کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱۱ آذر ۱۳٩٢ :: ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

فعلا در حالت آتش بس به سر میبریم. من هم به خونه برگشتم و دارم سعی میکنم خیلی همسر اذیت نشه دلم براش آتیش گرفت که مامان و خواهرش تو همه این روزا یه بار به این پسرشون زنگ نزدن که خوبی اصلا بیا پیش ما بشینیم حرف بزنیم اصلا زنت نبود شام و نهار داشتی؟( خونه هامون تا هم 10 دقیقه بیشتر نیست البته متاسفانه)

بعد جالبش این بود که خواهر من چنان اشکی میریخت و قربون صدقه همسر من میرفت که بیا و ببین و دائم میگفت بمیرم برای م که اینقد ناراحته، جناب برادر جان هم همون شب اول خیلی فشنگی اومدن خونه و فرمودن من دارم میرم پیش م تنها نباشه غصه بخوره.

پدر . مادرم هم که خدمتتون عرض کردم چیکار کردن.

توی این ماجرا به پدرم خیلی توهین شد حتی وقتی برای حل کردن موضوع مالی به خونه مادر شوهر رفت خوب پدر من تمام پول رو بدون کوچکترین رسیدی داد وقتی به مادر همسر گفت که شما هرچقدر داری بده بقیش رو یه چک بدون تاریخ به من بده هروقت داشتی تاریخش رومیزنم توجه دارید که بعد از هفت ماه تازه پدرجان من همچین تقاضایی کرد مادر همسر هم که انگار به خودش گل میزنه گفت نه چک بی تاریخ نمیدم به شما اطمینان ندارم...

هزارتا حرف دیگه هم بابا شنید که بهش برخورد

حالا دو طرف توی آتش بس به سر میبرن و از هیچ طرف صدایی نیست البته خوشبختانه من و میم طفلی هم سعی میکنیم به روی خودمون نیاریم و روال عادی زندگی رو در پیش بگیریم. سریال میبینیم دوستامون رو میگیم بیان پیشمون یه خورده شاد بشیم فراموش کنیم.

 



موضوع مطلب : من و زندگی

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed