کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱٤ شهریور ۱۳٩٢ :: ۸:٠٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

امروز برای پرو نهایی لباسم رفتم. بهشون تاریخ عروسی رو 10 روز زودتر از تاریخ واقعی گفته بودم برای همین توی هفته دیگه لباسم حاضرهلبخند

بعد من همیشه میرم طبقه بالای مزون برای پرو لباس در حالی که اکثریت همون پایین لباس رو پرو میکنن

بعد این یه مزیت شده برام چون با خیاط مزون میشینیم صحبت میکنیم یه دختر خیلی آروم با یه چهره همیشه خسته.

بار قبل اون شروع کرد به سوال پرسیدن و درباره همسرم و خانواده همسر. میگفت همسرت شاعره گفتم نه بابا چرا میگی؟ گفت همینجوری بهش میاد مخصوصا که شعر نو بگه یا داستان کوتاه بنویسه.قهقهه

امروزم خیلی با هم راحت تر بودیم کلی صحبت کردیم. گفت برای هر لباس فقط 60 تومن بهش میدن. برق از سرم پرید اکثر لباسا بالای یک میلیون قیمیت داره و تنها خیاط مزون این خانم هست فقط کار تزیینات رو شخص دیگه ایی انجام میده.

بهش گفتم اگه برای خودت کار کنی که خیلی بهتره! بعد با یه حال مظلومی همینطور که داشت سر آستینای لباسم رو چرخ میکرد گفت:  (( آره ولی دست تنهام کلا آدم تنهاییم چه تو زندگی چه توی کار. هیچ کسی رو ندارم. اینجا هم خیلی اذیتم میکنن حتی دو روز مرخصی نداشتم از عید تا به حال....)) بعد همینطور که حرف میزد صدای ملایمش با صدای چرخ قاطی میشد گاهی نمیشنیدم که چی میگه.

دلم میخواست باهاش دوست بشم. دلم میخواست بهش بگم منم توی کار خیلی دست تنهام عیب نداره خدا بزرگه.... ولی خب عمرا من خجالتی همیچین حرفی میزدم بهش.

اونقدر از ظهر لحنش و نگاش تو ذهنم داره رژه میره گفتم اینجا بنویسم شاید راحت بشمناراحت

پ.ن1: توی این چند روز کارت عروسی رو گرفتیم. خیلی دلم میخواد وقت کنم عکسش رو بذارم



موضوع مطلب : من و دوستام

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed