کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٥ فروردین ۱۳٩۳ :: ۳:۱٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

این اتفاق چند روز قبل از سال جدید افتاد و توی تمام مدت تو ذهنم میچرخید.

برای مقدمه باید بگم دوستی ما برمیگرده به حدود هفده، هیجده سال قبل از دوران راهنمایی. از از اون دست رفیق هایی هستیم که همه چیز را بهم میگیم، اون دست حرفهایی که به هیچ کس نمیشه زد. حتی درباره اتفاقات اتاق خوابیمون هم برای هم تعریف میکنیم یعنی توی دنیا تنها کسی هست که من از این دست حرفها باهاش میزنم. دوسش دارم.

بخوام رو راست باشم قبل از ازدواجش بیشتر دوسش داشتم. هنرمند خوبی بود خطاط فوق العاده ایی بود، عاشق شعر بود. اصلا کسی بود که منو سمت حافظ خوانی هل داد. کلی شعر حفظ بود.

وقتی ازدواج کرد کلا همه چیز را گذاشت کنار نمیدونم چرا ولی دیگه نه شعر میخونه و نه خط مینویسه. یه جورایی یهو فیس و افاده ش دنیا رو پر کرد. منم منم زد. فقط من و شوهرم خوبیم. فقط ما خیلی با کلاسیم.من از همه دنیا خوشگلترم خوشتیپترم. فقط من مهم هستم!


توضیح اضافه ندم یه جوری کلا عوض شد ولی هنوزم دوسش دارم. من جزو آدم هایی هستم که دوستای خیلی کمی دارم ولی مدت های زیادی با هم دوست هستیم. وفاداری برام مهمه سعی میکنم آدم ها را همونجوری که هستن قبول کنم. ولی یه سری اخلاق ها معذبم میکنه. معذب میشم وقتی یکی همش منم منم بکنه یا فیس افاده بازی در بیاره چون خودم اینطوری نیستم. اگرم چیزی داشته باشم میگم ندارم ولی امکان نداره باهاش پز بدم.

حالا قضیه ایی که میخوام تعریف کنم برمیگرده به 10 روز قبل تولدش که تنها اومد خونمون و راستش برام عجیب بود چون تو دو سال ازدواجش تنها نمیره جایی و اصولا وقت نداره. البته مشکلی هم ندارم چون همسرم با همسرش دوسته و سعی میکنیم چهارتایی خوش باشیم.

اومد و شروع کردیم از همه چیز و همه چا غیبت کردن و تو حرفاش گفت که برای به خانوادش گفته برای تولدش چی بگیرن خیلی تولفافه به منم متوجه کرد چی دوست داره.

گفت داره یه مارک ظرف خاص جمع میکنه و مامان و خواهرش هم قراره از همون مارک براش بگیرن و خلاصه اسم مارک مورد نظر را هزار بار تو جمله هاش آورد.

تا اینجا مشکلی نداشتم اتفاقا خیلی خوبه آدم بگه برای تولدش چی دوست داره من که میخوام هدیه بگیرم چه بهتر همونی باشه که اون دوست داره.

خلاصه اینکه برای تولدش همون مارک ظرفی رو که دوست داشت براش خریدم.

تا شب تولدش اومدن دنبال ما و رفتیم بیرون و اتفاقا هرجا خواستیم بریم تعطیل بود و با اینکه خونش نزدیک بود هی ما رو چرخوند قشنگ تابلو که نمیخواد بریم خونش. با خودم گفتم حتما دم عیدی خونش نامرتبه، با اینکه این حرفا رو با هم نداریم.

هی چرخیدیم، هی چرخیدیم همونجا تو ماشین برامون کیک از خونه مامانش اورده بود بهمون داد حتی یادمه گفت بچه ها قاشق بستی هاتون رو نریزید بیرون باهاش کیک بخورید. خب واقعیت اینه که ناراحت شدم. خی چه کاریه خودت اومدی دنبالمون خودت خواستی حتما امشب هم رو ببینیم.

چیزی که خیلی ناراحتم کرد این بود که داشتیم از ماشین پیاده میشدیم بریم بستنی بخوریم من کادوش دستم بود به شوخی گفت کادوم نشکنه.

منم گفتم ای بابا نترس کتابه بیافته هم چیزیش نمیشه، خوبی کتاب همینه دیگه

یهو گفت: به جانم خودم کتاب باشه من میدونم و تو.

خندیدم و گفتم بچه پرو آدم دندون اسب پیش کش رو که نمیشماره.

بعدتر تو همون ماشین کادو رو بهش دادم گفتم یه کتاب ناقابل از طرف ما. بازم گفت میکشمتا.

در حال باز کردن هم تا جعبه رو دید گفت ایول این رنگ یعنی مارک...

بعد از باز کردن کادو ، ما داشتیم خداحافظی میکردیم بریم دیگه خود همسرش نذاشت گفت نمیشه اینجوری که ما رو به زور برد خونشون که یه چایی بخوریم.

بعد من خیلی دلم شکست که شاید من کادو براش واقعا کتاب گرفته بودم اصلا مگه کتاب چه اشکالی داره. من خودم عاشق اینم که کتاب کادو بگیرم. گاهی وقت ها یه سری کتاب نشون میکنم میگم برام کادو بگیرن.

مامانم میدونه و هر سال چون تولد من و نمایشگاه کتاب نزدیک هم هست بهم نقدی کادو میده که برم نمایشگاه و هر کتابی دوست دارم بگیرم.

از این دلم گرفت که نزدیک ترین دوست من این همه ازم دور شده. بودن باهاش معذبم میکنه. زندگی رو توی یه سری چهارچوب ها محدود میکنه. چهارچوب های مالی. از نظر من رفاقت فرای این قراردادها هست.

من کادویی که دوست داشت براش گرفتم اما دلم نمیخواست بنا بر کادویی که میگیرم قضاوت بشم.

نمیدونم منظورم را درست رسوندم یا نه، ولی دلم گرفت



موضوع مطلب : من و دوستام

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed