کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢٤ دی ۱۳٩٢ :: ۱:٥٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

شما با شنیدن کلمه مادربزرگ چه تصویری میاد تو ذهنتون؟ تصویر مادربزرگ گیس سفید تپل مپل و خندون؟

مادربزرگ من همیشه با این تصویر فاصله داشته البته به غیر از بخش مهربونی و دلربایی ذاتی مادربزرگ ها! (واضح دارم از مادربزرگ مادریم صحبت میکنم دیگه؟) مادربزرگ من مثل خیلی از دخترای اون دوره خیلی خیلی زود ازدواج کرد در واقع زودتر از زود وقتی 13 سالش بود شوهرش میدن  و از اونجایی که پدربزرگم نظامی بود و محل خدمتش شهر خیلی دوری مادربزرگ 13 ساله من رو با خودش میبره. مادربزرگ آروم ترین و مثبت ترین آدمیه که تو عمرم دیدم و توی کل فامیل مثالی برای مظلومیت هست. بچه هاش عاشقشن و نوه هاش میپرستندش. من اولین نوه هستم وقتی به دنیا میام مادربزرگ جان فقط فقط 35 سالش بودهزبان ( من زور بزنم خیلی به خودم فشار بیارم 5 سال دیگه یه بچه بزام مادربزرگ شدن پیشکشم)

مادربزرگ عاشق گل و گیاه هست از اون آدم هایی که چوب خشک هم بکارند سبز میشه و حیاط خونش مثل بهشت میمونه از بس که سبزه. مادربزرگ به شدت به داستان های عبرت آموز و برسردوراهی هم علاقه داره به طوری که در سنین مختلف داستان های مرتبط زیادی رو برامون تعریف میکنه مثلا در نوجوونی با داستان هاش بهم درباره اعتماد نکردن به مردا میگفت و الان درباره چطوری شوهرمون رو از زنهای دیگه حفط کنیم داستان میگه و البته آخر همه این حکایت ها هم خیلی بد تموم میشه یا طرف رو کشتن و تیکه تیکه کردن یا طلاق گرفت یا با هوو ساخت و...

آشنایی من با فیلم های کلاسیک بالیوودی و هالیوودی از خونه مادربزرگ شروع شد. بربادرفته و دزیره و ربه کا و بانوی کوچک من و... هایلایت های دوره کودکیم هست و صد البته سنگام و شعله و دل و.... کلا مادربزرگ عاشق راج کاپور هست!

مادربزرگ من خیلی حواسش به تغذیه هست یک چهارم آدم های دیگه گوشت قرمز میخوره و بیشتر از همه ما اهل سبزیجات هست برای همین خیلی گرد و قلنبه نیست. از وقتی هم که یادم میاد موهای به شدت زیاد به رنگ پرکلاغی داشته درواقع رنگ دیگه ایی روی سرش ندیدم.

مادربزرگ پدربزرگ من از اون دست پیرزن پیرمردهایی هستند که دائم کل کل میکنند گاهی مغز آدم میاد تو دهنش از دست این پدربزرگ جان. به هرحال خوی نظامیش گاهی وقت ها لج در بیار میشه.

خب همه اینا رو گفتم اینم بگم تنها غذای گوشتی مورد علاقه مادربزرگ که همیشه همه رو دور هم جمع میکنه و درست میکنه آبگوشت هست.

بعععله چند روز پیش مادربزرگ ما تشریف میبرن منزل خواهرشون به صرف آبگوشت در حین خوردن گوشت کوبیده نصف بنده انگشت استخوان میره توی گلو مادربزرگ ما و ایشون روشون نمیشه غذا رو تو جمع از دهنشون برگردونن در نتیجه استخوان مذکور از سمت تیز در مری مادربزرگ فرو میرود.

رنگ و روی مادربزرگه قرمز میشه همون وسط سفره میبرنش بیمارستان که اولی میگه خانم چیزی نیست مریت رو زخم کرده رفته پایین بعدی میگه باید گلوش رو سوراخ کنیم دربیاریم تا بلاخره توی یه بیمارستان دیگه میبرنش اتاق عمل و از طریق دهان به مری دسترسی پیدا میکنند و استخوانک رو درمیارند. مادربزرگ جان سه چهار روزی بستری بودند از شنبه تا امروز!

حالا این وسط ما که همیشه چهره نظامی و غرغروی پدربزرگ رو دیده بودیم چیز جدیدی در وجود ایشون کشف کردیم به اسم عشققلب

تمام این چند روز پدربزرگ در حال گریه بودند یعنی بمیرم براش. دیروز ظهر با مامانم رفتیم که براش غذا ببریم نشسته بود نماز میخوند چشاش خیس خیس بود. از طرفی قرار بود مادربزرگ رو دیروز بیارن خونه که دکتر نظرش رو عوض کرده بود. پدربزرگ از صبح همه حیاط رو شسته بود با غچه ها رو آب داده بود اصلن یه وعضی وقتی هم بهش گفتیم دوباره نشست غصه خوردن و گفت عیب نداره فردا دوباره حیاط رو میشورم و تمییز میکنم.

هر چی هم اصرار کردن که بره خونه بچه هاش یک کلام گفت حوصله هیچ کدومتون رو ندارمناراحت

یکشنبه هم داشتیم میرفتیم ملاقات پدربزرگ رو نبردیم چون دود و دم و ترافیک تهران براش خوب نیست این پدربزرگ خان هم نشسته بود نامه عاشقانه برای مادربزرگ نوشته بود و داده بود دست خاله جان اگه شما هم فکر کردید که ما اونقدر متمدن بودیم که نامه رو نخوندیم کاملا اشتباه میکنید توی اتاق بیمارستان در حضور همه دامادها و عروس ها و نوه ها و... نامه رو بلند بلند برای مادربززرگ خوندیم و صد البته از روش عکس هم انداختیم قیافه مادربزرگ جان شبیه دخترای چهارده ساله خجالتی شده بود.

نامه هم با یه خیلی دوست دارم شوع شده بود عذرخواهی بابت اینکه نذاشتیم بره بیمارستان و قسم به علی که خیلی دلش میخواسته بره و...

هیچی دیگه کلی اشکمون رو درورد تازه اومدم خونه برای خواهر برادر گرام هم نامه رو خوندم اونا هم قلبشون مچاله شده بود. کلا فضای خصوصی تو خانواده نداریمنیشخند

امروز احتمالا خیلی خوشحال  و شادمان شده من دارم میرم خونه مادربزرگ جان که هم حال مادربزرگ رو بپرسم و هم توی حال پدربزرگ فضولی کنم.



موضوع مطلب : من و فامیل

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed