کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢٢ تیر ۱۳٩٢ :: ۱:۳٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

ما پنج نفریم که تو شرکت ثابتیم یعنی اکثر مواقع هستیم چندتا هم بازاریاب داریم که اصولا نمیبینمشون تلفنی با هم هماهنگیم.

یه روزایی مثل امروز هم پیش میاد که هیچ کس تو شرکت نیست هر کی میره دنبال یه کاری و من میمونم و شرکت

منم امروز یکمی مریض بودم فقط چون حوصله نداشتم اومدم شرکت بعد بدون میکاپ با ناخنای نامرتب واه واه واه

از پنجشنبه هم پنجره باز مونده بود و کلی خاک رو میزا بود با خودم گفتم بی خیال. فقط لطف کردم به گلدونام آب دادم و نشستم به کار که دیدم خیلی گرمه کشف حجاب کردم و بعد کفشم رو در اوردم اینجا از این دمپایی پلاستیکی آبیا  تو آشپزخونه هست اونو پوشیدم یعنی میخوام میزان هپلی بودن من رو تجسم کنید سبز در همین وضعیت شیک بودم که زنگ در شرکت رو زدن خدا رو شکر عقل کرده بودم در از پشت قفل بود.

پاورچین پاورچین رفتم پشت در از چشمی  نگاه کردم که چشمتون روز بد نبینه یه همکار قدیمی مجتمع که یکسال بود ندیده بودمش پشت در بود بعد این آقای همکار داستان ها داشت خیلی هم ادعای کلاس میکرد. یادمه یه بار چند سال پیش یه تیپ اسپرت رفته بودم مجتمع بهم گفت از یه خانم مهندس بعیده این مدل لباس پوشیدن لباسای شما باید خیلی با تریپ تر از این حرفها باشه. عصبانی یادمه بهش گفتم من سعی میکنم با همکارا در یه سطح لباس بپوشم که خیلی با هم ناهماهنگ نباشیم.

یعنی یه همچی ادمی پشت در بود....

تنها کاری که کردم رفتم گوشیمو سایلنت کردم که همون موقع به گوشیم   زنگ زد. طرف ول کن نبودا همون پشت در زنگ زد به م که چرا نیستید کجایی خانمت کجاست اومدم سر به زنم بهتون.

بعد بوی عطرش از اونور در میومد و من با دمپایی ابی چشمای پف کرده این ور در داشتم حرص میخوردم والا همین مونده بره بگه این از وقتی نامزد کرده شِتر شلخته شده. چون کلا ادم خبر پخش کنی بود و در حد تیم ملی خاله زنک

به همسر گفته بود  ساعت 3، 4 برمیگرد.

خدا میدونه که اصلا چیکار داره هر وقت میاد با خودش یه شری هم میاره. همسرم هم روی این حساسمتفکر

 



موضوع مطلب : من و شرکت

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed