کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱۸ خرداد ۱۳٩٢ :: ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

 

حدود 7:30 رسیدم شرکت هیشکی هنوز نیومده بود بعد دیدم روی میزم به قاعده یه بند انگشت خاک گرفته رفتم از آشپزخونه یه دستمالی چیزی بردارم تمیزش کنم همینجوری خواب الوده با چشای نیم باز در کابینت زیر سینک رو باز کردم دستمال رو برداشتم که یهو دیدم یه عنکبوت سیاه بزرگ اندازه یه انگشت روش نشسته  دستمال رو انداختم سه تا جیغ فرا بنفش کشیدم و در حین جیغ زدم رفتم سمت در که متوجه تفاوت سطح نشدم و پام پیچ خوردزبان

دیگه تا وقتی یه شیرمرد پیدا بشه که شر عنکبوت جان رو کم کنه دور و بر سینک نرفتم.

بلاخره دقایقی پیش عنکبوت بیچاره له شد. البته مدیونید فکر کنید با دیدن دوبارش باز جیغ فرا بنفش نزده باشمنیشخند

میخواستم ازش یه عکس بگیرم ولی خیلی له بود.راست و دروغش با راوی ولی گفت این عنکبوت ها سمی هستن شانس اوردی. دلش خوشه خبر نداره این عنکبوتا در مقایسه با عنکبوت های ته جیبامون که چیزی نیست.

 کلا تو شرکت بیکاریم. هیشکی نمیاد یعنی کار نیست. اوضاع مالی بیریخت شده. ما که مثلا جزو موسسین شرکتیم حقوقم که نمیگیریم کارم که نیست بدهکار هم که هستیم پولم که نداریم. بعد همه فکر میکنن که داریم فیلم بازی میکنیم میگیم هیچی پول نداریم ولی دیگه اینجا که میتونم بگم که هرکدوم تا اخر ماه سی چهل تومن بیشتر نداریم.

تو هزینه های شرکت موندیم.

نمیدونم چرا کار نیست. خدایا  یه چند تا کار برسون. طفلی علیرضا میگفت با دوست دخترش رفته بیرون با سی تومن بعد پول کم اورده زنگ زده به بچه ها اونام نداشتن دختره فهمیده و کسری پول غذا رو داده تازه ده تومن به علیرضا داده که سوار ماشین بشه برسه شرکت. دلم آتیش گرفت وقتی فهمیدم. یه جوون تو اون سن با اون همه استعداد چقدر براش سنگین بوده. نمیدونیم چیکار کنیم..............

 

 



موضوع مطلب : من و شرکت

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed