کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱٦ تیر ۱۳٩٢ :: ٤:۳۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

متن پایین رو حدود دو سال قبل توی وبلاگ مرحومم نوشته بودم. چند شب پیش داشتم نوشته هاش رو مرور میکردم رسیدم به این متن و چون کاملش طولانی بود قسمت هایی از اون را کپی کردم اینجا :عینک

 

نمی خوام نق بزنما، ولی می خوام بگم ترجیح میدم 100 سال پیش بود 14 سالگی شوهرم میدادن سر 9 ماه یه پسر ترگل ورگل میزاییدم تا بازو النگو زرد مینداختم تنها دغدغه زندگیم هم این بود که دختر ِ اقدس خانوم تو فلان مهمونی چی پوشیده بود و تنها تفریح زندگیم هم شوخی های هرازگاه آقامون بود و از خنده ریسه رفتن من براش مثلا بگه تپلم(چون در سناریو من یه زن تپلِ تو دست پر کن سرخ و سفیدم) و...

یا اوجِ تفریحِ زنونم این بود که پاشم برم روضه تو خونه همسایه بغلی (آخه آقامون دوست نداره هرجایی هم برم) بعد که مداح داره میخونه با زری خانم پشت مادرشوهر خواهر شوهرم غیبت کنم بعدِ هر جمله هم یه نفرینی بذارم. زری خانوم هم بگه ایشااله. و من فکر کنم که مثلِ زینبِ مظلوم واقع شدم و برای مظلومیتمون چادر رو بکشم رو سرم زار بزنم یا حداقل زور بزنم که زار بزنم. و موقع این تلاش مذبوحانه فکر کنم که شام برای آقامون چی بذارم  بعدِ شام هم زودتر بچه ها رو بخوابونم و یه برنامه با آقامون بریم.

آی میچسبه ! آی میچسبه سرِ سال هم هی بچه پس بندازم

به این میگن زندگی، نه اینکه بخوای ادای فمنیستا رو دار بیاری. پا به پایِ مردا کار کنی دنبالِ استقلال باشی! صبح از خونه بزنی بیرون شب برگردی. تازشم هی بجای بقیه فکر کنی،

خسته شدم از این همه دوندگی.....

 

 

نوشته شده توسط بهناز در یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠



موضوع مطلب : من و خاطرات

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed