کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٩ بهمن ۱۳٩٢ :: ٤:٠٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

تعریف از خود نباشه از اون دسته آدم هایی هستم که سعی میکنم وقت شناس باشم خیلی خیلی کم پیش میاد که به قرار مهمی دیر برسم یا جایی دعوت باشم دیرتر از ساعت مقرر برسم باعثش هم پدرم بوده وقتی میگه ساعت مثلا 9 منتظرم اگه 9 ما بشه 9:30 داستان درست میکنه. وقتی با پدر میخوایم بریم مهمونی یا عروسی همیشه جزو اولین مهمونا هستیم و از مسافرت چیزی نگم بهتره که ساعت 5 صبح بیدار باش میرنه که راه بیافتیم انگار جنگه. توی مسافرتم که دیگه 8 صبح بیدار باش میزنه هرچی هم بگیم بابا جان بیخیال اومدیم تفریح زیر بار نمیره.

حالا دقیقا برخلاف ما خانواده همسرجان هستن مخصوصا داماد گرامشون. مثلا قراره ساعت 7 جایی باشن ساعت 10 میرسن. جلسه خواستگاری کلی تاکید کرده بودم به همسر که جان من راس ساعت بیا که خوشبختانه به موقع رسیدن اما شب یلدا پارسال ساعت 10:30 رسیدن خونه ما. کلا رو اعصابن!!!

حالا دقیقا پارسال درست روز 9 بهمن مهمترین روز زندگیم یعنی روز عقدمون جای دو خانواده عوض شد.

ساعت 2 وقت محضر داشتیم کلی هم عاقد تاکید که راس ساعت اینجا باشید منم کلی برای همسر خط و نشون که دیربیاید خفه ت میکنم.

بعد خیلی شیک و مجلسی صبحش همه کارای ما تو هم پیچید و هول هولکی راه افتادیم مامان وبابام با یه ماشین زودتر رفتند دنبال پدربزرگ مادربزرگم، من و خواهر برادرا هم با هم راه افتادیم. که هممون با نیم ساعت تاخیر رسیدیم.نیشخندیعنی همسر زنگ میزد که کجایی ما تو محضریم .بعد ما تازه راه افتاده بودیم. همین که هم رسیدیم همسر و خواهرجانشون دم در بودند منم به شدت از دست خواهرش شاکی بودم( چند روز قبلش خیلی پرو به من گفته بود به م هم گفتم اگه زنت نمیتونه با مامانت و شرایط ما کنار بیاد هنوز که چیزی نشده میگید آزمایشاتون بهم نخورده و همه چی رو کنسل میکنیم) همون دم محضر دیدیم مثل عروسا لباس سفید پوشیده لجم درومد من عروسم من لباسم باید سفید باشه کلی با غرغر سر همسر از پله های محضر رفتییم پایینزبان

ولی حسی که اون لحظه داشتم عجیب بود یه جور بی حسی مطلق یه جور خاصی بودم که نه میتونستم فکر کنم نه میتونستم حواسم رو جمع کنم. سالن محضر فوق العاده زیبا بود یه سن بزرگ با سفره عقد خوشگل برای عروس و داماد از روی سن یه آبنما به سمت پایین بود و قسمت پایین هم صندلی برای بزرگترها و همراهان. اگه از قبل سالن عقد رو ندیده بودم مطمئنا یادم نمیموند که شکلیه چون هیچ چیزی تو ذهنم نبود و از توی فیلم ها و عکس ها بعدا جزییات رو دیدم.

موقع امضاها هم داماد همسرشون یه سری شوخی های مسخره داشت میکرد که دلم میخواست خودکار رو بکنم تو چشمش از بس استرس داشتم اینم بی نمک شوخی میکرد. فقط چهره مامانم یادمه که با اون شال سفید و مانتوی جینگول مستون سفید مشکیش مثل فرشته ها داشت گریه میکرد.

حتی یادم میاد مادربزرگم قبل اینکه از سن عروس داماد برم بالا کلی چیز داشت بهم میگفت که این دعا رو بخون و تا زیر لفظی نگرفتی بله نگو... خلاصه که سومین بار یادم رفت زیر لفظی بگیرمهمینجوری بله گفتم.

اینا هم گذاشته بودند همه توصیه های ایمنیشون رو همون لحظه بهم میگفتن فلان سوره رو بخون و فلان دعا رو بکن. عمرا هیچ کدومش یادم نموند فقط یه توصیه مادربزرگ یادم موند اونم چون خیلی خنده دار بود توی اون لحظه های بی حسی تو ذهنم موند و انجام دادم. گفت : داشتی عسل میذاشتی تو دهنش نذاری انگشتت رو گاز بگیره ها ولی تو انگشت اونو گاز بگیرقهقهه هیچی دیگه گاز گرفتم بد طور!!!!

بعد از عقد هم چون تو سالن مجتمع ما مراسم داشتیم خانواده ما که بدو بدو رفتن خونه ما هم راهی آتلیه شدیم

 

بعد جالب اینه که ما رفتیم آتلیه کلی عکس و اینا انداختیم رسیدیم خونه ما یک ربع بعد فامیلای همسر رسیدن از همه دیرتر مادر و خواهر داماد اومدن.

اونوقت فامیلای سرخوش ما از ساعت 4 خودشون رفته بودن خونه ما جشن و پایکوبی!

بعد اون مهمونی هم جزو بهترین مهمونی های عمرم بود بابام سنگ تموم گذاشته بود برای شام و پذیرایی و شاباش و...چشمک

نکته جالب دیگه هم این بود من رسیدم خونه سریع لباسم رو عوض کردم و همین که خواهرشوهر رسید میخواستم خفش کنم رفته بود لباس رنگ لباس من گرفته بود و مادرشوهر اومده میگه وای این نشون میده چقدر دل به دل راه داره اونقدر عصبانی بودم منی که هیچ وقت جواب نمیدم گفتم دل که چه عرض کنم دهن لق شازده داماد بیشتر پل ارتباطی بوده.

یعنی اون شب دلم میخواست خواهرش رو خفه کنم. نکته جالب بعدی این بود که چون خانواده من  مراسم رو خیلی سنگین برگزار کرده بودند و خیلی بریز بپاش کرده بودند قیافه مادرشوهر خواهرشوهر همچین تو هم بود که خدا داند.ولی جزو بهترین روزای عمرم بود.

چقدر دلم برای پارسال این ساعتا تنگ شده توی راه خونه بودیم برای قر دادن. الان که دارم فکر میکنم یادم اومد که بعد از آتلیه قبل رفتن به جشنمون من و همسر خواهر جان خیلی دل گنده رفتیم فلافل زدیمزبان



موضوع مطلب : من و زندگی / من و همسر

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed