کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۳۱ خرداد ۱۳٩۳ :: ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

بعد چند روز زنگ زدم باهاش صحبت کنم. ته دلم ازش ناراحتم خیلی هم ناراحتم. یه جورایی دلمو شکسته! در حین صحبت میگه: مامان بزرگ میگه پاشو بیا اینجا همه ما نهار اینجا هستیم...

خواننده گرامی توجه فرمایید ساعت 12:30 هستش و همه از یکی دو ساعت قبل اونجا رفتند اگه خیلی مهم بودم زودتر بهم میگفتن برم دیگه نه اینکه زنگ بزنم تازه یادشون بیافته.

میگم که نه نمیرسم بیام! (خدایی هم باید هول هول حاضر میشدم آژانس میگرفتم بدو بدو میرفتم اونجا حداقل هم نیم ساعت تا چهل دقیقه راه تازه با آزانس! بعد اونجا نهار خورده نخورده میرفتم کلاس خصوصیم که امروز آخرین جلسه هست.)

بعد جواب منو اینجوری منعکس میکنه که :"بی" میگه تازه از خواب بیدار شدم نمیام!!!!

یعنی هیچ کس تو دنیا نیست که اینقدر تمیز بتونه اعصاب منو بریزه در هم! بهشم میگم آخه تو از کجا میدونی من تازه بیدار شدم چرا الکی میگی چرا همیشه میخوای بچه هاتو تنبل نشون بدی!!

جوابشم جلو اونا اینه که خب حالا مثلا بگم چرا نمیخوای بیای بگو دیگه؟ مامان بی میگه من خیلی وقته از خواب بیدار شدم ولی نمیخوام بیام اونجا!!!!!!!!!

خب الان من چی بگم؟ الان همزمان هم اعصابم ریخته رو زمین، هم بغض دارم به خاطر همه بی توجهی های این چند وقتش ، هم دستام داره میلرزه همین الانم معدم شروع کرد تیر کشیدن این یعنی اوضام خرابه و منم دارم با بازی با کلمات سعی میکنم حالم رو بهتر کنم که زهی خیال باطل. حتی دوبار سعی کردم خنده دار بنویسمش که دور هم بخندیم ولی نشد نمیشه یه زخمه که این چند وقت ایجاد شده و درد میکنه!

 



موضوع مطلب : من و مامانم

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed