کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢٥ تیر ۱۳٩٢ :: ٥:٠٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

مجبور بودم یه مسیری رو پیاده برم و برگردم. مسیر طولانی نبود شاید کمتر از 10 دقیقه. ساعت 3 بود که داشتم برمیگشتم طبق عادت همه وقت هایی که پیاده هستم از اون سمتی از خیابون حرکت میکنم که ماشین ها خلاف جهت من حرکت کنند. بعد از چند لحظه متوجه شدم یه ماشین پا به پای من داره دنده عقب میاد. سر ظهر تو گرما حوصله خودمم رو هم نداشتم با خودم گفتم اشتباه میکنی حتما مسیر رو اشتباه اومده بعد دیدم نخـــــــیر انگار داره یه چیزایی هم برای خودش میگه فاصله م با خیابون زیاد بود فقط زمزمه هایی رو شنیدم کم کم رسیده بودم روبروی ساختمون شرکت. ماشین محترم هم همینطور دنده عقب داشت میومد. حتی حوصله نداشتم نگاش کنم از خیابون که رد شدم گفتم خوب خدا رو شکر دور برگردون نداره و با خیال راحت وارد ساختمون شدم به پاگرد اول نرسیده بودم حس کردم کسی پشت سرمه زیر چشمی نگاه کردم یه ادم خیلی مرتب و تر و تمیز بود گفتم خوب اینجا به غیر ما 5 تا واحد دیگه هم هست تو همین فکر بودم که یهو معذرت میخوام که دارم مینویسم ولی منو لمس کرد انگار شوک بهم وارد شد بعد تنها کاری که کردم یه کیف اداری دستم بود که با اون زدم تو صورتش و فرار کرد منم تا پایین پله ها دنبالش کردم خیلی عصبانی بود بعد همونجوری که داره میدوه میگه مگه چیکارت کردم؟

این جمله بیشتر اذیتم کرد مگه چیکارت کردم؟؟؟؟

تو یه مریضی!  این هم راه دنبال من اومدی به من دست زدی کاری کردی که من حالم بهم بخوره از بعضی از ادم هایی که دارم کنارشون تو یه شهر زندگی میکنم باعث شدی من با خودم فکر کنم مگه راه رفتن من، مگه ظاهر اداری من مشکلی داره که باعث همچین ری اکشنی شده.....

 ( بزرگواری کنید ادامه مطلب را بخوانید)


تو فضای خصوصی من رو  شکستی. تو به عنوان یه غریبه بیشتر از حد مجازت بهم نزدیک شدی تو باعث شدی من دچار حمله عصبی بشم باعث شدی وقتی میرسم شرکت مستقیم برم تو دستشویی بالا بیارم که از شدت ناراحتی برم  همه ظرف های توی سینک دفتر رو بشورم ، که همه میزم رو هزار بار تمییز کنم و همه این مدت دستام بلرزه نه به خاطر ترس از یه ادم پست و حال به هم زن و انگلی مثل تو به خاطر ترس از جامعه ایی که دارم توش زندگی میکنم به خاطر این که توی مریض چه اجازه ایی به خودت میدی که یه زن رو اذیت کنی چون من زورم از تو کمتره چون من کفشای پاشنه دار پام بود و نمیتونستم دنبالت بدوم و اونقدر بزنمت که خون بالا بیاری. چی باعث میشه فکر کنی میتونی من رو اذیت کنی و بعدش هم حتما این موضوع خیلی برات فان باشه و تا اخر شب که بهش فکر میکنی بخندی یا نمیدونم با خودت حال کنی!

امثال تو نیاز به درمان دارن . از من میپرسی مگه چیکارت کردم؟

تو باعث شدی من از جامعه ایی که دارم توش زندگی میکنم بترسم. امثال تو باعث شدید من اگر بخوام جایی برم حتما آزانس بگیرم حتی اگه مجبور باشم از یه هزینه دیگه ایی بزنم برای اینکه دوست ندارم تو خیابون و تو تاکسی تنم به تن یه غریبه بخوره  و تا مدتی اون ناحیه از تنم الارم بکشه 

آره مریض جان شاید اینا باعث بشه کل روز با خودت حال کنی ولی باعث میشه من تا اخر روز تا اخر هفته تا..... وقتی یاد این موضوع میافتم یه حسی از نفرت وجودم رو بپوشونه و احساس کنم مثل اون داستان اونقدر کرم تو معده مه که میخوام همه رو بالا بیارم .کاری کردی که بخشی از ذهن من آرامشم تعادلم بهم بریزه و مثل الان دستام شروع کنه به لرزیدن

مطمئنم نمیفهمی دارم چی میگم نه  باید یه زن باشی تا بفهمی چی دارم میگم تا دیگه نپرسی مگه چیکارت کردم.

 

پ.ن1: معذرت میخوام به خاطر نوشتنش اما دلم نمیخواست به کس دیگه ایی بگم و باید خالی میشدم.

 

 



موضوع مطلب : من و زندگی

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed