کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢٧ امرداد ۱۳٩٢ :: ٦:٥٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

با همسر و مادرم برای پرو لباس رفته بودم. آدم سخت گیری نیستم و به نظرم برای پرو اول خوب بود.


بعد خوشحال برای خودم قدم میزدم و مامان و همسرم رو ازین مغازه به اون مغازه میکشیدم. چهار راه امیر اکرم رفتم توی اون مغازه آینه شمعدونی که قیمت یه جفت شمعدون رو بپرسم جناب  همسر و مامان هم بیرون در ایستاده بودند داشتند مغازه رو نگاه میکردن . همزمان با خارج شدن من از مغازه خانم و آقایی هم که تو مغازه بودند خارج شدند یه آقای خوشتیپ و موجه در حدود سی و پنج تا چهل سال.

همین که اومدند بیرون آقای نامبرده شده با یه لهجه شیرین اصفهانی به همسر من گفت تو چقده خوشگلی......!!!!!!خنثی

هیچی دیگه از اون روز اعتماد به نفس همسر به عرش رسیده با خنده موضوع رو برای همه تعریف میکنه .

مامان همسر هم که شنید خیلی ظریف به من گوشزد کرد که: وای آقایون همچی چیزی میگن ببین خانم ها چی میخوان بگن.متفکر

نکته جالب اینه که دفعه پیش هم یه دوست آقا داشتیم که تمایلات گ...ی داشت یه پسر خیلی تیتیش و سوسول و اتفاقا بسیار هنرمند و خلاق و دوست داشتنی که ایشون به شدت به همسر من علاقه داشت و وقتی همسر فهمید کلا رابطه با ایشون رو قطع کرد گفت نمیخوام از دیدن اینکه من تمایلات دیگه دارم و تو رو دوست دارم آسیب ببینه

حالا با همه این حرفها باید بگم همسر من شبیه شاعرا و درویش هاست یه عالمه ریش و سیبیل و مو...

ببین چه شوهری انتخاب کردمزبان

آخه چی بگم ...

 



موضوع مطلب : من و همسر

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed