کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢٠ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

در تموم این سی سال،  سه بار دندون کشیدم هربار هم تو یه موقعیت مهم بودم که درد دندونم شروع شده و منو از پا انداخته.


بار اول شب قبل از ثبت نام دانشگاه بود. قرار بود صبح همراه مادر پدر بریم برای ثبت نام یکی از شهرهای اطراف تهران( اون موقع دوز بچه ننه بودم بالا بود همه جا با والدین تشریف میبردمخجالت) بعد صفر کیلومتر بودم فکر میکردم اگه یه روز دیرتر برم دیگه ثبت نامم نمیکنن. بععععله همچی بچه مثبتی بودم. بعد دندون درد امانم رو بریده بود. در تمام مدت رفتن تا شهر مورد نظر و عملیات ثبت نام و برگشتن به کرج از درد به خودم پیچیدم ولی ترقی در علم و دانش رو ترجیح دادم.یول


بار دوم هم ،سال قبل بود که دندون عقل بالا سمت راست  به علت پوسیدگی نفسم رو بریده بود ولی از شدت ترسی که  اطرافیان بهم وارد کردند که دندون عقل کشیدنش خیلی درد داره و.... از زیر بار دکتر در میرفتم در ضمن در گیر یه پروژه ایی بودم که هر شب حداقل تا 10 شب شرکت بودم وقت نمیکردم برم دکتر( شما که از خودمونید پروژه بهونه بود روزای اول عاشقیت من و همسر بود از هم دل نمیکندیم) دیگه از شدت درد ریتم کارم هر دو ساعت شده بود مسکن و بعدش چای بعدش کمل.... آخر سر هم چون به طور غیر منتظره اولین سفر عمرم به مشهد جور شد رفتم کشیدمش که خیلی هم عالی و راحت بود اونقدری که  سه ساعت بعدش دوباره پیچیدم خوشحال خوشحال  رفتم شرکت برای پروژهچشمک

و اما اینبار چند هفته قبل مادر همسر دستم مسکن دید گفت: بدنت عادت میکنه یه وقت بخوای دندون بکشی اذیت میشی....
به جان خودم دو روز نگذشته بود درد دندونم شروع شد اینبار دندون عقل بالا  سمت چپ بعد باز به روی خودم نیاوردم تا دیشب که از شدت درد خوابم نبرد و صبح همچون بره ایی سر به راه رفتم دکتر. بعد این دکتر همیشگیه نبود رفتم یه کلینیک دندون پزشکی از همون اول هم حس بدی به دکتر داشتم ایضا دکتر به من .یه جورایی میخواست دندونم رو سمبل کنه برم پی کارم عوضش یه دختر خانمی هم بود اونجا برای مشاوره اومده بود چشم دکتر کف پاش کله سحری چنان آرایش و سر وضعی داشت که انگاری تشریف اورده بودند کلاب. بعد من صبح تنها لطفی که به دکتر کردم این بود که مسواک زدمسبز
لطف فرمودند بی حسی زدند دو دقیقه بعد میخواست دندون منو بکشه که با داد و فریادهای من بی خیال شد یه بی حسی دیگه زد دوباره آچار پیچ گوشتیش رو برداشت دوباره داد و فریاد من. خلاصه دردسرتون ندم 5 تا بی حسی به من زد بعد مثل این ادمای مست شده بودم کلا گونه هام و چشمام رو حس نمیکردم و تازه اگه خیال کردید بدون دردسر کشیدش بیرون سخت دراشتباهید که دو نفری ریخته بودند سر من تا یه عدد دندون پوسیده رو در بیارند گوله گوله اشک میریختم.
یعنیا فکم رو داغون کردند نامردا. بعد تا 5 بعد ازظهر من از شدت درد های های گریه میکردم به م میگفتم تو رو خدا کمک کن دارم میمیرمآخ
تا حدی که بعدا که بهتر شدم همسر ازم قول مردونه گرفت هیچ وقت من بچه دار نشم چون اعتقاد دارند که خودشون در فرایند زاییدن بنده بیچاره میشن!!!دلقک . ( واژه همسر رو به دلیل بی ادبی زیاد سانسور کردم)


ماجرای بانمک اونجایی بود که صبح من و مامانم رفتیم دکتر(مشخص شد هنوزم بچه ننه تشریف دارم) بعد همسر میخواست بیاد دنبال ما خیلی شیک میرن تو مطب میشینن و یه همچی مکالمه ایی هم با منشی داشتن ظاهرا
م: خیلی کارشون طول میکشه
منشی: بله حداقل یه ساعت و نیم دیگه
م: جان یه ساعت و نیم؟؟؟؟
منشی: بععععله جراحی لثه شون زمان میبره
م: بمیرم براش طفلک من داره چه دردی میکشه
چند دقیقه بعد
م: خانم ولی همسر من جراحی نداشت
منشی : نخیر جراحی لثه دارند
م: مطمئنید آخه اومده بود عقلش رو بکشه!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
منشی: شما بهتر میدونید یا دکتر
م:....
ظاهرن در همین موقع تلفن همسر زنگ میخوره مامان من بهشون میگه دادماد جان کجایی که ما کارمون تموم شد.
م رو به منشی: خانم ..... داخل هستند دیگه
منشی: نه آقا ما اینجا یه مریض دارم خانم جمال زاده هستند
م: بعععله براشون آرزوی موفقیت کنید خداحافظ شما

اون وقت من در تمام این مدت اونقدر درد کشیده بودم که نفسم در نمیومد و چشمم به در خشک شد که آقا تشریف بیارن ناز ما رو بکشند یه همچی شوهری دارم من..
 



موضوع مطلب : من و زندگی / من و همسر

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed