کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢٥ آبان ۱۳٩٢ :: ۱:٠۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

من خیلی آدم جمع های شلوغ نیستم مخصوصا جمع های فامیلی مخصوصا جمع های خاله زنکی. تا قبل از ازدواج تا حد ممکن اجتناب میکردم و نمیرفتم ولی بعد از ازدواج گاهی وقت ها مجبورم حالا نه اینکه فقط بحث فامیل شوهر باشه ها نه فامیل های خودم از همه بدترن والا به قــــرعان اعصاب نمیذارن واسه آدم

یه نمونه ش همین تاسوا  وعاشورا ما خیلی شیک و مجلسی ییلاق کردیم خونه قدیمی پدری و همه فامیل مادریم به فاصله 10 دقیقه ایی اونجا ساکن هستند عملا این چند روز با خاله ها و زندایی ها طی شد.

شب اول خاله بزرگه بنده: من از وقتی دیدمت فهمیدم حامله اییاز خود راضی

من:ابرو برو بابا خاله خوبی؟

خودتون شوک زدگی منو تصور کنید!

فرداش زندایی کوچیکه: دیشب خواب دیدم اومدیم خونتون داری بچه شیر میدی به داییت گفتم فردا ازش میپرسم خوابم خیلی واقعی بودنیشخند

من: متفکر خیر باشه!نه نیستم

زندایی: جون من آخه خواب دیدما

من:خنثی تو خودت 6 ساله ازدواج کردی هنوز میگی زوده بچه بیاری اونوقت من دو ماه نشده ها چی میگید شماها!!

یک ساعت بعد زندایی بزرگه: ببین یه کم تپلی شدی میگم از قرص برای جلوگیر استفاده میکنی؟چون... یک ساعت توضیحات علمی داد

من:منتظر نـــــــــــــــــــــــــــــه

ظهر عاشورا وسط شلوغی کمک برای نذری دادن همچنان خاله بزرگه اومده پشت سرم بی هوا میگه: حالا تو قبول نکن ولی حالت چشمات معلومه تو هم مثل منی از چشمات معلومه چند وقت دیگه میفهمی!!

من در حالی که همه ملاحظات آداب معاشرت رو گذاشتم کنار بلند داد زدم:عصبانیدست از سرم بردار خاله من فقط یک کمی اضافه ورن پیدا کردن ولم کنعصبانی

دقیقا تو این لحظه توجه همه جلب مکالمه ما شد.

چند دقیقه بعد زندایی کوچیکه با لحن دوست داشتنی : ای بابا این خاله تو همیشه میخواد تو کار همه دخالت کنهمژه

من:  خب  من میدونم چه غلطی کردم ول نمیکنه!

زندایی کوچیکه: حالا از چه نوع جلوگیری استفاده میکنی؟

من:ابله

هیچی دیگه از چهارشنبه رژیم رو شروع کردم برنج نمیخورم دارم سعی میکنم هله هوله هم نخورم. دنبال ورزش هم هستم

 



موضوع مطلب : من و فامیل

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed