کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٤ آذر ۱۳٩٢ :: ۸:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

خیلی سعی کردم همه چیز رو به حالت عادی نگه دارم ولی ساعت 5 عصر وقتی مادرهمسر اومد نشست توی خونه و گفت خونه رو سپردم بنگاه از فردا تلفنت رو جواب بده که مشتری میاد!!!! دیگه نتونستم تحمل کنم مادرش که رفت از شدت فشار عصبی وارده دستام میلرزید رسیده بودم به حد جنون. لباسم رو تنم کردم چمدونم رو برداشتم هرچقدر هم که م خواست جلوم رو بگیره نتونست و یه آژانس گرفتم اومدم خونه پدری! تنها چیزی که یادمه به م میگفتم البته با صدای لرزون داد میزدم این بود که بهم نزدیک نشو حق ندارید با خونه من اینکار رو بکنید.

الان هم خونه پدری هستم. دارم خفه میشم. دلم برای خونه ایی که این همه براش زحمت کشیدم میسوزه خونه داغون بود خودم دکورش کردم جوری که هر کس اومد از طراحی خونه تعریف کرد. کابینت ها رو خودم مدلش رو دادم رنگ دیوارها کاغذ دیواریها. بعد دلم میسوزه من اون خونه رو بازسازی کردم. حالا خانم بیاد خیلی راحت بفروشه بگه براتون یه کوچیکترش رو میخرم. حالم داره بهم میخوره.

به سری عکس تو لپتاپم دارم حالا شاید گذاشتم که خونه کوچولو ما رو ببینید البته عکس ها برای دو ماه پیش هست و قبل عروسی و هنوز کارمون تموم نشده بود اگه حوصلم شد میذارم ببینید دلم برای چی میسوزه و چقدر زحمت کشیده بودم



موضوع مطلب : من و زندگی

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed