کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢٩ آبان ۱۳٩٢ :: ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

احساس خفگی دارم احساس تنهایی، احساس میکنم توی یه جزیره بدون آدم گیر افتادم. امروز از اون روزایی که دلم گرفته و حوصله هیچ چیز رو ندارم. زندگی من خلاصه شده در دو بخش محل کار و خونه.......

از محل کارم متنفرم از نوع کار راضیم اما از محیطشش متنفرم هر وقت وارد شرکت میشم انگار همه دیوارها بهم هجوم میارن خفه م میکنند. من آدمی هستم که دوست دارم توی کارم با دیگران تعامل داشته باشم دورم شلوغ باشه آدم های جدید ببینم و مسئولیتم سنگین باشه بی کاری زیاد آدم رو کرخت میکنه. دلم شلوغی کار با آدم های جدید رو میخواد.از محیط کسل کننده بدم میاد و دقیقا محیط کار ما کسل کننده س. مراجعه کننده حضوری نداریم و از نظر من وقتی مراجعه کننده حضوری نداریم میشه کار رو هرجای دنیا انجام داد و لزومی به حضور در محل نیست لازمه کار ما یه کامپیوتر هست و فقط همین و همین

اما خونه رو دوست دارم آرامش خونه سکوت خونه برام تداعی کننده همه ی حس های خوب دنیاست ولی محل جغرافیایی خونه رو دوست ندارم احساس امنیت ندارم کلا آدمی نیستم که در محیط های جدید احساس ترس داشته باشم به خاطر درسم سال ها شهرستان زندگی کردم  سمنان و دو سال هم کویر بودم. اما محل اینجا برام حس بدی داره از تنها بیرون رفتن دلهره دارم حالا نه اینکه جای بدی باشه که نسبت به جاهایی که کار کردم و بودم خیلی محله خوبیه اما من دوسش ندارم. هنوز به محل اطمینان ندارم به آدما اطمینان ندارم اصلا نمیدونم تا اولین کیوسک روزنامه فروشی چقدر فاصله دارم یا اگه بخوام برم قدم بزنم کجا میتونم یه کتاب فروشی بزرگ پیدا کنم و اگه سردم شد کدوم کافی شاپ برم یه قهوه و سیگار خودم ور مهمون کنم. توی کدوم خیابون میتونم هدفون بذارم و ببار برایم رضا یزدانی رو با بیشترین ولوم گوش بدم و هزار بار با خیال جمع خیابون رو بالا و پایین برم.

دلم گرفته دلم خیلی گرفته......

 



موضوع مطلب : من و زندگی / من وغرنوشت

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed