کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٤ شهریور ۱۳٩۳ :: ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

داستان چیه این خانواده ها آخر هفته های آدم رو حق مسلم خودشون میدونن! آخر هفته از نظر من یعنی یا گردش و تفریح یا اینکه آدم کونشو بذاره رو مبل خونش لذتشو ببره!

یعنی داستان داریم از وسط هفته تلفن های مامان جان شروع میشه که کی میای کی میای کی میای پس چرا نیومدین؟

مسلما روم نمیشه بگم نمیخوام بیام! آدم بدی نیستم فقط مسئله اینه خب اونجا کاری برای انجام ندارم حوصلم سر میره. حداقلش اینه تو خونه خودمون تا هر ساعت بخوام میخوابم لباس راحت تنمه صدای تی وی رو مغزم راه نمیره! والا

مهمونی زورکی نمیشه که!

بعد خیلی راحت به آدم عذاب وجدان میده

نمیدونم انتظار داره بعد از ازدواج من چی تغییر کرده باشه که یهو من تبدیل به یه آدم سنتی پایبند رسم و رسوم شده باشم؟!!! طبیعتا نمیشه من همونم حتی با همون معیارها ازدواج کردم با یه آدم غیر سنتی تابو شکن!

من طبق نظر خانواده ازدواج نکردم هرچند مخالفتی هم وجود نداشته اما جهت فکری ما فرق میکرده و میکنه ولی مادر انتظار داره بعد الان ما شکل یه خانواده سنتی رو داشته باشیم

آخر هفته ها حتما در کنار خانواده باشیم اعیاد مذهبی به همه دنیا تلفن بزنیم تبریک بگیم. هرکی خونه میخره براش کادو ببریم و اگه میخوام برم مهمونی طلا آویزون کنم و...

یه وقت هایی با دلش راه میام ولی دقیقا همین توقعشون رو زیاد میکنه تعداد اعصاب خوردیام رو میبره بالا.

مثلا دارم خونه رفیق صمیمی که تازه خونه خریده میرم و با همسر تصمیم داریم یک جعبه شیرینی ببریم و اگه چیزی تو خونه نیاز داشتن و در حد توان ما بود دفعه بعد براشون هدیه ببریم. شما بدونین نیم ساعت قبل رفتن چجوری مادرخانومی مغز منو پیاده کرد که زشته آدم دست خالی نمیره اولین خونشه.....

آخر سر هم کار خودمو کردم ولی حس عدم اعتماد به خودمو داشتم که کارم زشته یعنی؟

قبلا هم گفتم سر اتفاق مشابه منو دوباره خونه یکی از نزدیکان برد البته دفعه دوم با خودش و با کادو!!!!!!!!!!!!!

نمیگم مامان بدیه یا ... نه اتفاقا خیلی دوسش دارم کمک های زیادی به زندگی ما میکنه میگم دنیامون جداست

من مثل مادرم یا مادربزرگم نیستم که مهمونی 50 نفری راه میندازن  که برای هر چیزی راه حل از مادرشون میگرفتن که یه پاشون خونه باباشون بود که شوهراشون متفاوت بود که...

من برای خانه داری و آشپزی منبعم اینترنته! خونه خودمو بیشتر از خونه بابام دوست دارم چون شوهرم دوستمه من وتو وجود نداره حالا درسته میزنیم به تیپ و تار هم ولی عادیه دیگه!

من مثل مادر و مادربزرگم خواسته بقیه رو مقدم نمیدونم برای من اول خودم و دوست داشتن خودم مطرحه، اولویت هام رو خودم معلوم میکنم

این وسط کسی هم مقصر نیست شاید مادرم ترجیح میداد دختر سنتی تری داشته باشه دختری که بیشتر شبیه خودش باشه که برای رسپی غذاها به جای اینترنت با اون تماس بگیره! که برای هر مراسمی با کلی زنانگی کنارش باشه!

به خدا من بلدم به شیوه خودم زندگی کنم اشتباه یا درست این مدلیه که من بلدم این راهیه که انتخاب کردم. عذاب وجدان دادن و اصرار بیجا کردن فقط یه اعصاب خوردی بزرگ برای منی که نقطه ضعفم مامانمه ایجاد میکنه!  دو دلی مدام که من با اینکارم مامانمو ناراحت میکنم یا خودم ناراحت میکنم؟!!

نمیدونم

 



موضوع مطلب : من و من / من و مامانم

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed