

از توی کشوی میز عکس سیاه سفید شکسته ایی رو درمیارم صاحب اصلی کتابها. نمیدونم توی عکس چندساله هست مطمئنا بیشتر از 19 یا 20 نیست ولی با اون عینک گنده طبی بیشتر نشون میده. مردی که هرگز ندیدمش ولی هر روز چهره ش رو توی صورت و نگاه بچه هاش میبینم.

همیشه ماهیت مرگ برام ترسناک و عجیب و ناشناخته هست پیش خودم فکر میکنم موقعی که این عکس رو میگرفت به چی فکر میکرد؟ میدونست ....

مردی که اول همه کتاب هاش مهر شخصی کتابخونش رو زده و متنی نوشته:

"نیازمند راه حق و الطاف ایزد یکتا" این جملش برام دردناکه الطاف ایزد یکتا

کتاب بعدی هدیه س یه هدیه ایی که الان ممنوع چاپه ولی نمیدونم چرا اسم و رسم کتاب دینی و مذهبیه پس چرا ممنوع ؟ نمیدونم. کتاب از طرف یه زن هدیه شده

میپرسم این خانومه کی بوده؟ میگه نمیدونم تنها چیزی که میدونم این بوده که همشون با هم اعدام شدند

بازم این کلمه لعنتی. بهم احساس تهوع میده! فکر کردن به مردی که نمیشناسمش ولی دوسش دارم  فکر کردن به مردی که بخشی از فرزندان من رو تشکیل میده فکر کردن به مردی که وقتی مرد از الان من و بچه هاش خیلی خیلی کوچکتر بود ، فکر کردن به اینکه چه حسی داشت؟ آخرین آرزوش چی بود؟ ترسیده بود؟ به زنش فکر میکرد؟ به پسرش به دخترش؟به اینکه بزرگ شدنشون رو نمیبینه؟ به اینکه سرنوشتشون چی میشه؟ به آرمانهای خودش فکر میکرد؟ به اینکه تو چه دنیای مسخره ایی زندگی میکنیم ؟ به اینکه حتی اگه تو یه جهت باشی بازم ممکنه بری بالای دار؟

بازم این کلمه تخمی، این کلمه نحس

.

.

.

بعضی کتابها سرگذشتی به عجیبی یه داستان دارند

بعضی کتابها با خودشون غمی عجیب دارند

بعضی کتابها

فقط بعضی کتابها..





موضوع مطلب : من و کتابخونم / من و خاطرات

٤ امرداد ۱۳٩۳ :: ٥:۱٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

و دو سال پیش در چنین روزی همسر دل ما رو برد و بعد از مدتها همکار بودن وارد فاز دوم یعنی دوستی شدیم و بقیه فازها رو پیتکو پیتکو طی کردیم.

دوسال پیش در چنین روزی همسر در یک پروژه فکر کنم از پیش تعیین شده ساعت 11 اومدن شرکت و توی شرکت یه قورمه سبزی بار گذاشتن در حد تیم ملی!!! و در پایان روز ما با هم دوست شده بودیم. صد البته که کلی سانسور کردم به هر حال خانواده از اینجا رد میشه!نیشخند

شوما فکر کن ما کاملا طبق قوانین شرع پیش رفتیم.خخخخخ

بعله در چنین روزی بود که مرد زندگی من وارد زندگیم شد. از بودنش خوشحالم. هنوزم مثل روز اول از دیدنش دلم غنچ میره و ته دلم خالی میشه. هنوزم عطر بدنش برام رایحه زندگیه.

درسته که گاهی تو فشار زندگی بحث میکنیم و دعوامون میشه ولی از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه در 90 درصد موارد تقصیر من هست و منم که اعصاب ندارم !

به خاطر داشتنش به خاطر بودنش خدا رو شکر میکنم.

کسی که ناخواسته صداش میکنم "دوستم"! چون در کنار همسر بودن برام یه دوسته یه دوست واقعی چیزی که هیچ وقت تو زندگیم نداشتم. خیلیلا بودن و هستن که واژه دوست رو یدک میکشیدن یا میکشن ولی در حد واژه هستن و بودن!

از وقتی دارمش میفهمم که دوست یعنی چی. میفهمم که عشق و دوست داشتن چه رنگیه.

خدایا ازت ممنون به خاطر وجود این مرد تو زندگیم.

 

پ.ن: عکس بالا رو همسر دو سال پیش وقتی وارد دفتر شد روی تخته کشید و نوشت روز خوب پیروزی! بچه ها فکر میکردن به خاطر اتمام پروژه هست حتی خود منم همین فکر رو میکردم. البته هرکسی اومده یه چی به شکل اضافه کرده یکی براش سبیل گذاشته یکی پاپیون و....



موضوع مطلب : من و همسر / من و خاطرات

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed