کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱٦ دی ۱۳٩٢ :: ٢:٠٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دیشب هم در ادامه چند شب اخیر سردردهای سریالی مسخره ادامه داشت برای همین علاوه بر مسکن یک عدد قرص خواب انداختم بالا بلکه هم مثل آدمیزاد بخوام و صبح سر حال باشم.

همینطور که در انتظار بودم قرص مذکور عمل کنه داشتم مسخره بازی درمیوردم جناب همسر رو میخندوندم! در راستای وظیفه مذکور یاد سخنرانی افتادم که توی تاکسی در تمام مسیر شنیده بودم. سخنرانی شیخ**** حسین****** انساریان( میدونم اشتباه نوشتماچشمک) بله همینطور که داشتم در و گهر میفشاندم و لحن ایشون رو تقلید میکردم یهو آقای همسر فرمودند:

یادش بخیر یه زمانی کل ماه رمضان رو میرفتم فلان مکان که شیخ سخنرانی داشت بعد سخنرانیشون که ساعت 8 شروع میشد من از 6 توی مسجد منتظر بودم!!!!

من:هیپنوتیزم  شوخی میکنی

همسر: نه جدا تازه وقتی سخنرانی شروع میشد نت برداری میکردم میرفتم از روش انشا مینوشتم....

من: قهقهه (یعنی از شدت خنده انگار تو دلم سونامی اومده بود داشتم منفجر میشدم) یعنی الگوی و چراغ راه تو بودن ؟

همسر: آره دیگه همونجوری که تو اپرا وینفیری رو دوست داری منم این آدم رو دوست میداشتم!!

من:ابرو

 

همسر: تازه الگوی من مزیتی که داشت این بود که در دسترس بود میتونستم برم توی جلساتش شرکت کنم ولی تو که نمیتونی بریعینک

من:افسوسافسوس

همسر: تازه به خاطرش میخواستم برم حوزه و ملبس بشم

من:سبز

 

پ.ن1: حالا شاید از نظر بقیه مسئله مهمی نباشه ولی با توجه به بک گراند همسر محترم و شاهکارهای بینظیرشون فکر ملبس شدنشون در حد مرگ منو میخندونه

 



موضوع مطلب : من و خاطرات / من و همسر

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed