کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢٥ دی ۱۳٩۳ :: ٦:٠۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

ای همدم روزگار چونی بی من؟
ای مونس و غمگسار چونی بی من؟
من با رخ چون خزان زردم بی تو
تو با رخ چون بهار چونی بی من؟



موضوع مطلب : من ودلخوشی / من و من

۱۸ آذر ۱۳٩۳ :: ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

زن غمگین درونم هنوز داشت جولان میداد

خوب نبودم

به کنج کانتر آشپزخونه تکیه داده بودم

لیوان چای تو دست داشتم فکر میکردن برم دوباره بخوابم

یهو چشمم به لیوانم افتاد که چقدر ازش خسته شدم چایی رو خالی کردم تو سینک و لیوان رو پرت کردم قاطی بقیه ظرف ها.

چهارپایه اوردم رفتم سراغ کابینت بالایی میخواستم فنجونهایی سرویسم رو بیارم گوربابای مهمون کرده. خودم واجبترم! چشمم خورد به یه دست فنجون کریستال قهوه ایی قدیمی. از اونایی که از بچگی تو کمد بالایی مامانم بود و هر سال برای عید میورد تمییزش میکرد و من باید تا سال بعد منتظر میموندم که دوباره ببینمشون. نوی نو بدون یکبار استفاده. و حالا یه دستش مال منه و یه دست دیگش منتظر که خوهرم ازدواج کنه و بره تو کمد اون.

حالمو خوب کردن.

اوردم پایین

چایی دارچینی دم کردم

ظرف ها رو شستم دوش گرفتم

رژ جیغ نارنجی

کلی شمع روشن کردم

عود روشن کردم

توی روشنایی شمع نشستم و چایی دارچینی تو فنجونای خوشگلم خوردم.

فولدر عشق من رو گذاشته بودم

خوب بودم انتظار بهتر شدن نداشتم

ولی آقای خونه با هدیه وارد خونه شد. غیر منتظره. حتی فکرشم نمیکردم. بخوام کیف و کفش هدیه بگیرم.

کفشامو پام کردم کلی تق تقی کردم چایی دارچین تو فنجونای سر پهن قدیمیم ریختم و کف اتاق کارم نشستیم و با آهنگ پدرخوانده چایی خوردیم.

ما زنا موجودات پیچیده ایی هستیم گاهی یه دنیا نمیتونن خوشحالمون کنن ولی با یه فنجون قدیمی شاد میشیم.

 



موضوع مطلب : من و من / من ودلخوشی

٢۱ آبان ۱۳٩۳ :: ۱:۱۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

قبلتر ها من خیلی منظم تر بودم

الان خیلی شِتر شلخته شدم

منظورم توی وسایل و نظم خانه نیست. اتفاقا خیلی در این زمینه کدبانو تشریف دارم در حدی که وسایل شام فردا از الان آماده شده. بعللله چی فک کردین؟؟عینک

منظورم تو اطالاعات و علایقم هست. قبلترتر ها همه چیز را یادداشت میکردم کلی دفتر دارم از خیلی سال پیش البته به غیر از دفاتر خاطراتی که از مثلا سال 76 به اینور دارم که خودش حدیثی جداگانه هست اصلا میخوام یه باری که خیلی دوستون داشتم چندصفحه از خاطرات دوران راهنماییم رو بخونم باهم دیگه فقط بخندیم. یه بار که همسر رو خیلی دوست داشتم براش خوندم  طفلک از شدت خنده رنگش آبی شده بود.

ای بابا داشتم یه چی دیگه میگفتم: میفرمودم که شِتر شلخته شدم چون دیگه نمینویسم این اتفاق از زمان کامپیوتر و لب تاپ و گوشی هوشمند خبلی خیلی بیشتر شد. کلی فایل داشتم که یا اشتباهی پاک شد یا واقیعیتش اینکه وقتی تو کامپوتر نوشته ذخیره میکنم عمرا یادم بمونه که بعدا برم نگاهشون کنم.

مثلا یه دفتر قدیمی دارم توش کلی شعر دارم هنوز گاهی میرم سراغ اونها با اینکه کلی کتاب شعر تو هارد و گوشیم  دارم که حال خوندنش رو ندارم. کلا آدم خودکار دوست و دفتر دوستیم.

یا تو یکی از دفترهام یه مراخل یه فال ورق رو دارم همیشه از رو اون فال میگیرم کلی فال پیشرفته تو همین کامپیوتر دارم عمرا بازشون نمیکنم.

کتاب اینجوری هم دوست ندارم دوست دارم کتابم بو کاغذ بده. دوست دارم با هایلایت جملات باحالش رو خط بکشم.

هیچی دیگه میخوام دوباره به عصر بدویت برگردم. خداوکیلی مغزم تحلیل رفته از بس همه چیز رو توی این تکنولوژی ذخیره کردم.کلا وقتی خودکار کاغذ دستم میگیرم انگار میخوام همه چی رو خلاصه بنویسم سر و ته قضیه رو بهم بیارم.میخوام سعی کنم دوباره بنویسم. شاید بدوی باشه اما فکر کنم نظم و ترتیب بیشتری داره اگه نشد که دوباره برمیگردم تکنولوژی.

پ.ن1: عکس شلختگی میز کار کدبانو رو مشاهده میکنید. این یک سوم لوازم تحریرم هست بقیه داخل کشوها و کمد کتابخونه و اون یکی کتابخونه رو هم تلنبار شده.

پ.ن2: اعتراف میکنم یه معتاد به خرید لوازم تحریر هستم.

 

 

 



موضوع مطلب : من و نظراتم / من و ایده ها / من ودلخوشی

۱٤ آبان ۱۳٩۳ :: ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 



موضوع مطلب : من ودلخوشی

٢٥ شهریور ۱۳٩۳ :: ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

فقط  دوتا از برنامه های تلویزیون ایران را اگه خانه باشم نگاه میکنم.

یکی برنامه صبحی دیگر از شبکه آموزش که به خاطر ساعت پخشش خیلی وقت ها از دستم در میره و البته به خاطر مجری دوست نداشتنی و بادمجون دور قابچین!!! بودنش فاکتور میگیرم . و البته برنامه رادیو هفت نازنین!

امروز که خونه بودم و صبح خیلی زود بیدار شده بودم و تا موقع پخش صبحی دیگر ورزش کرده بودم صبحانه خورده بودیم ظرف ها  شسته شده حتی جاروبرقی کشیدم همسر هم تو رو دربایسی قبل بیرون رفتن بخار شو کشیده بود.( حالا نه اینکه فکر کنید که ما چه زرنگیم امروز برای اولین بار بود ساعت 10 همه کارای خونمون رو انجام داده بودیم). همینجوری که سرم تو اینستا بود داشتم به برنامه گوش میکردم.

امروز مهمان برنامه صبحی دیگر یه آقای 80 ساله بود به اسم ابوتراب صالحی که کنکور روانپزشکی قبول شده بود.

ماشالا هزار ماشالا سر حال قبراق. کلی مدرک داشت دهه سی یه مدرک از دانشگاه تهران گرفته بود دوره بهیاری خلاصه هزارتا دوره رفته بود کلی مدرک داشت.

بعد متولد سال 1314 بودند ایشون. اینجا یکمی دربارشون نوشته البته مال قبل کنکوره

میگفتن که اگه برم روانپزشکی تا 88 سالگی مدرکم میگیرم. البته میخواستن سال دیگه دوباره کنکور بدن چون دلشون میخواد داروسازی قبول بشن.

حالا همه اینا به کنار چندتا حرف جالب زد که توجه منو جلب کرد:

مجری ازش پرسید شما پولداری

محکم جواب داد بعله من پولدارم. عطاری دارم الانم تجهیزات پزشکی زدم من پولدارم پدرمم پولدار بوده

مجری خر گفت: یعنی 5 یا 6 میلیارد داری

بعد ایشون جواب داد نه دیگه اونقدر ولی پولدارم

مجری هم تو هوا زد که آهان ببینید منظورم اینه پولدار تهرونی با پولدار کبودر آهنگی فرق داره نگید ایشون دغدغه پول نداره و...

اولا نفهمیدم چرا مجری اصرار داشت به بینده بگه ایشون خیلی پولدار نیست دوما اینکه درک نکرد این جمله یه آدم کاملا مثبت نگر و زیبا بینه که میگه من پولدارم!

همون چیزی که تو همه کتابای مثبت نگری و جذب پول سعی میکنه بهمون یاد بده.

بعد مجری میاد انرژی منفی میده که چی؟ مگه پولدار بودن بده؟ میخواد اصرار کنه آقا از قشر مستضعف جامعه بوده که با تلاش زندگیش رو ساخته؟؟؟؟ مالیدی!!

بعد کلا امید به زندگی آقای صالحی حال منو جا آورد. من همیشه فکر میکنم که وای دیر شد پیر شدم  هیچ کاری نکردم و....

الان دیدم عوض شدچشمک



موضوع مطلب : من و تلویزیون / من ودلخوشی

۱۸ شهریور ۱۳٩۳ :: ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

دلم پاییز میخواد بوی مهرماه. بوی رنگی رنگی های درخت ها بوی نم بارون، ژاکت سفید پوشیدن دستات رو تو آستیاناش قایم کردن، پشت پنجره ایستادن بوی چای هل دار توی دستت.

دلم هیاهوی بچه های از مدرسه تعطیل شده را میخواد، دلم میخواست برم مدرسه با یه ک.له پشتی گل گلی با کلی لوازم التحریر نو. بوی دفتر و کتاب بوی پاک کن هیجان مدرسه دلم میخواد.

بوی نارنگی مونده تو کیف. بوی نان پنیر له شده زیر کتابها.

حتی اون مانتو مقنعه های دلگیر دهه شصت، حتی اون تعصب های بی مورد معلم ها حتی اون حرف های احمقانه معلم کلاس پنجم که دختر نباید موقع خندیدن دندوناش معلوم باشه.

دلم منتظر بودن برای خوردن زنگ تفریح میخواد

دلم روزهای کوتاه و شب های بلند پاییز رو میخواد. زیر بارون راه رفتن دیوونه بازی لباس گرم...

خسته شدم از این آفتاب ناجوانمردانه

از این بوی مردگی

از این خشکی بی حد



موضوع مطلب : من و من / من و خاطرات / من ودلخوشی

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed