کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۸ دی ۱۳٩٢ :: ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

به همین سوی چراغ قسم مادر یادم میاد یه روزی من و مامان و بابا توی ماشین بودیم. بابا نطقش شکوفا شده بود بهم گفت: ول کن کارای مربوط به ثبت شرکت رو بیخیال شرکت بشو ! من بهت پول میدم برو سفر برو بگرد برو حالشو ببر.

بعد از اونجا که یه آدم نفهم لجباز بودم. گفتم که نــــــــه من میخوام کسب و کار خودم رو داشته باشم من میخوام مستقل باشم از پول خودم همه چیز رو بدست بیارم. بععععله در این حد آرمان گرای غیرواقع بین بـــــــــــــــــــــــــــــوق بودم.

تازه یه سری آدم به اصطلاح دوست هم تشویقم کردن که آفرین باریکلا تو به جای قبول ماهی میخوای ماهی گیری یاد بگیری. ای تو روح همشون با این وضع دوستیشون والا به قرعـــــان

هیچی دیگه الان سه سال گذشته به غلط کردن افتادم آقا .... خوردم زمان رو به عقب برگردونید تا انتخابم رو اصلاح کنم.

الان موهام اینقدر سفید نشده بود. پوستم شادابتر بود. کلی دوستهای خوب داشتم باهاشون شیتان پیتان کنم برم سفر. هروقت هم پول کم میاوردم الو بابا... از همه مهمتر اینقدر افسرده نشده بودم . زندگی هم اینقدر تخمی نبود....



موضوع مطلب : من و زندگی

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed