کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٥ خرداد ۱۳٩۳ :: ۱:۳۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

وقتی میدونی راهی که داری میری اشتباه هست چیکار میکنی. راهی که برای شروعش خیلی تلاش کردی چند سال به پاش نشستی. ولی یه جایی میرسی میفهمی اشتباه کردی.

اینجور مواقع دو راه داریم:

یکی اینکه به خاطر غرورمون و بدون لذت ادامه بدیم. حرفمون هم این باشه که به هر حال چند سال پاش زحمت کشیدم.

راه دوم هم اینه که بریم دنبال افسانه شخصیمون. دل بکنیم از راه اشتباه و هر جایی که هستیم راهمون رو عوض کنیم.

من که فکر میکنم در صورت انتخاب راه اول خواه ناخواه به راه دوم میرسیم فقط وقت و انرژی بیشتری را هدر میدهیم.

در مورد من موضوع برمیگرده به کارم !به موضوع شرکت. از اول اولش فهمیدم راهی که من برای زندگیم میخوام این نیست. میدونستم من نمیخوام بخش مهمی از زندگیم را صرف این کار کنم. ولی ادامه دادم به خاطر غرورم به خاطر اینکه به همه ثابت کنم من میتونم و تونستم درسته موفقیت در حد محلی بود ولی تونستم. کلی هم تجربه کسب کردم گاهی وقت ها ضرر کردم گاهی وقت ها سود کردم. در کل چیزای زیادی یاد گرفتم اغراق نکردم اگر بگم بیشتر از تمام سالهای دانشگاه یاد گرفتم.

ولی به نقطه ایی از زندگی رسیدم که خسته شدم. بدون رودربایسی از بعد عید یهو همه چی خراب شد انگار یه بهانه شده برای من که تعطیلش کنم.

شاید پوزخند بعضی ها رو ببینم که یعنی نتونستی؟ ولی واقعیت اینه که بعد سی و یک سال از زندگی فهمیدم تمام عمرم برای دیگران زندگی کردم. دیگران چی فکر میکنند؟ مگه مهمه؟ مگه من قراره چند سال عمر کنم؟؟ ترجیح میدم نیمه باقی مونده رو صرف کارهایی که دوست دارم بکنم. دلم میخواد خوشحال باشم. شاید اولش کمی طول بکشه تا سریع کار جدیدی را شروع کنم ولی میارزه.

اولش حتی میترسیدم به این موضوع فکر کنم. ولی کم کم متوجه شدم که فکر کردن یواشکی به این موضوع بهم حس سرخوشی میده. حس هیجان و لذت.

بعد شروع کردم به فکر کردن درباره اینکه واقعا دوست دارم چیکار کنم؟ راستش نیاز زیادی نبود به فکر. میدونستم همیشه میدونستم ته ته دلم به چی علاقه دارم فقط ترس ابراز داشتم میترسیدم بگم و بقیه بهم یگند اینهمه درس خوندی مهندس شذی که این کارت باشه؟ الان دیگه برام مهم نیست بقیه چی میگند. برام مهم نیست که حتما کارم با رشته ام در یک راستا باشه.

من وقتی رشته تحصیلیم رو انتخاب کردم مگه چند سالم بود؟ در اوج بچگی بودم. دلم میخواست بقیه صدام کنند خانم مهندس. الان لقب نمیخوام الان زندگی میخوام. الان احساس رضایت میخوام.

همسرم تنها کسی هست که با خیال راحت درباره افسانه شخصیم باهاش صحبت کردم نه تنها بهم نخندید حتی بال و پر داد. حتی در حال ترسیم رویام خودش هم بود توی رویا حضور داشت. خوشحالم که نیمه گمشده زندگیم رو درست انتخاب کردم که حالا بهم جرات پرواز میده. جرات قدم گذاشتن بیرون از محدوده های مجاز ذهنیم.

در عین حال اگه فکر کردید به پدرجان گفتم میخوام چیکار کنم کاملا در اشتباهید چون میدونم در اولین کلمه چنان میزنه تو ذوقم که تار و پود رویام نخ نخ میشه والا چه کاریه.

قرار هم نیست از فردا کار جدیدم رو شروع کنم. اینبار میخوام با تجربه ایی که بدست آوردم برم جلو. نمیخوام بیگدار به آب بزنم. شرکت رو هم تا اواخر تیر قالش رو میکنم.

حتی نوشتنش هیجان داره برام احساس رضایت بهم میده لبخند میزنم. برام دعا کنید به انرژی مثبتتون نیاز دارم.



موضوع مطلب : من و شرکت / من و من

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed