کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱٠ آذر ۱۳٩۳ :: ٢:٢٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

حالا اینکه چرا ذهنم افتاده به کندوکاو یه سری خاطرات قدیمی که حتی در حالت نرمال و در چند سال گذشته یکبار هم مرور نشدن خدا میدونه.

به هر حال ذهنه دیگه گاهی وقت ها کاری میکنه که دلش میخواد.

یکی از این خاطراتی که حتی نمیدونستم که وجود داره چند روزه اومده روی واضحترین خاطراتم و در کمال پرویی داره مغزمو میخوره.

حتی یادم نمیاد حدودا کی بود! فقط میدونم برای خیلی خیلی بعد از دوره قجر الملوک بودنم اتفاق افتاده و الان که دقیق تر فک میکنم سال 87 به بعد بوده صددرصد. پس چرا کلا محو شده بود تو این سالها و چی باعث شد یادم بیاد رو نمیدونم.

یه روزی بود که خیلی رنگی رنگی بازی مد نشده بود. من یه کانورس قرمز مثل توی عکس خریده بودم. به نظرم خیلی خوشگل بود هنوزم به نظرم خیلی کانورس قرمز نازه.

مثل همیشه ونک قرار داشتم بعد نهار آماده شدم کفش های نو رو پوشیدم زدم بیرون از کرج راه افتادم رفتم ونک.

همینکه دوست مذکور رو دیدم گفتم ببین کفشام چه خوشگله در جا گفت این چیه پوشیدی نگران

احتمالا جوابشو دادم ولی این قسمت محو شده تیکه بعدی یادمه مثل همیشه تا سمت اسکان و مجتمع پایتخت داشتیم پیاده میرفتیم یک کلمه حرف نمیزد بغ کرده بود گفتم چیه مشکلی داری روت نمیشه باهام راه بیای برم خونه؟

گفت باشه برو

شما فکر کن برگشتیم سمت ونک سوار تاکسیای کرج شدم برگشتم.

و این بود خاطره کذایی. حتی ایدم نمیاد بعدش چی شد اصلا چرا آشتی کردم چرا همونجا نگفتم به تو چه دلم خواسته پوشیدمش.

الان به ذهنم رسید یه نتیجه گیری هم بکنم خیلی خشک و خالی نشه داستاننیشخند

خدایی خیلی حس خوبیه که الان مرد زندگیم آدمیه که حتی دمپایی ابری بپوشم برم تو خیابون با لبخند بغلم میکنه میگه چه ناز شدی.

براش مهم نیست کفشم قرمزه یا صورتی براش مهمه که من چی دوست دارم.

 



موضوع مطلب : من و خاطرات

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed