کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۳٠ مهر ۱۳٩۳ :: ٤:٠۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

ایشون امروز با سرچ زیر رسیدن اینجا

از الان زود نیست؟

کادو ولنتاین ؟

کو تا ولنتاین؟

ولی خدایی حال کردم از الان به فکر خرید کادو هستی ایشالا که همیشه اینجوری بمونی. خیلی هم خودت رو اذیت نکن کادو ولنتاین تو کشور ما بیخود بزرگ شده وگرنه یه بسته شکلاتی یه خرسی یه دعوت به شامی چیزی بسه. دیگه میخوای خیلی مرام بزاری یه شیشه شامپاینی یا شراب قرمزی چیزی.

در ضمن این کادو رو فقط آقا باید به خانم بده. نه خانم به آقا. فقط تو کشور ماست که مسخره همه چیزو در میاریم.

 



موضوع مطلب : من و گوگل نوشتها

٢٤ مهر ۱۳٩۳ :: ۳:٥۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

روز عید غدیر بود با همسر خوش و خرم شیتان پیتان داشتیم میرفتیم چندتا بلوک اونورتر خونه مادر همسر. تو راه یکی از همسایه ها داشت درجهت عکس ما میومد طفلی اومد سلام احوالپرسی کنه گفت: سلام آقای میم سال نو مبارک!!!!!!نیشخند

هیچی دیگه تا خونه مادرهمسر از شدت خنده سینه خیز میرفتم. تا چند روزم یادم میافتاد رو زمین پهن بودم.

سال نو مبارک آخه چرا؟؟

این یکی خیلی +18 هست از الان بگم

مراسم سالگرد یه بنده خدایی بود برای ادای احترام همه رفته بودیم مسجد بعد سخنران داشت صحبت میکرد. طفلی اومد از آقای سین تشکر کنه و بگه قدم رنجه فرمودند و از این حرفها

یهو گفت: با تشکر از آقای سین که قدم رو تخم ما گذاشتند.

کلا مسجد در حال گاز گرفتن زمین بود دخترهای آن مرحومه مغفوره از شدت خنده داشتند سکته میکردند. حالا خودتون تصور کنید.

....

حالا مسجد تموم شده همه اومدند تو حیاط طفلی سخنران اومد آقای سین رو پیدا کنه شخصا عذر خواهی کنه بلند گفت آقای فلانی آقای سین کجا رفتند؟

آقای فلانی نه گذاشت نه برداشت گفت: رفتند پاشون رو بشورند دیگه ...

کلا هیت عزادار آن مرحومه مغفوره از شدت خنده در حال پیوستن به ملکوت اعلا بودند. در این حد فک و فامیل شیدایی داریم



موضوع مطلب : من و مشنگیات / من و خاطرات

٢٢ مهر ۱۳٩۳ :: ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

این دومین بار بود

صبح ها هوا سرد شده خانم ها دیگه کمتر پارک میان نمیدونم چرا

پارک ولی خلوت نیست

چند روز پیش برای اولین بار یه وانتی!!!!! مزاحمم شده بود. یعنی از وقتی از در مجتمع رفتم بیرون تا همه مدتی که داشتم راه میرفتم. اول صبحی مغزمو زد ریخت پایین. فک کنم گاهی چیزکی هم میگفت ولی خوبی هدفون همینه.

بی خیال اون ورزش و هوای خوب کله صبح شدم از این یکی در مجتمع پیچیدم رفتم خونه..

چند روز نرفتم

تا امروز

دوباره یه وانتی دیگه حالا نمیدونم همون بود یا نه چون توجه نمیکنم. ایستاد روبرو پارک راننده که جوونم بود رفت تو فضای سبزی که تو مسیر دویدن من بود

خوب نمیترسم اون موقع صبح خلوت نیست علاوه بر من آدم های دیگه ایی هم در حال ورزش هستند اما

حس ناامنی بهم دست میده. اون آرامشی رو که بدنبالش رفتم اونجا به کل از دست میدم.

درسته سرم به کارم بود اما مثل همه خانم ها از گوشه چشم همیشه حواسم به دور و برم هست.

پیچیدم تو فضای پارک یه ذره دوتا دوتا چهارتا کردم گفتم بیخیال برای امروز بسه میرم خونه اومدم از در مجتمع برم داخل دیدم با دست اشاره میکنه میاد اینور.

هدفونو دراوردم با عصبانیت رفتم سمتش

و فقط خدا داند که من عصبانی چقدر ترسناک میشم.

شروع کردم داد زدن سرش که: آدم این موقع صبحم از دست امثال شما آرامش نداره. خجالت بکشین

گفت: من عذر میخوام ببخشید من که مزاحمتی ایجاد نکردم

گفتم مزاحمت به چی میگن شماها هیچ کدومتون برای زن احترام قائل نیستید برای آرامش آدم ها احترام قایل نیستید

بازم گفت ببخشید من عذر میخوام شرمنده

آخرشم یه همتون بیشعورید گفتم اومدم تو مجتمع.

و تمام مدت ناراحت بودم چرا به یه آدم گفتم بیشعور.

بعد فک کردم دیدم آدمی که اون موقع صبح برای زنی که هدفون تو گوششه لباس ورزشی تنشه هیچ ارایشی نداره که هیچ فقط مسواک زده حتی صورتشو نشسته. هیچ زیورالات و مایه جلب توجهی غیر از هدفون تو گوشش همراهش نیست. دیدم این ادم علاوه بر بیشعور بودن بیماره. مریضه. روانش مشکل داره. حقش بوده

این حس عدم امنیت رو فقط یه زن میتونه حس کنه. این که میدونی جات امنه اما میترسی از ادمی که فقط ایستاده و نگات میکنه. چندشت میشه.

خیلی راحت میگه من کاری نکردم ببخشید. نمیفهمه همین که احساس ناامنی برای من بوجود اوردی بزرگترین خطات محسوب میشه. مثل مردی که تو تاکسی بد میشینه و خانم طفلک باید خودشو جمع کنه تو شیشه.

اینم همونه من زودترین ساعت صبح میرم فقط برای اینکه ادم هایی مثل تو در حال چرت زدن باشند و ارامش منو بهم نریزند.

کاش این آدم ها میفهمیدن که حقوق یک انسان، ساده ترین حقوق یک انسان چیه

کاش به خودشون اول از همه احترام میگذاشتند

کاش به زن های جامعه شون احترام میذاشتند

کاش به زنهای خانوادشون احترام میذاشتند

کاش

کاش و ای کاش

 

 



موضوع مطلب : من و پارک / من و سلامتی / من و نظراتم

۱٦ مهر ۱۳٩۳ :: ٤:۳۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

اصولا آدم عشق ماشینی نیستم ولی یه مدته به طرز عجیب غریبی عاشق هامر شدم. دل میخواد در غم نداشتنش زار بزنم.

بعد بهش فکر میکنم دچار هیجان میشم.

حتی فکر اینکه رانندگی باهاش چجوری میتونه باشه حالمو جا میاره.

سوارش بشی بری همون کوه که آهو بچه داره آی بلعععععهبغل( حالم خوبه خودتونو نگران نکنید فقط گشنمه)

 

 

اینجا عکس مدل های مختلفشه

 

 

 



موضوع مطلب : من و من

۱٢ مهر ۱۳٩۳ :: ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

فیلم بدی نبود مخصوصا یک ساعت اولش

رتبه فیلم توی imdb شش از ده بود

یه قسمتی از فیلم رو خیلی دوست داشتم.

وقتی خدا آدم و حوا رو تبعید میکنه تعدادی فرشته برای کمک به فرزندان آدم به سمت زمین میان. نافرمانی خدا رو میکنند. فرشته ها از نور خالص بودند اما همین که به زمین میرسند به علت نافرمانی خدا اونها را با سنگ میپوشونه و شبیه موجودات عجیب الخلقه سنگی میشن که به سختی راه میرن و... قسمتی که مربوط به اینها بود برام جالب بود

دست خودم که نیست برای من آنتونی هاپکینز همیشه و همیشه تداعی گر هانیبال لکتر هست ازش میترسم والا! بعد دیدنش توی نقش پدربزرگ نوح برام اینجورینگرانبود. حس پیامبری بهش نداشتم دائم میترسیدم الان زنده زنده نوح و بچه هاش رو بخوره به هرحال هانیبال لکتره دیگه!!!

ایشونم که کلا دوسشون داریم و حس ارادتی که طرفداران هری پاتر فقط درک میکنن. کلا تو هر فیلمی ببینمش انتظار دارم چوب جادوش رو در بیاره بکنه تو چشم دشمنان!خنده

ایشونم پسر وسطی نوح  تشریف دارند ماشالا هزار ماشالا اصلا پیامبری از چهرش میباره. فک کنم یوسف از نواده های ایشون بودن.

در عکس بالا هم وجنات طبیعی ایشون رو ملاحظه میکنید. سمتی راست عکس پسر بزرگه نوح هستند که همون پسری هستند که ما مسلمونا اعتقاد داریم با بدان بنشست و بد شدو ... که البته تو فیلم خیلی این مدلی نبود همچی قیافش هم نمیخوره پیامبر درست حسابی بوده باشه.

درباره فیلم هم حال ندارم بنویسم برید فیلمو ببینید اگر هم حال ندارید یه سرچی بزنید ببینید داستان چیه !چشمک

پ.ن1: آقا یادم رفت بنویسم از کشتیش خوشم اومد تصورم نسبت به داستان نوح پیامبر ارتقا پیدا کرد. ما تصور کشتی یوگی و دوستان داشتیم ولی تایتانیکی بس عظیم دیدیم. تازه تو فیلم تقلب کرد با کمک همون فرشته ها کشتیش رو ساخت.

پ.ن2: برام سوال بود حیوان های مختلف چجوری تو کشتی جمع میشن و چی بهشون میدن میخورن اینم حل شد. ولی خدایی هنوزم تو کف اینم که پنگوئن ها چجوری خودشون رو به نوح رسوندن تو فیلم هم اثری از پنگوئن و خرس قطبی نبود؟؟

 

 

 

 



موضوع مطلب : من و فیلم

۱٠ مهر ۱۳٩۳ :: ٤:٥٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

اسموتی یا میکس شده میوه ها چزو سریع ترین راه های جذب خاصیت میوه ها و برگ های سبز هست.

درست کردن اسموتی ها به دستورالعمل خاصی نیاز نداره کافیه طعم های مورد نظرتون رو توی مخلوط کن بریزید با کمی یخ یا شیر یا آب آناناس..

اما گرین اسموتی یا اسموتی سبز

برگ سبز+میوه+کمی مایع مثل آب

اما این اسموتی کرفس را چندوقتیه درست میکنم و صبح ها بعد از ورزش میخورم.

یه بوته کرفس گرفتم خوب شستمش بعد از اینکه آبش رفت برای چند وعده تقسیمش کردم. هم ساقه و هم برگ

میتونید برگ های کوچولوش را برای سالاد همون وعدتون جدا کنید.

وعده هایی که جدا کردید رو توی کیسه فریزر بذارید و توی سردترین جای فریزرتون بگذارید که سریع یخ بزنه.

حالا طرز تهیه:

کرفس

+ یک یا دوتا خیار( تهش رو بگیرید پوستشم خوب بشورید بندازید تو مخلوط کن)

+ یه دونه لیمو ترش کوچولو را به سختی پوست گرفتم انداختم توش(پوستشم اگه خوب شسته باشید میتونید بندازید تو چایی سبز)

+سیب (اگه ترش باشه که چه بهتر)

+ هر میوه دیگه ایی که خودتون دوست دارید من با گلابی هم امتحان کردم

+چندتا تکه یخ و یه لیوان و نصفی آب

توی مخلوط کن میکس کرده و نوش جان کنید

اما من به این مخلوط یه کمی عسل و کمی پودر سبوس برنج هم قاطی میکنم.

شاید طعمش براتون غریب باشه اما یادتون باشه مهم خواصی هست که داره بار اول خودتون را مجبور به خوردنش کنید از روزهای بعد عادت میکنید. برای چربی خون و چربی کبد زیبایی پوست و مو و کمک به لاغری خیلی موثره.

همونطور که تو عکس میبینید من میریزمش توی شیشیه های در دار چون وقتی درست میکنم برای دو روزم کافیه بنابراین اینجوری درش رو میبندم و جای کمی هم میگیره و بوش یخچال رو برنمیداره.چشمک

موارد زیر هم مطالعه کنید درباره فواید کرفس نوشته شده

+

+ (اینو حتما بخونید عالیه)

+(منابع کامل تر)



موضوع مطلب : من و سلامتی / من و آشپزی

۱٠ مهر ۱۳٩۳ :: ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

دوتا خانم هستن ساعت 6 صبح همزمان با من میان پارک!!!

من خلاف عقربه های ساعت دور پارک میدوم و اونها در جهت عقربه های ساعت راه میرند و

و

و

حرف میزنند

حرف میزنند

حرف میزنند

حرف میزنند

یک ساعت تمام هر روز صبح ساعت 6 صبح تا حدود 7 دور پارک راه میرند با هم حرف میزنند.

من حتما و باید تو گوشم هدفون بذارم چون اون موقع صبح دلم نمیخواد صدای هیچی رو غیر موسیقی بشنوم حتی دلم نمیخواد با خودم حرف بزنم اونوقت در کسری از ثانیه که دارم از جلو اینا رد میشم این حرکت لب اینها میره روی مغزم.

خوووو آخه هر روز اون ساعت صبح چی میگید بهم؟

نه واقعا درباره چی حرف میزنید؟

هر روز؟

من به شخصه کسی تا دو ساعت بعد از بیدار شدنم باهام حرف بزنه با آرنج میزنم تو دماغش حالا اینکارم نکنم چنان زامبی وار نگاش میکنم که بره برنگرده والا.

خدا وکیلی چی میگید اون موقع صبح با هم اونم هر روز؟

 



موضوع مطلب : من و سلامتی / من و پارک

٧ مهر ۱۳٩۳ :: ٢:۳۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

یه مدته خیلی نقطه جوشم اومده پایین. سریع عصبانی میشم بعد میزان خشمم خیلی بالاست. ناراحتم میکنه. انگاری خودم برای خودم غریبه میشم! تبدیل میشم به یه آدم دیگه خودمو دیگه نمیشناسم. میدونم یه چیزی داره آزارم میده و خودشو به این شکل نشون میده.ولی اون چیز الان از کنترل من خارجه نمیتونم براش کاری بکنم ولی از طرفی نمیتونم اجازه بدم که باعث بروز این میزان خشم بشه. خشم برای مسائلی که شاید اهمیتی نداره.

اگه صبر من یه ظرف مثلا 10 لیتری(!!!! واحد اندازه گیری صبر منو داشتینعینک) باشه 9.5 لیترش رو اون مساله پر کرده و برای همه چیزهای دیگه تو این دنیا نیم لیتر جا گذاشته وقتی هم اون نیم لیتر پر میشه دیگه نمیفهمم.

یه چیزی نیاز دارم که آرومم کنه یه چیزی که ظرف صبرم رو بزرگ تر کنه.

دیروز جلوی آینه کلی موی سفید زیر موهای شقیقه راستم دیدم تو نت که سرچ کردم متوجه شدم دسته ایی سفید شدن مو مربوط به اعصاب و این چیرا میشه.

یکی دوهفته س صبح های زود میرم تو پارک میدوم فقط برای اینکه یه جوری خودم رو تخلیه کنم و خالی بشم اینقدر خودم و بقیه رو آزار ندم.

شما هم اگه راه حلی به فکرتون میرسه بهم بگید چون واقعا نیاز به کمک دارم.

 



موضوع مطلب : من و من / من و سلامتی

٥ مهر ۱۳٩۳ :: ٥:٠٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

همیشه خوندیم که کلمات ما دنیای ما رو میسازن.

خب من شدیدا به این اعتقاد دارم.

یه نمونه کوچیک از این حرف  برمیگرده به تکیه کلام آقای همسر :" دنیا خیلی گرده"

بعد واقعا دنیاش گرده مخصوصا در رابطه با آدم های زندگیش.

در دورترین مکان نسبت به محل زندگیش میریم توی فروشگاه خرید کنیم، فروشنده میاد جلو سلام و احوال پرسی که یادته ما تو یه تیاتری ده سال پیش باهم بودیم بعد قشنگتر اینه که همسر با اسم و فامیل طرفو یادش میاد!

یهو میاد میگه امروز دوست 8 سال پیشم رو دیدم

میریم سوار تاکسی بشیم با راننده تاکسی هم خدمتی در میان

داریم در غریب ترین نقطه شهر راه میریم یهو یکی با زن و بچه جلوم در میاد بعد معلوم میشه اینا با هم هزار سال پیش یه مدت کار میکردن.

تازه این آدم های گذشته زندگیش هستن.

فامیل و دوست آَشنا که دیگه خوراکشن.

هزار بار دایی و عمو خاله و زندایی من رو تو 5 دقیقه پیاده روی تا محل کارمون دیده. حالا من 4 ساله اون مسیر رو پیاده میرم عمرا یه بار آشنا ندیدم.

هر وقت باهاش پیاده تا این سوپرمارکت سر خیابون برم حتما مادرشوهر و خواهرشوهر و ... میبینم.نگران

بعد جایی که تدریس میکردیم من سابقه م 5 سال بود همسر یکسال. نسبت شاگردها رو داشته باشید.

هربار اون نزدیکی بیرون باشیم چندتا از شاگرداش رو میبینه بعد من یه بارم محض نمونه یکی از این شاگردها رو ندیدم که ندیدم.

به خدا آدم تو یه روستای کوچیک زندگی کنه این همه آشنا و دوست و غریبه رو نمبینه که ایشون تو کلان شهر تهران و حومه و کرج و شمال میبینه.

 



موضوع مطلب : من و همسر

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed