کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۳ آذر ۱۳٩٢ :: ٥:٤٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

گاهی وقت ها وقتی زیادی به دیگران لطف میکنی و از ایده آل های خودت میای پایین طرف مورد لطف جو گیر میشه و میخواد بیشتر امتیاز بگیره. لطف های تو رو نادیده میگیره و همه کارهای شما رو وظیفه تلقی میکنه نه لطف دقیقا همین جاست که به نواحی آدم فشار وارد میشه که خوب یعنی چی؟ حالا هرچقدر سعی کنی به دیگران بفهمونی لطف بوده نه وظیفه به هیج حایی نمیرسی که هیچ طلبکار هم میشن ازت.

حالا این شده داستان ما


خوب واقعیت اینه که من و خواهر برادرهام در رفاه کامل بزرگ شدیم ولی برخلاف اطافیانمون پدرم دید خاصی داشت و با ما هم منتقل کرد که پول برای پز دادن و به رخ بقیه کشیدن نیست که قرار نیست همیشه از اول همه چیز حاضر و آماده در اختیارتون باشه. سر قضیه ازدواج من هم هیچ سخت گیری به خانواده همسر و خودش اعمال نکرد همه چیز رو گفت در حد عرف و جیب همسر تنها چیزی هم که براش مهم بود گفت من نمیخوام دخترم مستاجر باشه حتی سر خریدهای جهاز و همه رو خودش تقبل کرد و اجازه نداد هیچ هزینه اضافی رو همسر پرداخت کنه. همسر رو در حد پسرای خودش دوست داره و تا جایی که میشده هوای همسر رو داشتن و البته که همسر هم هرکاری از دستش برومده برای راحتی من انجام داده و پدرم برای همین همسر رو دوست داره چون میدونه که پسر مهربون و صادقی بوده

ولی داستان ما درباره مادر همسر هست که از وقتی دید پدر خیلی آسون میگیره تا جایی که تونست همه چیز رو پیچوند و سو استفاده کرد تا جایی که میشد چیزهایی رو باید انجام میداد پشت گوش انداخت.

حتی وقتی خونه ایی که باید میفروخت تا خونه ما رو بگیره و فروش نرفت پدر همه پول خونه رو به عنوان قرض پرداخت کرد تا خونه مورد نظر فروش بره و پولی که باید دوماه پرداخت میکرد رو شش ماه که پرداخت نکرده و حالا که پدر نیاز به پولش داره ادعا میکنند که خونه پایین تر از قیمت فروش رفته و همه پول رو ندارند که بدن و ماه پیش همسر رو تحت فشار بدی قرار دادن و امروز که پدر برای نقد کردن چک رفته حساب خالی بوده و وقتی به مادر همسر زنگ زدن ایشون هم طلبکارنه فرمودند که من از اول نداشتم و شما منو مجبور کردی!!!!!!!!!!!!!! خب بگو زن خوب بابای من اگه قرار بود تو رو مجبور کنه که مجبورت میکرد یه جای بهتر خونه بگیری اصلا اون همه پول رو یکجا بدون هیچ مدرکی بهت نمیداد.

حالا هم میخواد خونه ما رو بفروشه فقط مسئله اینه که بعد از فروش خونه و کم کردن وام خونه و پول بابا اونقدری نمیمونه که ما حتی بخوایم جایی رو رهن کنیم.

بعد از اون طرف بابا گفته تا وقتی خونه نداشته باشن وسایلت رو جمع میکنی میای خونه من تا وقتی به تنها خواسته ما عمل کنند

طفلی م این وسط گیر کرده هیچ کاری نمیتونه بکنه

بعد مامانش زنگ زده به م که دختر دوستم برای خاطر من داره طلاهاش رو میفروشه چرا شما هیچ کاری نمیکنید؟

بعد من فکر میکنم که درسته م رو خیلی دوست دارم اما اولا من طلای خاصی ندارم بعدش هم که از لحاظ مالی من هر چی خواستم توی مدت خودم خریدم حتی پول همسر هم نبوده بعد چرا من همیچین کاری بکنم به قول پدرم تنها خواسته ما از م و خانوادش همین بوده چرا من باید پولی رو بدم که حتی به عنوان قرض قرار نیست باشه.

چرا باید بیشتر از این به من فشار بیاد من احساس میکنم تا الان هم بیشتر از انتظار کارهایی رو انجام دادم بار مالی نباید روی دوش من باشه اونم چیزهایی که وظیفه همسرم بوده حالا درسته که همسر میفهمه و کم نمیذاره اما احساس میکنم خانواده ش زیادی روی من و خانوادم حساب باز کردن.

سعی میکنم به روی خودم نیارم جلوی م و بهش میگم هرکاری که به صلاح هست رو انجام بده اما مغزم خوره گرفته .

قشنگ این قضیه اینجاست امشب که این همه اتفاقای قشنگ افتاده باید بریم خونه خواهر شوهر یا به عبارتی وزیر اعظم جنگ  و همسرش که جزو ذست های پشت پرده هست دیشب خودم فکر مهمونی رفتن دادم چه میدونستم امروز اینجوری میشه



موضوع مطلب : من و فامیل / من وغرنوشت / من و حرفای خاله زنکی

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed