کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٦ آذر ۱۳٩٢ :: ٩:۱٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دیروز مامان همسر با پدرم قرار داشتند منم ترجیح دادم که برم بیرون که راحت باشن بعد نکته جالبش این بود که نیومد و حتی زنگ نزد که نمیام.

بعد همسر از خجالت کار مامانش نمیتونست بیاد خونه ما. یعنی از همون روز که اومدم دائم بیتابی میکرد ولی نمیتونست بیاد میگفت خجالت میکشم از بابات.

توی این دو روز هرکاری کردم که فقط زمان بگذره یه کتاب مزخرف از کتابخونه خواهرم برداشتم که از هر صفحه دو خط میخونم رد میشم دقیقا مثل سریال های آبدوخیاری تلویزیونه جون میده بدیمش ترکیه تا یه سریال 600 قسمتی از توش دربیاره البته صدا و سیمای خودمون هم ورژن اسلامی ترش رو میتونه تو 80 قسمت بسازه.

یه سریال مزخرف دارم نگاه میکنم حتی اسمش الان یادم نیست ولی از بس مسخره س کلا بهش فکر نمیکنم.

توی تمام این مدت هم توی اتاق مهمان خونمون پهن شدم. و تازه این اتاق رو کشف کردم که چقدر آرامش بخش و دلفریبه و کلا از دنیا دوره کلی هم پنجره داره

بعد کم کم  داشتم شاکی میشدم از دست م که دائم میگه میخوام بیام دنبالت روم نمیشه پامو بذارم خونتون.

که دیدم یکی دو ساعت پیش مامان زنگ زد به م و بهش گفت بابا میگه فردا نهار بیا اینجا!!! اینجا خونه ی خودته تو برام مثل پسرام هستی و بعدش هم بابام گوشی رو گرفت و بهش گفت بیا اینجا یه فکری براش میکنیم ناراحت نباش

سر شام هم بهم میگه که البته من با مامانش کوتاه نمیام ولی خودش که تقصیر نداره کاری از دستش برنمیاد......

حال این روزای من

اینم کتابی که توصیه میکنم وقتتون رو تلف نکنید در واقع جایزه زرشک طلایی میدم بهش

اینم سریال مورد نظر



موضوع مطلب : من و زندگی / من و فامیل

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed