کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢٠ اسفند ۱۳٩٢ :: ۸:٠۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دلم از خانوادم خیلی گرفته. خیلی از دست همشون ناراحتم چشم انتظار کمک ازشون نیستم ولی فکر نمیکردم این جوری نسبت به یه سری چیزا بی خیال باشن. پدر و مادر من تو هر موقعیتی دست چکشون به راهه برای کمک به انواع آدم ها مخصوصا دم عید. بعد یه خبر از بچه خودشون نمیگرین که خرت به چند، شمایی که آخر سال خوردید به کسادی  اصلا شب عیدی چیکار میکنید اصلا بی خیال داماد، تو دختر ما بودی همیشه تو ناز و نعمت گذروندی الان دقیقا شب عیدی داری چیکار میکنی؟ فقط دلم میخواست ازم میپرسیدن همه چی روبه راه؟ اونقدر نگران لباس شب عید خواهر و برادره هستند اصلا چرا از من نپرسیدن تو چیکار کردی؟ وقتی میگم خرید نمیکنم برام درد داره مامانه میگه خب تو همه چی داری. انتظار کمک مالی ازشون ندارم خدای ما هم بزرگه فقط انتظار توجه دارم. انتظار دارم ازم بپرسن؟ به خداوندی خدا که هیچ انتظار دیگه ایی ندارم.

ازم بپرسن چرا آرایشگاهت رو کنسل کردی؟ چرا دکترت رو کنسل کردی؟ یعنی اینقد گرفتار حل کردن مشکلات بقیه هستند که منو یادشون رفته.

نمیتونن یه سوال بپرسن تو خونت همه چی هست چیزی احتیاج نداری؟ شب عید کم و کسری داری به ما بگو. اصلا حرف بزن همه چیزت رو به راه هست.فقط سوال بپرسن.

برام زور داره این چند وقت هربار به من زنگ زدن درباره خرید کردن خواهره و برادره و دانشگاه پیچوندن اون یکی و هزار تا چیز مربوط به دیگران بوده ولی یه سوال از من یادشون رفته بپرسن.

میدونم دوسم دارن اما اینکه توی این شرایط بهم توجه نمیکنن دلمو شکسته ازشون انتظار دارم.

من میخوام بهم حس اینو بدن که هنوزم بچه اون خونه هستم.

از دست خواهر و برادرم هم شاکیم اون داستانش جداست ولی...

عیب نداره خدای منم بزرگه.



موضوع مطلب : من و فامیل

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed