کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱۳ مهر ۱۳٩٢ :: ٢:۳٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

بار اول: برای اولین بار توی خونه جدید در اتاق خواب رو میبندم و میرم برای خواب. نیمه های شب با صدای به هم خوردن کریستال لوستر و شمعدون ها بیدار میشم. چشم بسته گوش میکنم میگم شاید باد کولره یا در تراس باز مونده. میخوابم. صد البته که صبح همسر بعد از شنیدن ماجرا میگه خواب دیدی

بار دوم: ماجرای اول یادم رفته دوباره در اتاق رو میبندم و تازه داره خوام میبره که یهو همه شعله های گاز با هم شروع میکنه جرقه زدن. از اونجایی که اینبار توهم نیست همسر رو بیدار میکنم میره کابلش رو میکشه و میگه احتمالا اتصالیه

بار سوم: تا ساعت پنج و نیم داریم سریال میبینیم نزدیک شیش صبح در خونه رو چک میکنم که قفل باشه بازم در اتاق خواب رو میبندم و پتو رو تا خرتناق میکشم بالا! همسر سرش به بالش نرسیده صدای خروپفش دنیا رو برداشته. تا چشمم گرم میشه در اتاق خواب با صدا باز میشه انگار یکی با عصبانیت بازش کرده باشه. از ترس تکون نمیتونم بخورم به خودم میگم یکی اومده تو خونه قلبم مثل گنجیشک داره میزنه همسر حتی اختلالی توی خروپفش ایجاد نشده تصمیم میگیرم فعلا صداش نکنم بذار هرچی میخوان ببرن جون ما مهمتره...

دارم با خودم چک میکنم کولر که خاموش بود در تراس بسته بود جریان هوای خاصی وجود نداشته که بخواد در رو اونطوری باز کنه. چند دقیقه میگذره صدای کابل برق سولاردوم رو میشنوم. باشه پس داره وسایل برقی میبره عیب نداره فدا سرم چیکار کنم راستش از ترس فلج شده بودم نمیتونستم تکون بخورم. نمیدونم چقدر توی اون حالت بودم بالاخره جرات میکنم سرم رو برمیگردونم سمت همسر که اونور تخت برای خودش راحت خوابیده دستم رو از زیر پتو میبرم با ناخن فرو میکنم تو کمرش شاید بیدار شه یه بار دوباره سه بار نخیر بیدار بشو نیست منم دارم سر و صدا میشنوم از اتاقاسترس اونقدر فشار میدم ناخنم رو تو کمرش که روش رو برمیگردونه سمت من. خیلی آروم طوری که خودمم صدای خودم رو نمیشنوم میگم یکی تو اتاقه. میگه: هان؟ابرو میگم داره سر  صدا میاد از آشپزخونه

خیلی ریلکس بیدار میشه که بره تو اتاق منم پشتش قایم شدم هیچ خبری نیست هیچی!!! اتاقا حمام دستشویی توی کمد دیواری اون یکی اتاق نخیر.

با قیافه این شکلیفرشتهمیگه قربونت برم خواب دیدی؟

من:عصبانی احساس میکنم این شکلی شدمدلقک

حالا من هرچی قسم و آیه که بابا به خدا در یهو باز شد میگه باد کولره!!! میگم کولر خاموشه...

خلاصه بغلم میکنه که خوابم ببره از ترس میلرزیدم.

فرداش هم هرچی اصرار که همچی اتفاقی افتاد به در و دیوار زد منو.

ترس بدجوری رفته تو تنم دیشب هم همینکه خواستم بخوابم از کمد دیواری صدا اومد قیافه همسرقهقهه

هیچی دیگه یه نصفه قرص خواب خوردم که بخوابم بدون سرصدا نصفه شب هم همسر رو بیدار کردم بره برام آب بیاره که تا دیگه منو مسخره نکنه

عینک

امروزم بهش میگم خونه قبل از اینکه ما بخریم خالی بوده حتما جن داره میگه جن جایی که آهن باشه نمیره... میگم تو فیلم ها میره تازه توی پارانورمال اکتیویتی اذیتشون هم میکرد میگه اون جن نبود که...

- پ چی بود?

- یه عده بازیگر و کارگردان و نویسنده که نشستن دور هم تفکرات بیمارشون رو ساختن. یه عده بیمارتر از خودشون هم رفتن نگاه کردن .

-خنثی

حالا یکی نیست بگه تو از کجا میدونی ,والا

حالا اگه مثل اون فیلمه آقای جن اومد پای من رو گرفت از تخت کشید بیرون شما شاهد باشد من تلاش کردم همسر رو متوجه این خطر بکنم گوش نداد...



موضوع مطلب : من و زندگی / من و همسر

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed