کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢٩ دی ۱۳٩٢ :: ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

از وقتی ازدواج کردم همیشه همسرجان کنارم بوده. مثل همه زن و شوهرها گاهی به تیپ و تار هم میزنیم ولی بودنش برام آرامش و شادی داره دنیام رو رنگی میکنه. با هم فیلم میبینیم، کار میکنیم شام و نهار درست میکنیم و خونه رو مرتب میکنیم. برام مثل یه دوست هست من رو تو هیچ کاری تنها نمیذاره اینجوری نیست که مثلا یه سری کارها فقط وظیفه من باشه نه اصلا این مدلی نیست. کارها رو کنار هم انجام میدیم و از بودن با هم لذت میبریم. حالا بعد از این همه وقت بنا به شرایط پیش اومده در کنار کار اصلیش پشتیبانی سرور شرکت یکی از دوستاش رو به عهده گرفته و باید که بعضی شبها توی شرکت بمونه. امروز اولین روز بود از صبح زود که رفت و منو تنها گذاشت تا فردا صبح که برگرده من تنهام. بدون اون حوصله خونه مامان موندن رو هم نداشتم و برگشتم خونه خودمون. تنهایی برام سخت شده برای منی که سال ها تنها بودم و تنهایی رو دوست داشتم حالا تنهایی مثل یه خوره شده. اصلا نمیدونم باید چیکار کنم. برای شب های تنهایی هیچ کار خاصی ندارم جز بی حوصلگی. منی که عادت به تلویزیون دیدن ندارم امشب همه برنامه ها رو کامل دیدم. تحمل تنهایی برام سخت شده...نمیدونم شب های این مدلی رو چطور باید پشت سر بگذارم...



موضوع مطلب : من و همسر / من و زندگی

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed