قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....

۱ آبان ۱۳٩٢

اولین ماهگرد عروسی!!!!

کلمات کلیدی :من و زندگی، من و همسر

نمیدونم چرا وقتی داری برای کائنات انرژی مثبت میفرستی اولش مقاومت میکنه یا میخواد تو رو امتحان کنه. دقیقا شده داستان ما...


نمیدونم گفتم یا نه مادر و خواهر م خیلی با خودش متفاوتند طوری که گاهی اصلا باورت نمیشه از یه خانواده باشن. برای مثال به شدت مذهبی و سنتی هستند برخلاف م که کلا مغزش قسمت مذهب و سنت نداره مثل خودم. اعتقادات خاص خودمون رو داریم و بک گراند جالبی هم داره. از اون سمت مادر و خواهر ایشون با وجود تحصلیکرده بودن به شدت دنیای بسته و تنگ نظرانه ایی دارند.

نمیخوام بحث قوم همسر راه بندازم ولی واقعیت اینه که از بعد از ازدواج رفتار این ها با ما کلا تغییر کرد. قیافه گرفتن ها شروع شد تیکه انداختن ها شروع شد. از اینکه من همه حرفا رو به م میگم و اون هم همیشه اظهار نظرهاش هم جهت منه، شاکی شدن این که فهمیدن م اصلا آدم سنتی نیست و ما با هم و در تفاهم زندگی میکنیم شاکی شدن یا بهتر بگم حسادت میکنن.

از این که فهمیدن من برای خودم یک شخصیت مستقلی دارم که مطلقا به هیچ کس وابسته نیستم و هرجور دوست داشته باشم زندگی میکنم شاکی شدن. مثلا چند روز پیش خواهر م بهم گفت:" تو هم هر روز با م میری سر کار؟"

من:" البته سین جان از اونجا که من مدیر شرکت هستم م هر روز با من میاد سر کارعینک"

اصلا چرا دارم اینا رو مینویسم؟

چون وقتی تمام اینا پیش میاد خودشون میدون اجازه ندارن حرفی به من بزنن دیگه نهایت بدجنس بازیشون سر من اینه که وقتی میرم جلو خواهرشوهر کادو تولدش رو بدم همینطوری که پاش و رو پاش انداخته هیچ حرکتی برای گرفتن کادو از دست من نمیکنه و من سریع حرکتم رو عوض میکنم و میذارمش رو میز و بعد همسرش میگه ای بابا تولدش چند روز پیش بود و من لبخند میزنم. یا خیلی ظریف بخوان بهم تیکه بندازن و قیافه بگیرن.

اما دستشون روی م بازه یعنی سعی میکنن م رو بزارن توی منگنه اذیتش کنن.

و دیروز اوج این کارشون بود دیشب مادرش از م خواست مبلغ بزرگی از پول خونه رو بده. دیروز م خیلی اذیت شد دیروز دلش شکست دیروز به مامانش گفت که شماها خیلی نامردید من به اعتبار شما اومدم جلو چرا منو سرافکنده میکنید مگه من پدر دارم که پشتم باشه اونوقت شما دونفر میشنید نقشه میکشید چظور آرامش رو از من بگیرید.

من سعی کردم حرفی نزنم اولش شاکی شدم ولی حال م رو که دیدم به غلط کردن افتادم.ولی بعد با خودم فکر میکردم چرا م باید پول خونه ایی رو بده که به اسم مادرشه اصلا به عنوان پول پیش هم در نظر بگیریم یعنی باید بهمون برگردونده بشه آیا واقعا اینکار رو میکنه؟

بعد برام سوال پیش اومد که یه مادر چطور میتونه بچه ش رو به اون حال برسونه؟ وقتی داشتن تلفنی با هم حرف میزدند وقتی م بغضش شکست که چطور با زندگی من همچی کاری میکنی مگه من پسرت نیستم مگه من پدر دارم که پشتم باشه مگه نمیدونی من الان وضعیتم مالیم چجوریه؟ مامانش هیچ احساسی به خرج نداد مامانش راحت و ساده از بغض شکسته یه مرد از صدای شکسته یه مرد که اتفاقا پسرش هم هست گذشت.

بعد من مثل یک بز رام رفتم هرچی داشتم و نداشتم اوردم میگم بیا اینا حدود 15 بیست تومنی هست گوشه کار رو میگیره و بعد م بی ادب زرتی برگشته به مامانش میگه من میدونم شماها چشتون دنبال دارایی زن منه!!!

یعنی کلا رید به صحنه احساسی پیش اومده.

اونا همینجوری فکر میکنند که من پسرشون رو پر میکنم. دیگه اساسی لج میکنند با من.

بعد پشیمون شدم به من چه این وسط خالی بشم برای دعوای بین پسر و مادر والا به خدا خودشون میدونن. خلاصه که اموالم رو شد حالا باید داستان براش درست کنم سر به نیستشون کنماز خود راضی

بعد مامانش خیلی ملیح گفت یا پول میدی یا بلند میشی!!! خونه ایی که ما رنگش کردیم کابینتا رو عوض کردیم کاغذ دیواری کردیم سرویس ها رو کلا عوض کردیم.

بعد کلا دارن سوسه میان.

هیچی دیگه این از اولین ماه عروسیمون.

بعد امروز مامانم زنگ زده میخنده میگه فدا سرت بابات میگه اگه خونه رو ازشون گرفتن من دخترم رو برمیگردونم میگم شما قول خونه داده بودید به دختر من هروقت آماده شد تشریف بیارید ببریدشنیشخند احتمالا مادرشوهر بفهمه هرچی داره از م میگیره که من برم دیگه برنگردم.