کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢٥ شهریور ۱۳٩۳ :: ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

فقط  دوتا از برنامه های تلویزیون ایران را اگه خانه باشم نگاه میکنم.

یکی برنامه صبحی دیگر از شبکه آموزش که به خاطر ساعت پخشش خیلی وقت ها از دستم در میره و البته به خاطر مجری دوست نداشتنی و بادمجون دور قابچین!!! بودنش فاکتور میگیرم . و البته برنامه رادیو هفت نازنین!

امروز که خونه بودم و صبح خیلی زود بیدار شده بودم و تا موقع پخش صبحی دیگر ورزش کرده بودم صبحانه خورده بودیم ظرف ها  شسته شده حتی جاروبرقی کشیدم همسر هم تو رو دربایسی قبل بیرون رفتن بخار شو کشیده بود.( حالا نه اینکه فکر کنید که ما چه زرنگیم امروز برای اولین بار بود ساعت 10 همه کارای خونمون رو انجام داده بودیم). همینجوری که سرم تو اینستا بود داشتم به برنامه گوش میکردم.

امروز مهمان برنامه صبحی دیگر یه آقای 80 ساله بود به اسم ابوتراب صالحی که کنکور روانپزشکی قبول شده بود.

ماشالا هزار ماشالا سر حال قبراق. کلی مدرک داشت دهه سی یه مدرک از دانشگاه تهران گرفته بود دوره بهیاری خلاصه هزارتا دوره رفته بود کلی مدرک داشت.

بعد متولد سال 1314 بودند ایشون. اینجا یکمی دربارشون نوشته البته مال قبل کنکوره

میگفتن که اگه برم روانپزشکی تا 88 سالگی مدرکم میگیرم. البته میخواستن سال دیگه دوباره کنکور بدن چون دلشون میخواد داروسازی قبول بشن.

حالا همه اینا به کنار چندتا حرف جالب زد که توجه منو جلب کرد:

مجری ازش پرسید شما پولداری

محکم جواب داد بعله من پولدارم. عطاری دارم الانم تجهیزات پزشکی زدم من پولدارم پدرمم پولدار بوده

مجری خر گفت: یعنی 5 یا 6 میلیارد داری

بعد ایشون جواب داد نه دیگه اونقدر ولی پولدارم

مجری هم تو هوا زد که آهان ببینید منظورم اینه پولدار تهرونی با پولدار کبودر آهنگی فرق داره نگید ایشون دغدغه پول نداره و...

اولا نفهمیدم چرا مجری اصرار داشت به بینده بگه ایشون خیلی پولدار نیست دوما اینکه درک نکرد این جمله یه آدم کاملا مثبت نگر و زیبا بینه که میگه من پولدارم!

همون چیزی که تو همه کتابای مثبت نگری و جذب پول سعی میکنه بهمون یاد بده.

بعد مجری میاد انرژی منفی میده که چی؟ مگه پولدار بودن بده؟ میخواد اصرار کنه آقا از قشر مستضعف جامعه بوده که با تلاش زندگیش رو ساخته؟؟؟؟ مالیدی!!

بعد کلا امید به زندگی آقای صالحی حال منو جا آورد. من همیشه فکر میکنم که وای دیر شد پیر شدم  هیچ کاری نکردم و....

الان دیدم عوض شدچشمک



موضوع مطلب : من و تلویزیون / من ودلخوشی

٢٠ شهریور ۱۳٩۳ :: ۱:٢٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

قبلا هم درباره ایشون نوشته بودم و خیلی ها با این کلید واژه میرسن اینجا.

فقط برای راهنمایی دوستان درباره میترا بابک اینو بگم که ویدیوی کامل سمینارها و سخنرانی های ایشون رو میتونند در یوتیوب ببیند البته نیاز به فیل--ر+ شکن خوب و سرعت اینترنت خوب دارید.

وارد یوتیوب که شدید اسم ایشون را به فارسی هم سرچ کنید صفحه ایشون را نمایش میده



موضوع مطلب : من و تلویزیون / من و گوگل نوشتها

۱۸ شهریور ۱۳٩۳ :: ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

دلم پاییز میخواد بوی مهرماه. بوی رنگی رنگی های درخت ها بوی نم بارون، ژاکت سفید پوشیدن دستات رو تو آستیاناش قایم کردن، پشت پنجره ایستادن بوی چای هل دار توی دستت.

دلم هیاهوی بچه های از مدرسه تعطیل شده را میخواد، دلم میخواست برم مدرسه با یه ک.له پشتی گل گلی با کلی لوازم التحریر نو. بوی دفتر و کتاب بوی پاک کن هیجان مدرسه دلم میخواد.

بوی نارنگی مونده تو کیف. بوی نان پنیر له شده زیر کتابها.

حتی اون مانتو مقنعه های دلگیر دهه شصت، حتی اون تعصب های بی مورد معلم ها حتی اون حرف های احمقانه معلم کلاس پنجم که دختر نباید موقع خندیدن دندوناش معلوم باشه.

دلم منتظر بودن برای خوردن زنگ تفریح میخواد

دلم روزهای کوتاه و شب های بلند پاییز رو میخواد. زیر بارون راه رفتن دیوونه بازی لباس گرم...

خسته شدم از این آفتاب ناجوانمردانه

از این بوی مردگی

از این خشکی بی حد



موضوع مطلب : من و من / من و خاطرات / من ودلخوشی

۱٥ شهریور ۱۳٩۳ :: ٢:٤٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

موهای کوتاه همیشه برام نماد تغییر بود نماد گذر از یه مرحله از زندگی گذر از یه شخص، پشت سر گذاشتن خاطره هام. اولین کار بعد از هر تصمیم مهم کوتاه کردن موهام بود.

انگاری که تمام وابستگی و احساس من توی موهام ریشه داره وقتی میدیدم که موهام قیچی میخوره و میریزه روی زمین احساس سبکی میکردم احساس رها شدن.

وقتی موهامو کوتاه میکردم احساس میکردم دیگه تعلق خاطری به هیچ کس و هیچ چیز ندارم. تنها، آزاد و رها. بی قید و بند

یه جور دهن کنجی به دنیا

آخرین بار که موهام رو کوتاه کردم شش ماه قبل عروسیم بود نزدیک عید رفتم کوتاهترین حالت ممکن برگشتم. یه حس بود حس رها شدن از هرچیزی که بوده حس یه شروع دوباره و قوی.

داد همه درومد که عروس مو کوتاه نمیکنه مثل همیشه با لبخند از فضولیاشون گذشتم نمیشد بیام توضیح بدم که باید رها میشدم چه میفهمیدن که چی میگم

الان موهام بلند شده یعنی داره بلند میشه اینقدری هست که همسر بعضی شبها بیاد پشتم بشینه و شونه بکشه و با بی تجربگی تمام برام ببافه. اونقدری هست که برم کلی کش رنگی بگیرم که رهاشون کنم روی شانه هام که لذت ببرم

لذت داشتن موی بلند لذت داشتن ثبات. اینکه با همه مشکلات مردی هست که با نوازش موهام آرومم کنه که بیشتر عاشقم کنه. موهایی که فقط و فقط به خاطر اون به این حد رسیده.

موهایی که چون همیشه کوتاه بوده الان رشد سریعتری داره و لج خیلی ها رو درمیاره که نمیخوای بری موهاتو کوتاه کنی؟ تو که موی کوتاه دوست داشتی؟ چرا نمیری کوتاه کنی؟

من بازم به فضولیهاشون لبخند میزنم و رد میشم چی بهشون بگم که اوضاع مرتبه که رها شدن از دلبستگی و وابستگی وجود نداره که بخوام کوتاه کنم که بخوام رها بشم چه میفهمن که چی میگم.

موهام بلنده پس حال احساسم خوبه





موضوع مطلب :

٤ شهریور ۱۳٩۳ :: ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

داستان چیه این خانواده ها آخر هفته های آدم رو حق مسلم خودشون میدونن! آخر هفته از نظر من یعنی یا گردش و تفریح یا اینکه آدم کونشو بذاره رو مبل خونش لذتشو ببره!

یعنی داستان داریم از وسط هفته تلفن های مامان جان شروع میشه که کی میای کی میای کی میای پس چرا نیومدین؟

مسلما روم نمیشه بگم نمیخوام بیام! آدم بدی نیستم فقط مسئله اینه خب اونجا کاری برای انجام ندارم حوصلم سر میره. حداقلش اینه تو خونه خودمون تا هر ساعت بخوام میخوابم لباس راحت تنمه صدای تی وی رو مغزم راه نمیره! والا

مهمونی زورکی نمیشه که!

بعد خیلی راحت به آدم عذاب وجدان میده

نمیدونم انتظار داره بعد از ازدواج من چی تغییر کرده باشه که یهو من تبدیل به یه آدم سنتی پایبند رسم و رسوم شده باشم؟!!! طبیعتا نمیشه من همونم حتی با همون معیارها ازدواج کردم با یه آدم غیر سنتی تابو شکن!

من طبق نظر خانواده ازدواج نکردم هرچند مخالفتی هم وجود نداشته اما جهت فکری ما فرق میکرده و میکنه ولی مادر انتظار داره بعد الان ما شکل یه خانواده سنتی رو داشته باشیم

آخر هفته ها حتما در کنار خانواده باشیم اعیاد مذهبی به همه دنیا تلفن بزنیم تبریک بگیم. هرکی خونه میخره براش کادو ببریم و اگه میخوام برم مهمونی طلا آویزون کنم و...

یه وقت هایی با دلش راه میام ولی دقیقا همین توقعشون رو زیاد میکنه تعداد اعصاب خوردیام رو میبره بالا.

مثلا دارم خونه رفیق صمیمی که تازه خونه خریده میرم و با همسر تصمیم داریم یک جعبه شیرینی ببریم و اگه چیزی تو خونه نیاز داشتن و در حد توان ما بود دفعه بعد براشون هدیه ببریم. شما بدونین نیم ساعت قبل رفتن چجوری مادرخانومی مغز منو پیاده کرد که زشته آدم دست خالی نمیره اولین خونشه.....

آخر سر هم کار خودمو کردم ولی حس عدم اعتماد به خودمو داشتم که کارم زشته یعنی؟

قبلا هم گفتم سر اتفاق مشابه منو دوباره خونه یکی از نزدیکان برد البته دفعه دوم با خودش و با کادو!!!!!!!!!!!!!

نمیگم مامان بدیه یا ... نه اتفاقا خیلی دوسش دارم کمک های زیادی به زندگی ما میکنه میگم دنیامون جداست

من مثل مادرم یا مادربزرگم نیستم که مهمونی 50 نفری راه میندازن  که برای هر چیزی راه حل از مادرشون میگرفتن که یه پاشون خونه باباشون بود که شوهراشون متفاوت بود که...

من برای خانه داری و آشپزی منبعم اینترنته! خونه خودمو بیشتر از خونه بابام دوست دارم چون شوهرم دوستمه من وتو وجود نداره حالا درسته میزنیم به تیپ و تار هم ولی عادیه دیگه!

من مثل مادر و مادربزرگم خواسته بقیه رو مقدم نمیدونم برای من اول خودم و دوست داشتن خودم مطرحه، اولویت هام رو خودم معلوم میکنم

این وسط کسی هم مقصر نیست شاید مادرم ترجیح میداد دختر سنتی تری داشته باشه دختری که بیشتر شبیه خودش باشه که برای رسپی غذاها به جای اینترنت با اون تماس بگیره! که برای هر مراسمی با کلی زنانگی کنارش باشه!

به خدا من بلدم به شیوه خودم زندگی کنم اشتباه یا درست این مدلیه که من بلدم این راهیه که انتخاب کردم. عذاب وجدان دادن و اصرار بیجا کردن فقط یه اعصاب خوردی بزرگ برای منی که نقطه ضعفم مامانمه ایجاد میکنه!  دو دلی مدام که من با اینکارم مامانمو ناراحت میکنم یا خودم ناراحت میکنم؟!!

نمیدونم

 



موضوع مطلب : من و من / من و مامانم

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed