کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱٤ اسفند ۱۳٩٢ :: ٦:٢٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

این مامان و بابای ما طبق معمول رفتن سفر. همیشه اوضاع مساعده و توی این شرایط اصولا هرکدوم از بچه های خانواده اصولا پیش دوستا و رفیقاشونن و همدیگر رو کاور میکنن که سوتی نشه تا الان هم مشکلی نبوده. اما اینبار داداش کوچیکه به خواهر گفته بود میشه چهراشنبه بری پیش دوستات یا خونه ب که چندتا از دوستای من بیان اینجا. خواهر کوچیکه هم گفته خب اره مشکلی نداره کیا هستن اونم گفته دوتا از دوستام. بعد امروز صبح منم اونجا بودم جناب داداش از صبح گیر داده بود کی میرید نمیخواید برید دوستای من کی بیان. ظهر هم اومد خونه موهای درست کرده و تافت زده. که من گفتم برادرجان دوستات چندنفرن؟ گفت 15 تا!!!! گفتم اوکی دخترم توشن هست؟ گفت نه بابا چه فازی داری دختر کجا بود. و شروع کرد جمع کردن فرشای خونه که تازه از قالیشویی اورده بودن گفت نمیخوام کثیف بشن.

هرلحظه ما بیشتر مشکوک شدیم.

من اومدم خونه و خواهر کوچیکه گفت من ته ماجرا رو دربیارم بعدا میام

من که رسیدم تلفنای خواهرجان شروع شد و ریز ماجرا رو تعریف میکرد.

ادامه مطلب


- الان میلاد اومد

-5تا شیشه الکل هم دارن

- میلاد لو داد مهمونا بیشتر از 20 نفرن

- رقص نور دارن

- ارمان اومد میگه دیجی هماهنگه

-الان سه تایی دارند جای مبل ها رو عوض میکنند

خب تا اینجا براتون روشن شد داستان چیه دیگه

حالا نه من و نه خواهر با پارتی و مهمونی و ... مخالفتی نداریم فقط داستانمون اینه که احمق جان چرا توی خونه ما! اولا مامان کل خونه رو خانه تکونی کرده! درسته مامان بابا نیستن همسایه ها هستن که. مدیر ساختمون جناب آقای ف که مثل شیر تشریف دارند. همسایه بغلی که هست. حالا درسته محله باکلاسیه و هیچ کس به هیچ کس کار نداره اما هرچی حدی داره.

ما خودمون در طول این سالها هرغلطی خواستیم کردیم اما نه تو خونه خودمون. برادرجان خونه حریم داره. بعد داستان اینجور مهمونیا اینه که همه یه نفر رو با خودشون میارن مهمونات یهو میزنه بالای پنجاه نفر.

من و خواهرم و همسرم همه استرس گرفتیم. همسرم شب نیست و گرنه به قول خودش میرفتم حال همشون رو میگرفتم.

من نمیدونم بچه های این دوره زمونه هیچی رو درک نمیکننو والا ما هروقت برای خواهره تولد گرفتیم رفتیم خونه برو بچ یا جا اجاره کردیم توی خونه خودمون جراتش رو نداشتیم.

خواهر زنگ زده میگه من فعلا از خونه بیرون نمیام بالاسرشون وا میستم اینا یه پیک برن بالا دیگه خودشونم نمیشناسن.

بعد همه ما انتظار داشتیم دخترهایی که بحثشون هست یه شکل دیگه باشن. خواهر من که دیگه اوج آزادی و روشن فکریه زنگ زده میگه خاک به سرشون اینا چیه اینا تن کردن!! چرا اینقدر جیغ جیغو هستن. نخورده مستن!

داداشه هم هی میاد دم اتاق خواهر که کی میری؟ بچه ها معذبن؟ خواهر هم بهش گفته برادر من خونه به این بزرگی سالن هم که اونطرفه اتاق منم که این طرفه به شما چی کار دارم از اتاق هم بیرون نمیام ولی از خونه بیرون هم نمیرم.

استدلالشم اینه که حداقل میتونم از سرو صدا جلوگیری کنم صداشون خیلی بالا نره داد بیداد نکن ساعت 11 هم جمع کنن برن.

حالا خبر جدید شد به این پست اضافه میکنم و شما رو در استرس خودم شریک خواهم کرد! راستی به مامان هم زنگ نمیزنیم چون الکی میخواد اونجا استرس بگیره اینا چه غلطی دارن میکنن.

به خدا بچه های این زمونه گودزیلان از هیچی وهم ندارن. ما پارتی میرفتیم استرس خفمون میکرد.

خواهر با دوستش چند ساعتی رفتن بیرون الان برگشته بود خانه. زنگ زدم بهش اولین چیزی که گفت این بود: همه چی رو به گه کشیدن( شرمنده ولی خواهر من بی ادبه)

میگفت یه دختره حالش بده بردمش تو اتاق علیرضا بهش آب قند و نمک دادم. پنجره رو باز گذاشتم هوا بخوره

یعنی شما فقط تصور کنید خواهر من جزو کاسی هست که تو مهمونیا و پارتی ها یکی باید اینو جمع کنه از بس جیغ جیغو شیطون هست. حالا ببینید اوضاع چقدر وخیمه که ایشون دارن نقش ناظم را بازی میکنند. نیشخند خوشحالم اونجا نیستم چون من اصلا حال و حوصله ندارم.

خواهر زنگ زده: میخوام شامشون رو بدم برن

میگم که دلت خوشه اونا تا 11 بزور نفرستیشون نمیرن

میگه: از همشون فیلم گرفتم. میارم بهت نشون میدم اوج دیوونه بازی ما تو مهمونیا یک دهم اینا نیست.

(یادم باشه یه تجربه اینجوری مهمونی به مناسبت تولد خواهر داشتیم رو توی یه پست حتما تعریف کنماز خود راضی)

بله مهمونی تموم شده حالا ترکش هاش بعدا اصابت نکنه خدا رو شکر میکنیم. فیلمش هم خواهر با وایبر برام فرستاد.

یا خدا ما 19- 20 ساله بودیم چه میدونستیم پارتی چیه! لباس ناجور پوشیدن یعنی چی. هر کاری هم کردیم دیگه از 23 به بعد بود. از 25 به بعد دوز کارامون بالاتر رفت. تازه در تمام این مدت وحشی گری و آزاد بودن حواسمون بود چی بپوشیم چی نپوشیم. یکی از دغدغه های اصلی مهمونیامون این بود که لباسمون کوتاه نباشه سینه هاش باز نباشه. اینا 19-20 ساله بودن لباساشون از بالا هیچی نداشت از پایینم تا زیر کونشون بود.

اون دختره هم که حالش بد شده بود خواهر جان فرستادش تو دستشویی انگشت تو حلقش کنه

الانم د اره نظارت میکنه خونه رو تمییز کنن.



موضوع مطلب : من و فامیل

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed