کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱۸ دی ۱۳٩٢ :: ٢:٥٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

حدود 4 سال اول زندگیم حاکم بلامنازع خانه خودم بودم. عزیز کرده و یکی یک دونه کنار همه اینا نوه اول خانواده مادری بودم خودتون حدس بزنید چقدر لی لی به لالام میزاشتن. بعد از 4 سال یهو گفتن قراره خدا بهت یه خواهر کوچولو هدیه بده!!!ابرو مام بچه باور کردیم دیگه. اولش هم کلی دوق و شوق و شادمانی کردیم که خدا!!! چقدر منو دوست داره. روزی هم که قرار بود از بیمارستان بیارنش خونه منو با خودشون بردن این عروسک مش و میزانپیلی کرده رو دادند دست ما که آره بابا جون خواهرت از بهشت برات کادو آورده!!ابله

معرفی میکنم بچه ها ایشون از اسباب بازی فروشی بهشت توسط خواهر فرستاده شدن! احتمالا با پست پیشتاز!

 

خلاصه اینکه روزای اول حسابی سرمون رو گول مالیدند. البته بعد از گذشت یکی دو روز فهمیدم که چه کلاه گشادی سرم رفته و به جای خواهر بهشتی یه موجود خپلی که چشماش قد نعلبکی هست و از صبح تاشب گریه میکنه انداختن به ما و از همه بدتر کلی توجه که مال من بوده رو به خودش اختصاص داده. با گذشت زمان اوضاع بهتر نشد که بدتر هم شد چون مجبور شدم تمام دوران کودکیم رو با یه موجود به غایت فضول که همیشه همچون یک عدد دم چسبیده پس بنده طی کنم. هرجا میخواستم برم زودتر از بنده آماده بود با بقیه که حرف میزدم گوشش پهن بود تازه گزارش کارهام رو کف دست مامان خانم میذاشتن. هیچی دیگه خیلی از خدا ناراحت بودم که همچون هدیه ایی برام فرستاده که گند بزنه تو کل دوران کودکیم. تازه کلی هم دعوا میکردیم با هم که باعث میشد از خدا بیشتر شاکی بشم.

روزها گذشت گذشت و ما بزرگتر شدیم و تازه فهمیدم خواهر داشتن همچین بدم نیست حالا نه اینکه نبودش مشکل باشه ولی بودنش هم خوبه! میشه همراهت میشه همصحبتت کسی که از موجود خپل چشم نعلبکی تبدیل میشه به یه مانکن با قد بالای یک و هفتاده و پنج و چشم های شهلا و دماغ سربالای عملیهورا از اینایی که هرجا بره کله ها براش میچرخه! حالا درسته که همیشه حرص میخورم چرا ژن بلندقدی اونو من ندارم اما با وجود همه اینا داشتن خواهر یه نعمته. هرچند که هنوزم کلی بی اعصاب باشه و کسی پا رو دمش بذاره قیمه قیمه ش میکنه و سالم نمیذارتش ولی بازم دوست داشتنیه.

صد البته که اینا رو ننوشتم که از مادموازل تعریف کنم میخواستم بگم این خواهر جان ما یه ویژگی منحصر به فرد دارند و اونم اینه که گاهی به صورت کاملا ناخوداگاه انرژی به شدت مخربی دارند به حدی که ما جلو چشم خودش صدقه میزاریم کنار یعنی در این حد میترسیم ازش. خودش هم که حال میکنه با این خصوصیت ویژهفرشته

یه چندتا از شاهکارهای این چند وقته اخیر رو براتون میگم البته حال ندارم همه رو بنویسم فقط موارد ویژه رو نوشتم:

روز نامزدی من و همسر جشنی که ما گرفتیم مختلط بود و تنها عضو خانواده همسر که یه تکونی به خودشون دادن خاله جان همسر بود ( از بین خانواده همسر تنها کسی که واقعا دوسش دارم همین خاله جان هستن) خاله جان به شدت داشتن هنرنمایی میکردن رقص پای ترکی میرفتن در همین حین خواهر میفرمایند که با این سن و سال چه خوب میرقصه! زدن این حرف همان و ولو شدن خاله جان همان شدت سانحه در حدی بود که ما نمیدونستیم بخندیم الان نگران باشیم الان گریه کنیم اصلا چی شد؟!

مورد بعدی برمیگرده به عشق خواهرمشیطان یعنی مادردوست پسرش که سن بالایی داره ولی از اینایی که هر ده دقیقه یه سیگار بهمن کوچیک میکشه. خواهر جان به دوست پسرشون میگن مامانت خیلی بدن خوبی داره با این سن و سال این همه سیگار پس چی میگن این دکتر سیگار بده سیگار بده! بععله فرداش مادر دوست پسر چنان میخوره زمین که پاش مو ورمیداره تا دو ماه نمیتونست راه بره حال ریه ش هم ریخت بهم و تا چند وقت توی مطب دکتر خیمه زده بود طفلی خواهر هم از شدت عذاب وجدان نقش آژانس رو براش بازی میکرد

مورد مشابه بعدی برمیگرده به خود دوست پسر خواهر که با همین جمله که تو چرا اینقدر سیگار و فلان میکشی حتی یه سرفه هم نمیکنی شروع میشه و میرسه به این که پسر بیچاره تا چند وقت ازز شدت سرفه مغزش تو دهنش بودنیشخند

لازمه بگم دوست پسر خواهر جان تهدیدیش کرده جرات داری یه بار دیگه از خانواده ما تعریف کن؟

صابون ایشون البته به تن ما هم خورده. یه شب توی دوران نامزدی من و همسر چنان دعوایی کردیم که من ساعت 6 صبح آژانس گرفتم اومدم خونه البته قبلش پشت تلفن خواهر اعلام کردن: ای وای تقصیر منه!! بعد دوست خواهرم "پ" از شب قبل اونجا بود(ایشون هم ناجور با همسرش دعوا کرده بود قهر اومده بود منزل ما) اومده پیش من میگه این خواهر بزغالت سر شب اومده خونه ما میگه چه خوب که رابطت با شوهرت درست شد و بعد هم از تو شوهرت کلی پیش ما تعریف کرد که شوهرش خیلی مرد ماه و نازی هست! همون جا جلوی خواهرم دوستش چنان با شوهرش دعواشون میشه که میان خونه ما . منم که خدمتتون عرض کردم. بعد خودش میخنده میگه بهم پول بدید دیگه ازتون تعریف نکنم!!!! پول زور بدید!!!

یه بار هم بابا داشت یه خونه جدید میخرید بعد والدین گرام خونه رو دیدند و پسندیدند و بیعانه هم گذاشتن بعد من و خواهر رفتیم خونه رو ببینیم از همون دم در از خونه خوشش نیومد و کلی غر زد سر مامان(لازمه دوباره بگم چقدر جیغ جیغو هست) هنوز به خونه نرسیده بودیم که فروشنده محترم زنگ زد که پشیمون شده از فروش!!!

آخرین شاهکارش هم دیشب رقم خورد. یه مدته سر ماشین با برادر اختلاف دارند که از دیروز اختلاف به اوج خودش رسیده بابا که ماشین خودش رو داره یه ماشین هم بوده که همیشه دست خواهرجان و جدیدا داداشه دائم ماشینو ازش میگیره دیشب که حسابی حرص خواهرجان درمیاد همین که ماشین رو میبره گیر میدن بهش ماشین رو میخوابونن! دفعه قبل هم که حرص خواهرجان رودرمیاره ضبط ماشین رو ازش میدزدن.

هیچی دیگه امیدمون به اینه بره هاگوارتز شاید یادبگیره انرژیش رو مهار کنه والا به خدا امنیت جانی نداریم که!

پ.ن1: بعععله بععله همین الان زنگ زدند که اعصابشون خورده و با برادره دعوا کردند دارن میان ییلاق خونه ما! خدا بخیر بگذرونه برم یه صدقه بذارم کنار.



موضوع مطلب : من و فامیل / من و خاطرات

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed