کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢٧ آذر ۱۳٩۳ :: ۳:٥۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

سر یه داستانی دلم از پدرم خیلی شیکسته. هرشب یه پست بلندبالا تو ذهنم مینویسم که چرا و چی شد

الانم نوشتم ولی دلم نخواست منتشرش کنم.

مامانم به خاطر رفتاری که پدر کرد خیلی ناراحت شد فرداش زنگ زد که به بابات گفتم از دستت راضی نیستم دل بچمو شکوندی.

برام مهم نبود مامان چی میگه برام مهم نبود بابا چیکار کرده ولی ته دلم صدا داد انگار یه چیزی افتاد و شکست.

بابای من شخصیت تیپیکال و خاصی داره کلی کاراکتر توی سریال ها میتونم نام ببرم مثل پدرم. یه بابای پولدار به شدت دیکتاتور خیلی رسمی که نظرش اینه که من همیشه درست میگم همتون اشتباه میکنید.

اون موقع ها که باغ مظفر پخش میشد ما میگفتیم این طنز شده بابا هست! آدمی که اسیر قوانین و مقرراتیه که شاید دیگه منطقی به نظر نمیرسه

و جالبش اینه که توی تنها مسئله ایی که دیکتاتور نیست مذهبه. اینکه نوع پوششمون چجوریه آیا مسائل مذهبی رو رعایت میکنیم یا نه با اینکه خودش از یه جایی به بعد مذهبی شد.

ولی در بقیه امور دیکتاتور.یم امپراطور بیرحم

وقتی اون حرفها رو زد گریه نکردم ناراحتم نشدم فقط ته دلم یه چیزی پاره شد یه بند. انگار فهمیدم دیگه برام مهم نیست که همیشه جلوش باب میلش باشم چون هیچ فرقی نداره.

خودش ثروتش افکارش ازم دور شد رها شدم.





موضوع مطلب : من و فامیل

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed