کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱٢ تیر ۱۳٩٢ :: ۳:٢٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

چند سال پیش که هنوز دانشجو بودم از طریق یکی از دوستام، توی یه مجتمع شروع به تدریس کردم. کم کم تدریس شد بخشی از وجودم همه عشق زندگیم به قول یکی از استادامون تدریس شد تفریح عاشقانه من.

به خاطر عشقی که به کارم داشتم یکی از بهترین های مجتمع بودم. بعد چند سال شدم مدیر دپارتمان. حتی بعد از تاسیس شرکت و کار توی شرکت بازم خونه اصلیم مجتمع بود تا اینکه پارسال بعد از یک سری اتفاق ها و داستان هایی که پیش اومد از اونجا اومدم بیرون. نافرم  هم اومدم بیرون طوری که همه پل های پشت سرم خراب شد. بدترین مورد این بود که با بیرون اومدن من 5 تا از همکارام هم بیرون اومدن یکیشون همسر خودم بود چهار نفر بقیه همه نزدیک ترین همکارا به من. (من ازشون نخواسته بودمفرشته)

درسته که دو سال آخر کار اونجا بهم سخت گذشت اذیت شدم و خیانت دیدم نامردی دیدم، طوری شده بود که هرشب گریه میکردم  اما....

اونجا با همه بدی هاش مثل خونه م بود.

من اونجا بزرگ شده بودم کار یاد گرفته بودم با ادمهاش دوست بودم گاهی وقتا از ساعت 10 صبح اونجا بودم تا 9 شب شایدم بیشتر و اگه بخوام صادق باشم  من اونجا قدرت داشتم.

و مهمتر از همه عاشق شاگردام بودم از  15 سال شاگرد داشتم تا .... هرکدومشون  هم عالمی داشتن.

دیشب بعد از این یکسال دلم بدطور هوای درس دادن کرد. دلم هوای توی کلاس بودن. جدی بودن موقع درس. سر به سر بچه ها گذاشتن، دلم عاشقی سر کلاس بودن رو خواست

دیشب توی تاریکی نشستم پشت میز آشپزخونه و همه دلتنگیام رو توی نخ های مارلبرو دود میکردم و توی ذهنم، خودم رو  تو کلاس دیدم با کفشای پاشنه بلندی که مخصوصا میپوشیدم که وقتی راه میرم صداش همه رو اذیت کنه با مقنعه ایی که عادت داشتم میذاشتم تو مانتو و به قول یکی از بچه ها شال سوسولی که مینداختم دور گردنم و با ناخنای مانیکور شده کیف چرم اداریم رو بگیرم و برم سر کلاس  اول از همه توی سایت کارای بچه ها رو ببینم و بهترین کار رو  پرینت بگیرم بزنم روی بورد دپارتمان تا حال بقیه استادا گرفته بشه چه شاگردای خوبی تربیت کردم( کلا بدجنسم میدونم) بعد شروع کنم به درس دادن ....... وای  که چقدر دلم تنگ شده برای درس دادن ، برای سر کله زدن با بچه برای ماژیک و وایت برد

دلم لک زده  برای شاگردام که بیان بگن شما بهترین مربی ما هستید، بیان بگن توروخدا بقیه درسای ما رو هم شما بیا درس بده بعد برن پیش مدیر مجتمع  ازش درخواست کنن که فلانی مربیمون باشه ...

الان یکسال میشه که تفریح عاشقانه ایی ندارم

الان شاید درامدم بیشتر باشه از درس دادن ولی اینروزا آروم نشستم پشت کامپیوترم و سایت طراحی میکنم این روزا شاید ساعت ها میگذره و من هنوز پشت میز کارم هستم بدون اینکه با کسی حرفی زده باشم.

این روزا منم وکدهایی که بالا و پایینشون میکنم تا نتیجه دلخواهم رو بگیرم بدون سر کله زدن با خانم های مسنی که برای یادگیری تلاش میکنن

اینروزا منم و ارامش بی حد و حصر شرکت، بدون طنازی های شاگردای کم سن سالم

اینروزا منم و گلدونای بی حرف اتاقم که از بس من حوصله ندارم دارن زرد میشن دیگه وقتای استراحتم کسی نیست بیادبشینه باهام درد دل کنه و هی حرف بزنه...

اینروزا دلم تفریح عاشقانه میخواد. شما نمیدونی چه دردی داره که نتونی کاری رو که عاشقشی انجام بدی. البته که میتونم برم جای دیگه تدریس کنم اما این کجا و آن کجا!

دیشب داشتم دعا میکردم امروز از مجتمع بهم زنگ بزنن یه عذر خواهی تر و تمیز ازم بکنن بعد من ناز کنم بگم اگه میخواید من برگردم باید حقوقم رو بیشتر کنید بعد من دوباره بشم مدیر دپارتمان بعد شاید بیامخنده

ولی با اون اتفاقایی که افتاد مگه امکان داره......................

 

 



موضوع مطلب : من و زندگی

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed