کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢٧ آذر ۱۳٩۳ :: ۳:٥۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

سر یه داستانی دلم از پدرم خیلی شیکسته. هرشب یه پست بلندبالا تو ذهنم مینویسم که چرا و چی شد

الانم نوشتم ولی دلم نخواست منتشرش کنم.

مامانم به خاطر رفتاری که پدر کرد خیلی ناراحت شد فرداش زنگ زد که به بابات گفتم از دستت راضی نیستم دل بچمو شکوندی.

برام مهم نبود مامان چی میگه برام مهم نبود بابا چیکار کرده ولی ته دلم صدا داد انگار یه چیزی افتاد و شکست.

بابای من شخصیت تیپیکال و خاصی داره کلی کاراکتر توی سریال ها میتونم نام ببرم مثل پدرم. یه بابای پولدار به شدت دیکتاتور خیلی رسمی که نظرش اینه که من همیشه درست میگم همتون اشتباه میکنید.

اون موقع ها که باغ مظفر پخش میشد ما میگفتیم این طنز شده بابا هست! آدمی که اسیر قوانین و مقرراتیه که شاید دیگه منطقی به نظر نمیرسه

و جالبش اینه که توی تنها مسئله ایی که دیکتاتور نیست مذهبه. اینکه نوع پوششمون چجوریه آیا مسائل مذهبی رو رعایت میکنیم یا نه با اینکه خودش از یه جایی به بعد مذهبی شد.

ولی در بقیه امور دیکتاتور.یم امپراطور بیرحم

وقتی اون حرفها رو زد گریه نکردم ناراحتم نشدم فقط ته دلم یه چیزی پاره شد یه بند. انگار فهمیدم دیگه برام مهم نیست که همیشه جلوش باب میلش باشم چون هیچ فرقی نداره.

خودش ثروتش افکارش ازم دور شد رها شدم.





موضوع مطلب : من و فامیل

۱۸ آذر ۱۳٩۳ :: ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

زن غمگین درونم هنوز داشت جولان میداد

خوب نبودم

به کنج کانتر آشپزخونه تکیه داده بودم

لیوان چای تو دست داشتم فکر میکردن برم دوباره بخوابم

یهو چشمم به لیوانم افتاد که چقدر ازش خسته شدم چایی رو خالی کردم تو سینک و لیوان رو پرت کردم قاطی بقیه ظرف ها.

چهارپایه اوردم رفتم سراغ کابینت بالایی میخواستم فنجونهایی سرویسم رو بیارم گوربابای مهمون کرده. خودم واجبترم! چشمم خورد به یه دست فنجون کریستال قهوه ایی قدیمی. از اونایی که از بچگی تو کمد بالایی مامانم بود و هر سال برای عید میورد تمییزش میکرد و من باید تا سال بعد منتظر میموندم که دوباره ببینمشون. نوی نو بدون یکبار استفاده. و حالا یه دستش مال منه و یه دست دیگش منتظر که خوهرم ازدواج کنه و بره تو کمد اون.

حالمو خوب کردن.

اوردم پایین

چایی دارچینی دم کردم

ظرف ها رو شستم دوش گرفتم

رژ جیغ نارنجی

کلی شمع روشن کردم

عود روشن کردم

توی روشنایی شمع نشستم و چایی دارچینی تو فنجونای خوشگلم خوردم.

فولدر عشق من رو گذاشته بودم

خوب بودم انتظار بهتر شدن نداشتم

ولی آقای خونه با هدیه وارد خونه شد. غیر منتظره. حتی فکرشم نمیکردم. بخوام کیف و کفش هدیه بگیرم.

کفشامو پام کردم کلی تق تقی کردم چایی دارچین تو فنجونای سر پهن قدیمیم ریختم و کف اتاق کارم نشستیم و با آهنگ پدرخوانده چایی خوردیم.

ما زنا موجودات پیچیده ایی هستیم گاهی یه دنیا نمیتونن خوشحالمون کنن ولی با یه فنجون قدیمی شاد میشیم.

 



موضوع مطلب : من و من / من ودلخوشی

۱٦ آذر ۱۳٩۳ :: ٢:۳۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

اینکه همیشه میگفتن یکی پله برای موفقیت یکی دیگه شده. یا نتیجه کارم به حساب یکی دیگه درمیاد رو دارم میفهمم. اینکه تو برای یه چیزی زحمت بکشی ولی دیگران باهاش پز بدن.

کلا احساس این روزهام احساس خوبی نیست. اگر میتونستم همین الان یه سری وسیله میریختم تو کوله پشتیم میرفتم یه جای ساکت و آروم و دور.

یعضی وقت ها تو زندگی یه جایی گیر میافتی اونقدر کوچیک و تنگه که راه نفست رو میگیره بالهای پروازت رو میچینه احساس این روزهام اینه که بالهام کنده شده. تو یه قفس تنگ و تار و کوچیک زندونی شدم.

از کوچیکی این قفس خسته شدم. من آدم همه چین چیزی نیستم اگه تا قبل فکر میکردم هستم اشتباه میکردم.

تکرار تکرار

دیوار

روتین مسخره

بیگاری

تو اصل قضیه مشکلی نیست مشکل اونجا شروع میشه که این قفس بیش از حد برای من بلند پرواز کوچیکه. از تحملم خارجه دیگه صبرم تموم شده. مثل یه زندانی که هر روز راه های فرار رو تو ذهنش مرور میکنه دارم راههای فرار از این زندون رو تجسم میکنم.

بیشتر شبیه یه صحنه تهوع آور از این نمایش محقرانه ست. تحقییر را با پوست و گوشتم احساس میکنم. خجالت را دارم درک میکنم. دیگه سرم بالا نیست خجالت میکشم احساس تحقیر شدن دارم.

تحقیر تحقیر تحقیر

حس این روزهای منه

تحقیر به اضافه حس عدم اطمینان، عدم اعتماد

به هیچ چیز و هیچ کس اعتماد ندارم

همه روحم رو آزار میدن. نمک به زخمم میپاشن.

من باید برم

دیگه تحمل موندن ندارم

این اب راکد این بوی موندگی این روزهایی که دارن به اتیش کشیده میشن دلمو بهم میزنه.

از این زندگی برای دل بقیه

پس کی قراره برای دل خودم و به شیوه خودم زندگی کنم. اصلا چه اهمیتی داره بقیه چی زر مفتی قراره بزنن. من این نیستم. من با اینی که هستم فاصله دارم خیلی زیاد هم فاصله دارم. انگار یکی دیگه رو زندانیکردم تو این کالبد و اون هر روز به تنم مشت میکوبه که بیاد بیرون من هر روز بیشتر میکشمش.

دلم میخوادبرم. یه جای بزرگ بدون دیوار بدون تحقیربدون نگران چیزای کوچیک بودن. دلم رفتن میخواد

 



موضوع مطلب : من و من

این فیلم رو در سالهای نوجوانی دیدم همون موقعی که پنج شنبه شبها شبکه یک، آخر شب فیلم های خوبی پخش میکرد. زمانی که این همه فیلم در دسترسمون نبود و موقعی که تشنه یه فیلم خوب پنجشنبه ها صدای تلویزیون  رو کم میکردم و با همه وجود نگاه میکردم. لذت تکرار نشدنی برام بود.

وقتی این فیلم رو دیدم تا ساعت ها توی رختخوابم غلت میزدم و فکر میکردم وای عجب فیلمی بود! فیلمی که سالها تو ذهنم ثبت شده بود ولی اسمش رو فراموش کرده بودم تا چند سال پیش توی فوران تکنولوژی و دسترسی به منبع بی پایان اطلاعات پیداش کردم. حس خوبی بود وقتی دوباره فیلم رو دیدم و فهمیدم حتی بیشتر از قبل دوسش دارم اونقدر دوسش دارم که دلم میخواد توی زندگی بعدی جای بریان سینگر رو بگیرم و من این فیلم رو بسازم.

بریان سینگر توی بیست و هشت سالگی این فیلم رو میسازه بعد من تو بیست و هشت سالگی داشتم فکر میکردم بزرگ شم چیکاره بشم والا!

رتبه فیلم در IMDB 8.7 هست و البته رده 24ام 250 فیلم برتر تاریخ سینما در سایت IMDB  را هم به خودش اختصاص داده. اونوقت من هنوزم نفهمیدم میخوام چیکاره بشم

یکی از اون فیلم هایی که حتما باید دید. فریبنده!

مظنونین همیشگی فیلمی غیر قابل توصیف هست , با یک پایان بی نظیر که که می توان گفت معدود فیلمی در تاریخ سینما داریم که اینجوری  به پایان برسد.

شاید توی فیلم های این دوره غافل گیری برای بیننده عادی و جز تکنیک های یه فیلم خوب به حساب بیاد اما پایان غافل گیرکننده با این فیلم و در سال 1995 مد شده! فیلمی که با دیدن تیتراژ ذهن شما به عقب برمیگرده و دوباره و دوباره کل فیلم را مرور میکند.

کوین اسپیسی دوست داشتنی،  به خاطر نقش روای داستان برنده اسکار نقش مکمل مرد شد. فیلمنامه این فیلم هم جایزه اسکار گرفت. البته بازی گابریل بایرن در نقش کیتون هم عالیه.

توصیه اینکه با دقت فیلم رو نگاه کنید



موضوع مطلب : من و فیلم

۱٠ آذر ۱۳٩۳ :: ٢:٢٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

حالا اینکه چرا ذهنم افتاده به کندوکاو یه سری خاطرات قدیمی که حتی در حالت نرمال و در چند سال گذشته یکبار هم مرور نشدن خدا میدونه.

به هر حال ذهنه دیگه گاهی وقت ها کاری میکنه که دلش میخواد.

یکی از این خاطراتی که حتی نمیدونستم که وجود داره چند روزه اومده روی واضحترین خاطراتم و در کمال پرویی داره مغزمو میخوره.

حتی یادم نمیاد حدودا کی بود! فقط میدونم برای خیلی خیلی بعد از دوره قجر الملوک بودنم اتفاق افتاده و الان که دقیق تر فک میکنم سال 87 به بعد بوده صددرصد. پس چرا کلا محو شده بود تو این سالها و چی باعث شد یادم بیاد رو نمیدونم.

یه روزی بود که خیلی رنگی رنگی بازی مد نشده بود. من یه کانورس قرمز مثل توی عکس خریده بودم. به نظرم خیلی خوشگل بود هنوزم به نظرم خیلی کانورس قرمز نازه.

مثل همیشه ونک قرار داشتم بعد نهار آماده شدم کفش های نو رو پوشیدم زدم بیرون از کرج راه افتادم رفتم ونک.

همینکه دوست مذکور رو دیدم گفتم ببین کفشام چه خوشگله در جا گفت این چیه پوشیدی نگران

احتمالا جوابشو دادم ولی این قسمت محو شده تیکه بعدی یادمه مثل همیشه تا سمت اسکان و مجتمع پایتخت داشتیم پیاده میرفتیم یک کلمه حرف نمیزد بغ کرده بود گفتم چیه مشکلی داری روت نمیشه باهام راه بیای برم خونه؟

گفت باشه برو

شما فکر کن برگشتیم سمت ونک سوار تاکسیای کرج شدم برگشتم.

و این بود خاطره کذایی. حتی ایدم نمیاد بعدش چی شد اصلا چرا آشتی کردم چرا همونجا نگفتم به تو چه دلم خواسته پوشیدمش.

الان به ذهنم رسید یه نتیجه گیری هم بکنم خیلی خشک و خالی نشه داستاننیشخند

خدایی خیلی حس خوبیه که الان مرد زندگیم آدمیه که حتی دمپایی ابری بپوشم برم تو خیابون با لبخند بغلم میکنه میگه چه ناز شدی.

براش مهم نیست کفشم قرمزه یا صورتی براش مهمه که من چی دوست دارم.

 



موضوع مطلب : من و خاطرات

٥ آذر ۱۳٩۳ :: ۱:٢٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

یه فولدر داشتم یعنی دارم به اسم myselection از حدود بیست سالگی موزیک های مورد علاقم رو اونجا جمع میکردم.

دنیای عجایبیه برای خودش از هر خواننده و تیپ و نوعی توش پیدا میشه، مرحوم مرضیه و هایده و ویگن بگیر تا شهرام شبپره و داریوش و نامجو ومرتضوی و کریستی برگ و مایکل جکسون.

این فولدر تو این ده سال همراه من رشد کرده و جا به جا شده. از این شهر به اون شهر، از این خونه به اون خونه از پی سی به لبتاپ از لبتاپ به پی سی، از هارد اینترنال یه اکسترنال از ام پی تری پلیر به فلش از فلش رو گوشی و تبلت و...

توی این ده سال تغییرات زیادی تو زندگیم بوده. جاهای مختلفی زندگی کردم ادم هایی تو زندگیم اومدن و رفتن. اتفاقات زیادی افتاده. همه چیز تموم شده و از همه اون ده سال یه فولدر مونده.

کلا آدم خاطره بازی نیستم وقتی یه دوره از زندگیم تموم میشه دائم خاطراتش رو مرور نمیکنم مقایسه نمیکنم.

ولی این فولدر برام یه حس خاص داره. اینکه هر تراک یه صحنه میاره تو ذهنم. موزیک و عطر همیشه برام یادآور یه صحنه هست. با تمام جزییات. عطر کمتر و موزیک بیشتر!

توی این چند سال اخیر سیر سریع تحولات باعث شده بود با دقت فولدرم رو گوش ندم. خیلی توجه نداشتم. در واقع این چند سال جهش عجیبی داشت همه چیز تغییر کرد و اونقدر سریع دنیام عوض شد که خودم جا موندم. تازه دارم سعی میکنم به تعادل برسم. تازه دارم با خودم کنار میام . خود جدید با خود قدیمی کنار میان و هماهنگ میشن.

مثل همه همزمان سازی ها زمان میبره ولی داره اتفاق میافته و این خوبه!

امروز یه فولدر جدید درست کردم میخوام در دهه جدید کار مشابهی انجام بدم به هرحال سلیقم تا حدی تغییر کرده و نیاز به یک فصل جدید داره.

 

خاطره نوشت:

شاید مسخره باشه و بهم بخندین ولی داستان توی اولین سالهای دهه بیست به این شکل افتاد که میخواستم برای دوست پسر اون موقعم یه سی دی بزنم و آهنگ های مورد علاقم رو بهش هدیه بدمقهقهه( خیلی هم برای زمان خودش کول و باحال بود خودمم شیک و به روز بودم در این حد که ابروهام رو با حفظ پیوندی وسط ور داشته بودم شازده قجر الموک خانمی بودم) بعله میفرمودیم که : تمام سی دی ها را از اول میزاشتم گوش میدادم تا تراک آخر هرکدوم خوب بود کپی میکردم و یادآوری میکنم مثل الان نبود هزارترابایت آهنگ و فیلم بریزی روهارد و تازه دوهزارتا دیگه جا داشته باشی همه چی روی سی دی بود. دونه به دونه سی دی میزاشتم و گوش میدادم. در اواسط کار بودم که زرتی بهم زدیم و سلکشن نازنین موند و هر روز آپدیت شد و تا خود امروز از طوفان ها و حملات سایبری زبان و فرمت سیستم جان به در برده. باشد که رستگار شوم با این داستانهای زندگیم.



موضوع مطلب : من و خاطرات / من و موسیقی

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed