کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٤ مهر ۱۳٩٢ :: ۳:٢٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

شنبه صبح ساعت 7:30 رفتم آرایشگاه باغ زیبایی توی مهرویلای کرج. خوشبختانه اونروز فقط دوتا عروس بودیم و خانم اسدی آرایشگرم واقعا شاهکار کرد و از صبح همش بهم انرژی مثبت میداد بهم میگفت چشات خیلی خوش آرایش چقدر خوب شدی و وقتی کارم تموم شد خودم رو دیدم واقعا راضی بودم. یه گریم خیلی ملایم

اونروز کلا همه از لباس و آرایشم خیلی تعریف کردند مهمون ها که دائم میومدن پیشم و قربون صدقه میرفتن البته همه غیر از خواهرهمسر و مادر همسر حتی یه کلمه هم به روی خودشون نیاوردناز خود راضی مادر همسر که اونقدر قبل از عروسی درمورد لباسم میپرسید یه کلمه هم چه روز عروسی چه بعد از اون درباره لباس حرفی نزد.

در تمام مدت هم دو تا از دوستای همسر همراهمون بودند. بعد یکیشون یه شاهکاری زد وقتی عکاسی تو باغ تموم شد یکساعت معطل شدیم چون آقای دوست سوییچ ماشین عروس رو گم کرده بود. کار به جایی رسید که میخواستیم آژانس بگیریم بریم تالارقهقهه البته اون موقع داشتم غر میزدم دیر شده بود و سه ،چهار بار باغ رو زیر رو کردیم تا آخرش معلوم شد ایشون رفتند تو اون یکی ماشین دراز کشیدن کلید از جیب مبارکشون افتادهخنثی

خدا رو شکر هم خودمون هم بقیه خیلی از مراسم راضی بودند شام عالی بود پذیرایی خیلی خوب بود. بعد از تالار هم یه باغ گرفته بودیم که همه ترکوندن. تا 2:30 تو باغ بودیم تازه بچه ها میومدن هی خواهش میکردن بیشتر بمونیم ولی ما دیگه خیلی خسته بودیم نمیتونستیم.نکته جالبش این بود که ما به خاطر یه سری از حاج آقاهای فامیل مراسم رو جدا گرفته بودیم و انتظار داشتیم دیگه اینا نیان باغ ماشالا زودتر از ما تو باغ بودن و تمام تلاش ما برای پیچوندن اینا بی نتیجه بود پا به پای ماشین عروس میومدن و تازه کلی هم بوق برامون زدند. زبان

بعد من شرط رو از همسر بردم چون وقتی بابا ما رو دست به به دست داد اشکم درنیومد هم دیر وقت بود هم کله م داغ بود.

کلا از این عروس جلف ها بودم که از اول مراسم تا آخرش توی باغ همش وسط بودم توی باغ همسر گرام دائم مهمونا رو میپیچوند میرفت برای کارهای فرعی منم پرو پرو تنهایی قر میدادم.

پاهام اندازه کدو تنبل شده بود تا چند روز انگشتام رو حس نمیکردم.

در تمام طول روز دائم به خودم یادآوری میکردم که این تنها یکبار اتفاق میافته و باید بی نظیر باشه.

درباره عکاسمون هم باید بگم خیلی راضی بودم. عکس سر مجلسی رو از بین عکس هایی که تو آتلیه انداختیم انتخاب کردیم و نوع عکس رو خودم بهش گفتم چطوری باشه دلم میخواست عکس سیاه و سفید باشه و فقط گلم رنگی باشه که دسته گلم رو هم به خاطر همین موضوع رنگ تم خونم انتخاب کرده بودم. واقعا زیبا شد وقتی هم بهش گفتیم که خودمون طراح هستیم دیگه بیشتر برامون سنگ تموم گذاشت. از ایده عکس هم خیلی خوشش اومده بود میگفت تا حالا همچی عکسی برای سر مجلس آماده نکردهاز خود راضی

یه نکته دیگه هم این بود که مادر همسر به م گفته بود سرویس طلای عروس رو من به عنوان هدیه عقد بهتون میدم و سر خرید نگیرید. بعد سر عقد اگه شما سرویس رو دیدید من هم دیدم. برام مهم نبود آدم طلا بندازی نیستم اما به خاطر این کارش منم دیروز رفتم با هدایای عروسی یه سرویس خریدم که فقط بدونه من هیچ وقت چشمم به دست اون یا کس دیگه ایی نیست هرچی بخوام متناسب با بودجه خودم میتونم تهیه کنم.

 

- فعلا امکان مسافرت رو نداریم بجاش همسر چند روز پیش رفته برام به عنوان کائو کلی کتاب خریده. کادو عروسی از همسر کتاب گرفتم زبان خودشم شبا یه فصلش رو برام میخونه( صداش شبیه گوینده های رادیو میمونه)

- فعلا نصف وسایلم خونه مامانم هست از جمله لب تاپم تا جمعه که میریم اونجا. الان هم دارم با لب تاپ آقای خونه مینویسم( این اسم رو جدیدا خودش به خودش اعطا فرموده راه میره میگه آقای خونه اومد آقای خونه  رفت و...)

- حالا اونقدر مراسم به همه خوش گذشت و حال داد مامانم برای مراسم مادرزن سلام 70 نفر مهمون دعوت کرده یه سالن نزدیک خونه رو هم گرفته. یه همچی خانواده خوشحالی دارم. حالا چی بپوشم؟؟؟؟؟ناراحت



موضوع مطلب : من و زندگی

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed