کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٥ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱:۳٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

من و مامان فقط هجده سال تفاوت سنی داریم مامان همیشه میگه من با تو بچگی میکردم با هم بازی میکردیم کارتون میدیدیم حتی اون سالی که من مدرسه رفتم مصادف شد با اولین سال کار مامان به عنوان معلم دبستان ابتدایی. توی همون مدرسه ایی که من درس میخوندم با هم مدرسه میرفتیم و برمیگشتیم. معلم های من دوستای مامان بودند حتی بعدترها دبیرای دبیرستان من دبیرهای مامان هم بودند.

خب اگه با همه این تعاریف فکر کردید من و مامانم خیلی مثل همیم باید بگم سخت در اشتباهید اگه من جنوب باشم مامان خودِ خودِ شماله. اگه من شب باشم مامان روزه.

مثلا میوه های مورد علاقه مامان انگور و خربزه س که من اصلا دوست ندارم میوه مورد علاقه من توت و انجیر که مامان من لب نمیزنه مامان عاشق رنگ قرمز و طلایی  و من متنفر از این رنگها

یعنی یه همچی آدمای مچی هستیم ما

توی خرید کردنم اصلا سلیقه هم رو قبول نداریم

حالا فکرشو بکنید با این پیشینه با هم میریم برای خرید جهاز. خودتون تصور کنید دیگه یک عدد مامان لجباز یه دنده به شدت لوس که هیچ درکی از خونه 80 ، 90 متری نداره با یک عدد عروس بداخلاق که سلیقه هیچ کس رو جز خودش قبول نداره( خودمو میگما) و یک عدد همسر حزب باد که عاشق مادرزنشه میدونه تنها کسی که بلده آش رشته و دلمه و کوفته بپزه همین مادرزن هست و بیشتر مواقع جمله حق با شماست مامان رو برای مامانم تکرار میکنه

خواهرم زیاد در این پروسه شرکت نمیکنه و گرنه تنها هم سلیقه من هست حتی بیشتر از خودم قبولش دارم.

گاهی هم بابا قاطی ماجرا میشه و یه جوری با من و مامان مدارا میکنه

جونم براتون بگه برای خرید پرده من و مامان حدود سه ساعت و نیم تو مغازه پرده فروشی بودیم که سه بار هم بحثمون شد یکی دوبار هم مامان با لحن خانم معلمی گفت نه این خوب نیست جرات نکردم حرف دیگه بزنم تا آخر سر خواهرم اومد کمک و کفه ترازو به سمت من اومد پایین البته در آخر مامان فرمودند که من دیگه تو هیچیت دخالت نمیکنم و کمی تا قسمتی ناراحت شدند که از دلش دراوردیم

کار برای خرید یخچال ازین هم بالاتر گرفت طوری که مامان بزرگ و دو تا خاله و یکی از زندایی ها رو وارد ماجرا کرد دونه دونه با من تماس گرفتند و گفتند که اینی که مامانت مگیه بزرگتره بهتره    بلا بلا بلا... تا اینکه رفتم تو سایت مورد نظر که نکنه اینا راست میگن داره سرم کلاه میره به همین سوی چراغ که یخچال انتخابی من و مامان هیچ فرق از لحاظ طول و عرض و عمق نداشت حتی از لحاظ گنجایش بزرگتر بود در این مورد هم آخر پدرجان به دادم رسیدن و گفتن بذار هرچی دوست داره بگیره

برای فرش و مبلمان و سرویس خواب به طرز عجیبی مشکلی پیش نیومد ولی درباره بوفه و میز نهار خوری که جونم براتون بگه از پس میز نهار خوری بر نیومددم چون بابا و همسرم با مامان موافق بودند زورم به سه تاشون نرسید  برای بوفه هم من انتخاب کردم مامان گفت کوچیکه همون موقع بابا دخالت کرد تو گفتگوی تمدن های من و مامان و بلند به فروشنده گفت اینم بزن تو فاکتور از خود راضی

حالا اینا چیزای بزرگ بود اینو تعمیم بدید به همه چیز بعد در مقام خاطره خیلی هم بامزه و فان و کول و... هست اما توی لحظه داستانیه..اوه

تازه غول مرحله آخر مونده و چند روز دیگه که این وسایل رو میارن خونه داستان شروع میشه چون عمرا تو کت مامان نمیره که درباره چیدمان نظر نده از الان هم داره ایده هایی رو مطرح میکنه که کلا تناقض داره با ذهن من.

گفته مامان بزرگ و خاله کوچیکه هم بیان برای کمک یعنی دیگه عمرا زورم بهشون برسه

پ.ن1: بزرگترین اختلافم با مامان سر تعداد مهمونا بود من دلم یه عروسی ساده و با تعداد مهمون کم میخواست مهمون همسرم 100 نفرن اما مهمان های ما تازه با بحث های من با مامانم شذن 250 تا تازه حاضر نیست لیست دقیق بهم بده بهش میگم لیست بده انگار رمز گاو صندوق گنج علی بابا رو میخوام تازه با کنایه روزی هزار بار میگه که من نصف کسایی که میخواستم رو دعوت نکردم

خودمون هم از این همه اختلاف سلیقه متعجب شدیم و یه وقتایی فقط یه وقتایی بهش میخندیمخندهگریه

 

 



موضوع مطلب : من و زندگی

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed