کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢٥ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

نمیدونم چه حکمتیه این داستان عروس و مادرشوهر. من کلا رابطه ام با خانواده کم جمعیت همسرم خوبه( چشمم نزنیدهاخنده) مادر همسرم 24 سالش بوده که همسرش فوت میکنه میمونه با دوتا بچه کوچولو. کارمند بازنشته هستن ده سالی میشه که بازنشسته شدن  و توی این مدت خونه نشینی هنری نمونده که زیر دستش در بره بافتنی میبافه اونم چه بافتنیایی. قلاب بافی، خیاطی ، شیرینی پزیش هم که حرف نداره. بعد این همه کمالات فقط در یه هنری کاملا بی استعدا هستن.


اونم آشپزی هست یعنی نه اینکه بدجنس بازی دربیارم ها کلا شاهکاره. اصلا حال و حوصله آشپزی نداره از صد باری که خونشون بودم 95 بارش کوکو سبزی و کوکو سیب زمینی بوده به جان خودم اگه دروغ بگم. گاهی اوقات شام رو نجویده میدم پایینسبز


هربارهم که مهمون داره برنج میذاره خواهرشوهر یا همسر خواهرشوهر(آشپزیش معرکه س) خورشت و مخلفات درست میکنند میارند اونجا.
اون وقت خیلی حال میده که همسرت هیچ وقت نمیتونه بگه دستپخت مامان من یه چی دیگه س! آخه بچه هاش هم قبول دارند که اشپزی مادرشون خوب نیست.مژه
بعد یکی از مشکلاتی که من با این مادرهمسرم دارم اینه که کلا وقتی سوزنش گیر میکنه رو یه چیزی دیگه آسفالت میکنه. فکر میکنه خیلی تو همچی expertهست میخواد حتما یه سر همه جریانات باشه. ما راجع به مشتری شرکت هم صحبت کنیم با دقت گوش میده و نظر میده.
بعد منم یه اردیبهشتی لجبازم یعنی نخوام کاری بکنم زمین هم بره آسمون انجام نمیدم که نمیدم که نمیدم. مثلا سر لباس عروس انتظار داشت از اونجایی که خیاطیش خوب هست حتما درباره مزون مشورت کنم ولی چند مورد کاری که مربوط به من بود رو بدون نظرخواهی از من انجام داد منم در نقش یه عروس بدجنس خیلی شیک خودم رفتم مزون انتخاب کردم و سفارش دادم . بعد سر پرو لباس نزدیک دوهزار بار مستقیم، غیر مستقیم، با ایما، اشاره ،چشمان منتظر، کنایه و گوشزد به همسر و بنده عنوان کردند که میخوان برای پرو لباس بیان ولی عمرا اگه زیر بار رفته باشم. حتی بار آخر میدونست میخوام برم گفت فردا میری گفتم معلوم نیست مامان. موقع رفتن به م گفت میخوای فردا باهات بیام م گفت نه حالا اگه لازم بود بهت زنگ میزنم بعد از اینکه ما رفتیم بیرون به مامانم گفته بود شما فردا با بچه ها میری مامان گفته بود نه ایشون هم گفته بودند حالا بهشون بگید اگه شما نرفتید من بیکارم میرم.
آخر سر هم نبردمش(آیکون بهناز وقتی بدجنس میشودشیطان)
ولی خدا وکیلی اگه به یه اردیبهشتی برخورد کردید بدونید و آگاه باشد این آدما قلق دارند وای به روزی که احساس کنند میخواید بهشون زور بگید خیلی ظریف کنار میکشن. اگه رو یه کاری که بهتون ربط نداره الکی اصرار کنید داستان میشه و بدانید آگاه باشید دارند تلافی یه چیزی رو سرتون در میارند حتی اگه شما احساس نکرده باشید از موضوع ناراحت شدند.
ایشون بدون نظرمن رفتند انگشتر نامزدی رو خریدند. و برای خرید عروسی هم یه سری لوازم آرایش و بهداشتی رو آوردند جلو من گذاشتند گفتند من اینا رو خریدم دیگه شما نخرید (اونا رو که گرفتم هیچ، جلو چشم خودش یه سریاشون رو دوباره خریدم تا به جای من تصمیم نگیرهقهر)در مورد آخر سرویس سر عقد رو هم خودش رفته خریده و بنده نقش هویج رو ایفا کردم( راستش اصلا از اون تیپ ادمای طلا بخر و بنداز نیستم فقط حلقه  رو میندازم  اصلا برام مهم نبود فقط بحث نادیده گرفتنم مطرح بود )
من آدمی هستم سی سال مستقل زندگی کردم هیچ وقت دیگران برای من تصمیم نگرفتند(غیر مامانم اونم این اواخر سر مساله جهاز) خودم رفتم کارام رو کردم اجازه ایی درکار نبوده اصرار بیخودی در کار نبوده. توی شرکت در حکم موسس و مدیر هدف تایین میکنم و گروه رو پیش میبرم. توی زندگی شخصیم جایی که دوست نداشتم نرفتم اگه مادرم هم اعتراضی میکرده پدرم پشتم دراومده که بذار هرجور راحته زندگی کنه. ده سال اخیر زندگیم 80درصدش رو تنها زندگی کردم دوران دانشجویی خونه مستقل داشتم بعدش هم یه جورایی باز خونه جدا داشتم. من بودم و دنیای خودم و فیلم و سریال و کتابام و دوستام.
بعد وارد دنیایی میشی که متفاوته!!! مادر همسرم با اینکه خیلی انسان نازنینی هست اما به واسطه شغلی که سالها داشته چه در محیط کار و چه به حکم اجبار در منزل همیشه مدیریت همه چیز به عهده خودش بوده خودش برای همه چیز برنامه ریزی کرده.  پسر و دخترش به این عادت کردند که مامانشون کارا رو پیش ببره. که مدیریت مسائل رو به عهده بگیره حتی به شیوه ایی غلط و اشتباه . ولی این با من جور درنمیاد مثلا اگه از من بپرسه چه خبر میگم سلامتی! اما اگه  از ،م بپرسه به صورت ناخواسته سیر تا پیاز همه چی رو تعریف میکنه. ( البته جدیدا بهتر شده) من نمیتونم اجازه بدم توی کارام  کسی دخالت کنه دست خودشم نیست عادت کرده مثلا وقتی میگه این وسایل رو ببر بذار توی باکس زیر تختتون شاید بی منظور بگه اما من خوشم نمیاد که بگه من وسایلم رو کجا بذارم درسته که حرف بدی نمیزنه اما توی برنامه نویسی ذهن من همچین چیزی تعریف نشده. ذهنم قفل میشه که خوب یعنی چی؟ به همسرم میگم با اینکه براش عجیبه که من چرا ناراحت شدم اما حواسش جمع میشه دفعه بعد که مامانش لباساش رو جمع کرده میگه خودم میام خونت برات میچینم سریع بگه نه خودم و بهناز میچینیم. یا اینکه وقتی من دارم خورده کاری میکنم میادخونه ما بعد طفلی کمک  هم میکنه اما مشکل اینجاست که دیگه نمیرفت اونقدر صبر میکرد که با ما برگرده( از خونه ما تا خونه خودشون 5 دقیق راه هست از خونه ما تا خونه خواهر همسر هم 5 دقیق راه هستمتفکر). این داستان دو سه بار پشت هم تکرار میشد و اصرار عجیبی برای اینکه بیکار بشینه نظارت کنه این طفلی همسر به هر بهانه ایی میخواست بپیچونه کارساز نبود مامان برو شام بذار ما هم بیایم – ای بابا حالا میریم یه چیزی با هم میخوریم – مامان دستت درد نکنه شما خسته شدی برو استراحت ما هم میایم – نه وایمیسم با هم بریم
دیگه کار به جایی رسید که میخواستیم بهش بگم مامان میشه بری ما میخوایم یه ذره ریه هامون رو سرطانی کنیم جلو شما نمیشه! والا به خدا

آخر سر هم نمیدونم همسر چی گفت ولی اجازه تنها موندن پیدا کردیم مث اینکهخنثی
میدونم تنهاست گناه داره طفلی! اما من آدم خانواده سنتی نیستم من ترجیح میدم دوستامون بیان پیشمون سیگار و عرق و علفشون و حرفای هنری صدمن یه غازشون به راه باشه ولی یه ساعت توی جمع خانوادگی نباشم. نمیدونم چی باید بگم نمیدونم به عنوان عروس خانواده چیکار باید بکنم  اصلا نمیدونم انتظاری که از یه عروس میره چیه. ارتباط sms که عمرا ندارم باهاشون تلفن هم کم  در تمام این مدت شاید 5 یا 6 بار. اگر هم باشه خوب چی باید بگم حرفی ندارم.
اصلا  چه کاریه میخوایم بچه هامون که اتفاقی الان قد خرس گیرزلی شدن رو زیر بال پرمون بگیریم  چه کاری فکر کنیم عروسمون یا دامادمون باید با معیارهای ما جور در بیان. .... دیگه حال ندارم غر بزنم ولی هنوز غردونیم خالی نشده.کلافه



موضوع مطلب : من و حرفای خاله زنکی / من وغرنوشت

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed