کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢٤ مهر ۱۳٩۳ :: ۳:٥۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

روز عید غدیر بود با همسر خوش و خرم شیتان پیتان داشتیم میرفتیم چندتا بلوک اونورتر خونه مادر همسر. تو راه یکی از همسایه ها داشت درجهت عکس ما میومد طفلی اومد سلام احوالپرسی کنه گفت: سلام آقای میم سال نو مبارک!!!!!!نیشخند

هیچی دیگه تا خونه مادرهمسر از شدت خنده سینه خیز میرفتم. تا چند روزم یادم میافتاد رو زمین پهن بودم.

سال نو مبارک آخه چرا؟؟

این یکی خیلی +18 هست از الان بگم

مراسم سالگرد یه بنده خدایی بود برای ادای احترام همه رفته بودیم مسجد بعد سخنران داشت صحبت میکرد. طفلی اومد از آقای سین تشکر کنه و بگه قدم رنجه فرمودند و از این حرفها

یهو گفت: با تشکر از آقای سین که قدم رو تخم ما گذاشتند.

کلا مسجد در حال گاز گرفتن زمین بود دخترهای آن مرحومه مغفوره از شدت خنده داشتند سکته میکردند. حالا خودتون تصور کنید.

....

حالا مسجد تموم شده همه اومدند تو حیاط طفلی سخنران اومد آقای سین رو پیدا کنه شخصا عذر خواهی کنه بلند گفت آقای فلانی آقای سین کجا رفتند؟

آقای فلانی نه گذاشت نه برداشت گفت: رفتند پاشون رو بشورند دیگه ...

کلا هیت عزادار آن مرحومه مغفوره از شدت خنده در حال پیوستن به ملکوت اعلا بودند. در این حد فک و فامیل شیدایی داریم



موضوع مطلب : من و مشنگیات / من و خاطرات

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed