کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱٥ امرداد ۱۳٩٤ :: ۱:٢۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

یه سری از آدمها هستن به هیچ عنوان نمیشه روشون حساب باز کرد!

هرکاری که بهشون سپرده میشه 100 درصد اوقات گند رو میپاشن روش!

امتحان کردم که میگما

یعنی هی میگم درست میشه درست میشه درست میشه

ولی این روزها ته دلم میدونم درست نمیشه! خدا میدونه کجا از این آدم ببرم

آخه مگه میشه یک کار کوچیک هم نتونه به بهترین شیوه انجام بده؟عصبانی

همیشه وقتی کاری رو بهش میسپرم میدونم نمیشه یا شلم شوربا یه چیزی تحویلم میده

الانم که اینا رو دارم مینویسم فقط برای اینه که دستم سمت تلفن نره هرچی از دهنم درمیاد بهش بگم!!! متوجه شدید تو کار چقدر مودبم دوست و آشنا و رفیق در امان نیستن ازمفرشته

متاسفم برای اینکه از اول همچین آدمی رو بهش اعتماد کردم. روز به روز بیشتر میفهمم اشتباه کردم!!!!

البته اینم اضافه کنم کار امروز رو به هیج وجه نمیخواستم بهش بدم! ولی دیدم اصرار داره من انجام میدم از 12 تا فایل یکی رو براش فرستادم با توضیحات کامل. الان فهمیدم حتی نگاهشون هم نکرده لعنتی! حداقل به حرف خودت پایبند باش!!!!!!!!عصبانی



موضوع مطلب : من وغرنوشت

٥ امرداد ۱۳٩٤ :: ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

نوشتنم نمیاد

یعنی میادا ولی حالش رو ندارم به نظرم حال نمیده خسته شدم همش تکراری شده. محیط پرشین بلاگ خیلی خسته کننده شده

همین الان کلی غر نوشتم ولی پاک شد. مجبورم از اول غر بزنم

کلا روی مود غر زدن هستم. چرا در گنجه بازه چرا دم خر درازه چرا....

از هزار سال پیش تا حالا محیط پرشین بلاگ همینه. هیچ آپشن خاصی نداره که دلمون رو خوش کنیم به خدا دفتر 40 برگ کاهی امکاناتش بیشتره حداقل چهارتا استیکر سر وتهش میچسبونیم خوشگلازانسونش میکنیم. اینو چیکار کنیم؟

محیط بد کاربری. منعطف نبودن و... دهن من یکی رو سرویس کرده

هر وقت میام اینجا انگار پا گذاشتم ده شلمرود. زمان اینجا متوقف مانده....

لطفا خودتو آپدیت کن یکمی منعطف تر کاربر پسندتر باش... آخرین اخطارهام قبل رفتن هستا

 



موضوع مطلب : من وغرنوشت

٩ خرداد ۱۳٩٤ :: ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

یه زمانیم بود اتفاقا شما خوب باید یادت بیاد همین پارسال، اصلا تا همین قبل عیدی، نرم افزار فیدلی را باز میکردی نزدیک 100 تا وبلاگ به روز شده نمایش میداد. در حدی که خسته میشدم از اینکه همه رو بخونم نصفش میموند برای تایم آزاد.

تازه نمیخوام راجع به خیلی قبلترها صحبت کنم که اشکتون رو دربیارم. روزگار رونق و جلال و جبروت وبلاگ نویسی. البته که من اون روزها تو اسپات مینوشتم و چقدر هنوزم عاشق بلاگ/// اسپات نازنین هستم و هنوزم، گاهی خاص ترها رو اونجا میذارم...

دردسرتون ندم که هی وای من که این روزها فیدلی  لامذهب رو که باز می کنم،دیگه خیلی دوستان ترکونده باشن دوتا دونه وبلاگ به روز شده میبینی. نکنین این کارها رو. نکنین عزیزان من، نکنین دلبندان من. نکن خودم(چون خودم هم جزو کم نویس ها شدم) نکنبن، نکن، نکنیم

قبول کنید نوشتن یه حس ناب دیگه داره، عکس گذاشتن تو اینستا یه حس ناب دیگه داره و لاین هم هیچ حس نابی نداره!

چرا اینا باهم قاطی شده خب تعادل داشته باشیم تو اینستا عکس بذارید بیاید اینجا مطلب بنویسید بعد برید چت کنید این وسطا وقت کردید کارم بکنید، مسواک هم یادتون نداره، سربه زیر و مودب هم باشید، مطالعه هم بکنید...

فعلا همینا مشق شب باشه فردا امتحان میگیرم. منم حالم خوب میشه برم قرصا نارنجیامو بخورم...یول

در کل که بنویسید

بنویسید

بنویسید

 

 



موضوع مطلب : من و نظراتم / من وغرنوشت

٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ :: ۱:٥٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

اینکه مادرشوهر من لاین و وایبر و فیس**بوک و گوگل پلاس و تلگرام داره به کنار!!!!

اینکه اینستا داره و منو اد کرده رو کجای دلم بزارم؟؟؟!!!

به جان خودم جدیدا هر عکسی میخوام بزارم کلی بالا و پایینش میکنم مورد غیر اخلاقی توش نباشه! حالا درسته طفلی کاری به کار کسی نداره و فقط مشاهده گر هست اما دیگه خود آدم نباید آتو بده دیگه...

بعد شما جرات داری یکدومشون رو خیلی زیرپوستی بلاک کن حتما تو جمع : وای بی جون ما چرا تو رو نداریم نکنه مارو بلاک کردی شیطون؟؟؟ابله

درسته مامان خودم هم سعی میکنه با تکنولوژِی پیش بره ولی اولا حالش رو نداره دوما وقتش رو نداره سوما خواهر برادرام بی رودربایسی بلاکش میکنن!

یعنی کلا ما خواهر برادرا خیلی آدم های شیکی هستیم کلا برای هم ریکوئست نمیدیم و حریم شخصی هم رو رعایت میکنیم والا!

بقیه هم از ما یاد بگیرن!

به جان بچم اونقدر حواسم هست موقع صحبت درباره اینترنت کوچکترین حرفی درباره وبلاگ نزنم میدونم دیگه کافی از دهن من دربره فردا بلاگر هم میشه که هیچ کلی هم کامنت دریافت میکنم!!!!!

تازه بعد از گذاشتن هرعکس تو اینستا حتما کامنت حضوری هم میده! نه فک کنین من باهاش مشکل دارما نه اتفاقا فقط میگم یه جنبه هایی از زندگی خصوصی هرکسی هست که خانوادگی نیست! متعلق به آدم های مجازی هست نه مامان و خاله و زندایی و خواهر شوهر و مادرشوهر و مادربزرگ

حالا هرچقدرم خوب کلا قضاوت تو خون ما ایرونیهاست فقط میخوایم دیگران رو قضاوت کنیم با دیدن یه عکس یه نوشته و یا هرچی...

 

 



موضوع مطلب : من و فامیل / من و نظراتم / من وغرنوشت

۱٩ اسفند ۱۳٩۳ :: ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

خیلی ملیح و شیک چند هفته پیش یه لیست از کارهایی که باید تا قبل از عید انجام بشه را پرینت گرفتم و گذاشتم روی در یخچال.

همچی نمور نمور داشتیم اومدن عید را احساس میکردیم که ییهو اتفاق پست قبل افتاد و دوست مورد نظر به خانه ما پناهنده شد. گفته بودم خونه ما مقر فراری هاست؟ هرکی گند میزنه و میخواد مدتی تو چش و چال بقیه نباشه میاد اینجا. یه جورایی در حکم سفارت سوییس عمل میکنیم.

الان یه هفته ست یه مهمون شلخته تو خونه دارم، حالا درسته خیلی مهمون نیست ولی به هرحال سخته دیگه. تشک و پتو و بالشش کلا وسط اتاق پذیرایی هست حتی وقتی جمع میکنه میزاره همون وسط!

عادت داره از گلاب بروتون میاد بیرون دمپایی ها رو ضربدری رو هم در میاره( این یکی باعث میشه رگ پشت گردنم بگیره)

شبها هم بحث داغ حالا چیکار کنیم مطرح هست؟ حتی از مذاکرات 5+1 سخت تره!!

کلی بسته پیشنهادی مطرح میشه: بریم وکیل بگیریم؟ بریم قاضی را با ماشین زیر کنیم؟ بریم ماشینشو از تو پارکینگ بدزدیم؟ بریم براش همسر پیدا کنیم؟

نه واقعا چیکار کنیم؟

من آرامشمو میخوام! خونه مرتب، دمپایی های جفت، کفش های تو جا کفشی، لباس های مرتب تو کمد و....

میخوام کارام رو تا قبل عید انجام بدم.

نمیخوام یکی مثل زائو جاش وسط خونم پهن باشه.شیطان

 

پ.ن1: شخص مورد بحث دوست نازنینیه! ادم خوبیه فقط سبک زندگیمون مثل هم نیست.



موضوع مطلب : من و دوستام / من وغرنوشت

٢ اسفند ۱۳٩۳ :: ٢:٥۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

این هوا هم ما رو گذاشته سر کار

صبح کولاک و برف دو ساعت بعد همچین گرم و افتابی بدون نشانه ایی از برف!

به خودم شک کردم شاید همه رو تو خواب دیدم!

تصور کنید روزایی بیاد که برای بچه های ما برف و برف بازی و آدم برفی فقط یه تصویر توی فیلم ها و عکس ها باشه. عجیب نیست خودمون هم داره کم کم یادمون میره روزهایی رو که اونقدر برف میومد که تو حیاط سرسره درست میکردیم. تو مدرسه از شدت یخ بندان و لیز بودن هزار بار میخوردیم زمین.روزایی که بیدار میشدیم میدیدیم بابا داره برفهای حیاط رو پارو میکنه یه کوه برف یه گوشه جمع میشد.

یادمون میره یه روزایی بود تو مدرسه یکی میشست وسط دو نفر دستش رو میگرفتن رو برف سر میدادنش!

حتی برای خودم هم دیگه عجیبه. شبیه یه رویای دور میمونه

دلم برای روزهای برفی تنگ شد.

دلم برف درست و حسابی میخواد!

کاینات با ما قهر کرده حتی دیگه برف هم برامون آرزو شده.

تا چند وقت دیگه حتی روزهایی که تو تابستون آب بازی میکردیم و یا دوش رو باز میذاشتیم برای خودمون آواز میخوندیم هم یه رویای دور و میشه.



موضوع مطلب : من و خاطرات / من وغرنوشت

۳٠ بهمن ۱۳٩۳ :: ۳:٤٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

امسال چقدر زود و چقدر سخت گذشت به من.

امسال پر بود از استرس، ناراحتی، روزهای سخت، روزهای خیلی سخت...



موضوع مطلب : من و من / من وغرنوشت

٢۳ تیر ۱۳٩۳ :: ۱:٤۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

حالم بده حوصله ندارم یه چندروزه داغونم!  من نمیدونم شما چجوری با مامانتون دوستید من و مامانم هر چند وقت یه بار میزنیم به تیپ و تار هم. الانم از اون وقتاس جفتمون هم فکر میکنیم حق با خودمونه. بعد یه دعوای ناجور هم با همسر کردیم البته مراتب عذرخواهیش رو اعلام کرده.

ولی کلا مغزم بهم ریخته از حالت دیفالتش دراومده. از صبح هم ولو شدم وسط اتاق چیپس و ماست و کارتون و های های گریه میکنم. حالا اینکه چیپس و ماست چه ربطی به کارتون و کارتون چه ربطی به گریه داره والا منم نمیدونم...

یه عالمه ظرف نشسته دارم شام هم ندارم حوصله هم ندارم. از اون بدتر این دومین بسته چیپسمه از دیشب تا حالا....



موضوع مطلب : من وغرنوشت

٢٩ خرداد ۱۳٩۳ :: ۳:٠٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دیشب بدترین مهمانی عمرم دعوت بودم. ما و یک خانواده دیگه خانه شخص سومی دعوت بودیم تا حالا خانواده های اینا رو ندیده بودم. یعنی آقایون را به خاطر کار و اینکه دوست دوران بچگی همسر بودن میشناختم. شما فرض کن آقای قاف صاحب خونه بود و آقای ب  مهمان!

آقای ب یه بچه 5 ساله داشت  ماشالا رستم دستانی بود یعنی من فکر کردم بچه 9 یا 10 ساله هست. بی ادب ترین و مشکل دارترین بچه دنیا شبیه منجنیق بود همه چی رو پرتاب میکرد! راه میرفت مشت و لگد نثار آدم میکرد ببخشید ولی دقیقا جفتک مینداخت حالا شما فکر کن بچه به اون سنگین وزنی هی راه بره بهت لگد بزنه. بعد فحش میداد. میدوید خودشو پرت میکرد رو مبل بعد اون وسط یه پایی یه دستی میخورد به آدم هر دستش اندازه یه پای من بود!!

خود آقای ب ساکترین آدمیه که تو زندگیم دیدم صبح میره سر کار ساعت 10 شب میرسه خونه جمعه ها هم همسر میکشونتش سر کار یعنی عملا خونه نیست. مادر بچه از این فیس افاده ایی ها هزار کیلو طلا انداخته بود. دماغ عملی احساس خود مانکنی که من خیلی خوبم!!!! بعد تربیت بچه زیر صفر! از نظر من بچه مشکل داشت یعنی نیاز شدید به مشاور! خب مادرجان که اینقدر به خودت میرسی این همه ادعا داری!بچه تو آینه رفتار تو هست این چی بود! چجوری اینو تربیت کردی!

حالا آقای قاف یک بچه یک ساله داشت همسر آقای قاف با اینکه میزبان بود صداش در نمیومد بعد بچش آرومترین و نازترین بچه دنیا یعنی بچه یک ساله یک بار نق نزد یک بار جیغ نمیزد برا خودش چهاردست و پا میرفت میومد بازی میکرد میخندید میرقصید.

حالا بچه ها بیخیال خود آقای قاف انگار دوتا بلندگو قورت داده بود. داشت اشکم از دست اینا درمیومد! موقع خواب به همسر گفتم صدای آقای قاف هنوز تو سرمه انگار بری عروسی بغل بلندگو بشینی در این حد.

آقای قاف با اینکه بامزه س و بذله گو ولی رفتار جالبی با زنش نداره! هی همسر من براش چشم و ابرو میومد آدم باش! تازه میگفت قبلا هم بهش گفتم جلو زن من به زنت بی احترامی نکنیا و گرنه زنم پاشو دیگه خونت نمیذاره!از خود راضی

تازه با وجود همه این هشدارها بازم از نظر من رفتارش با زنش جالب نبود! کلا بلد نبود با خانم ها رفتار کنه یکی از این رفتارها را همسر جان با من میکرد طلاقش میدادماز خود راضی برای من آب بیار حالا برو چایی بیار پاشو پاشو این آشغال رو از دست من بگیر تا بچه نذاشته دهنش! به من میوه بده! برو سفره بنداز!

موقع شام به من گفت : یالا یالا پاشو کمک کن!!!!!!!!!!! منم گفتم شرمنده من تو مهمانی کار نمیکنم همسر عوض من بلند میشهنیشخند همسرجان هم آروم به من گفت پانمیشیا بگیر بشین سرجات خودم کمک مریم خانم میکنم!

دوبار هم یکی موقع شام یکی قبل شام من پیش همسر نشسته بودم به من میگه پاشو پاشو اونر بشین زنونه مردونش کنیم!!

منم گفتم بشین بابا! زنونه مردونه کنیم من از پیش شوهرم جم نمیخورمزبان یعنی با بد کسی درافتاده بود.

یه بار هم من برای اون خانم فیس افاده ایی کامل داشتم کار اینا رو توضیح میدادم که مثلا روند کاریشون چجوری چیکار میکنن بعد از سه چهار ماه درآمدشون چقدر میشه!!! آقای قاف میگه نیگا نیگا کار دنیا به کجا رسیده ما سه تا ساکت نشستیم زنامون درباره کار ما حرف میزنن عجب دنیایی شده من میام خونه صدسال به مریم نمیگم کارم چیه چیکار میکنم.

حالا اون وسط همسر هی از من تعریف میکرد که من براش بهترین دوست دنیام که اگه من نبودم این اتفاقات مالی اخیر نمیافتاد و....

آقای قاف هم میگفت تو زن نگرفتی که شوهر کردیعصبانی

بعد خانم آقای قاف کلا محو بود. حتی نیمود به من بگه مثلا میخوای لباس عوض کنی برو تو اتاق! من تا 1 نصفه شب با مانتو نشسته بودم منی که حجاب ندارم روسری سرم بود. داشتم خفه میشدم خیلی بد بود!

بعد هی غر میزدن اون شب که فوتبال بود چرا ما رو دعوت نکردین!!! بقیه دوستامون بودن ولی اینا رو نگفته بودیم یعنی واقعا خوشحالم که همسر نذاشت اینا رو بگیم!! همه ما ولو بودیم رو زمین فوتبال نگاه میکردیم راحت آزاد، تو سر و کله هم میزدیم سیگار میکشیدیم اصلا تو جمع های ما دختر و پسر معنی نداره همه باهم دوستیم. اون وقت اینا منو دیوونه کردن!

طفلی همسر هی عذر خواهی میکرد میگفت من تا حالا با اینا رفت و آمد نداشتم نمیدونستم اینجورین! خب چکاریه مهمون دعوت میکنین میرینین تو اعصابش! یعنی من به همسر گفتم فکر اینکه آقای ب رو دعوت کنیم از سرت بیرون کن! همسر میگه فک کن همچی چیزی تو سرم باشه! اون بچه هر جا بره ویرانی ببار میاره...

هیچی دیگه اینم از مهمونی قشنگ ما اینو گفتم اگه یه زمانی گوشام دراز شد خواستم آقای ب رو دعوت کنم شما با اون کیبوردت بزنی تو دهن من والا !



موضوع مطلب : من و همسر / من و دوستام / من وغرنوشت

٤ اسفند ۱۳٩٢ :: ۸:٠٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

کلا مشکل بی خوابی دارم شب ها خوابم نمیبره! نه اینکه فکر کنید یک ساعت ساعت دوساعت، نه بی خوابی یعنی کلا تا وقتی هوا روشن بشه بیدارم و این کاملا عذاب آوره حتی وقت هایی که چند ساعتی خوابم میبره ولی اونم اسمش خواب نیست توی یه حالی بین خواب و بیداریم. یه وقت هایی کم میارم!

حالا تو این وضعیت بی خوابی من همسر مبتلا به خروپف شده همون یه ذره خواب منم کاملا خراب کرده. یعنی صبح اولین چیزی که بهش گفتم قبل از اینکه حتی چشمام رو باز کنم این بود که میخوام بزنمتخجالت

مثل تراکتور صدا میده. بعد خیلی خوشخواب هست دقیقا برعکس من! قبل از اینکه سرش به بالش برسه خوابه!

بعد چندشب اولی که شروع به خروپف کرد با ملایمت زیر سرش رو درست میکردم و دیگه خیلی شدید میشد با لطافت ازش میخواستم رو پهلو بخوابه.

اما کم کم عکس العمل های من شدیدتر شد البته شدت غرش های ایشون هم به مراتب بیشتر شد.

دیشب عملا با شدت بهش ضربه زدم بازم داری خروپف میکنی یکی دوبار هم به شدت بالشش رو تکون دادم. جدا عصبانی بودم بعد دلم هم نمیخواست برم تو یه اتاق دیگه بخوام بخوابم.

نه اینکه آدم خشنی باشم ولی واقعا به خواب احتیاج داشتم بعد احساس میکردم روی سقف برج مراقبت فرودگاه خوابیدم.

عصر هم اومدم یه ذره بخوابم که باز این همسایه بالایی شروع کرد خیلی خانم بودم که نرفتم دم خونه ش. دیگه امروز مطمئن شدم این بعدازظهرها ورزش میکنه یه تایم مشخصی دور خونه میدوه! میخوام برم بهش بگم عزیز جان من چندتا آموزش یوگا دارم به دردت میخوره تو روخدا ندو. اگه بهم بگه اشتباه میکنم ورزش نمیکنه تنها احتمال دیگه اینه که یه کره اسب تو خونه نگه میدارهعصبانی

بعد دیگه به آخر انرژیم رسیدم سرم داره منفجر میشه فقط دلم میخواد سرم رو بذارم و بخوابم.



موضوع مطلب : من و همسر / من وغرنوشت

٢۱ بهمن ۱۳٩٢ :: ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

دقت کردید بیشتر ما ایرانی ها 90درصد مواقع از هم طلبکاریم. همیشه حق رو به خودمون میدیم. همیشه اون چیزی که ما فکر میکنیم درسته، اون چیزی که ما میپوشیم قشنگه، اون اعتقادی که ما داریم کامله! خیلی راحت به دیگران برچسب میزنیم. خیلی راحت آدم ها رو دسته بندی میکنیم و همیشه خدا دسته ایی که ما توش هستیم بهترین دسته هست. اگر کسی مثل ما لباس نپوشه و آرایش نکنه یا خیلی امله یا خیلی .... بستگی داره ما جزو کدوم گروه باشیم. اگر کسی اعتقاد ما رو قبول نداشته باشه یا خیلی سنتیه یا خیلی کافر و بی دین، اگر کسی مخالف ما نظر بده با بلدوزر از روی طرف رد میشیم و بهش برچسب نفهم بودن میزنیم.

یاد نگرفتیم به نظرات هم احترام بذاریم یاد نگرفتیم قضایا رو از زوایای مختلف نگاه کنیم. شایدم تقصیری نداریم مشکلمون از اونجا شروع میشه که بهمون یاد ندادن هیچ وقت یاد نگرفتیم به حقوق دیگران احترام بذاریم مردمی همستیم که همیشه خودمون در اولویت هستیم خواسته هامون نظراتمون منافعمون همیشه خودمون.! یاد نگرفتیم، یادمون ندادن که هر آدمی میتونه متفاوت فکر کنه متفاوت رفتار کنه.

این مشکل توی دنیای مجازی حتی شدیدتره. چون همه ما پشت یه هویت مجازی دور از دسترس پنهان میشیم و خیلی راحت حق رو به خودمون میدیم خیلی راحت درباره بقیه نظر میدیم. کافیه یه نگاهی به قسمت نظرات سایت های مختلف بندازیم از یه سایت دانلود فیلم و اپلیکیشن بگیر تا سایت خبری!

آی دی های مجازی شروع میکنند  نظر خودشون رو تحمیل کردن که فقط من درست میگم. انتظار داریم همه آدم ها مثل ما باشند و خلاف این رو ببینیم شروع میکنیم بدگویی و تخریب کردن.

جالب اینه که توی دنیای مجازی همه خودمون رو کارشناس میدونیم از فلان موضوع سیاسی بگیر تا نوع عوض کردن پوشک بچه! ما همه چیز رو بلدیم البته فقط توی دنیای مجازی.

گاهی  حرص میخورم گاهی میخندم گاهی فکر میکنم واقعا چرا اینجوری شدیم؟ شاید خودم هم اینجوری باشم شاید تو هم اینجوری باش.

تا کی میخوایم به دیگران برچسب بزنیم؟ تا کی میخوایم فکر کنیم فقط ما عقل و شعور تصمیم گیری داریم؟ بهتر نیست اجازه بدیم آدما برای خودشون فکر کنند، تصمیم بگیرند و زندگی کنند؟



موضوع مطلب : من و زندگی / من وغرنوشت

۳ آذر ۱۳٩٢ :: ٥:٤٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

گاهی وقت ها وقتی زیادی به دیگران لطف میکنی و از ایده آل های خودت میای پایین طرف مورد لطف جو گیر میشه و میخواد بیشتر امتیاز بگیره. لطف های تو رو نادیده میگیره و همه کارهای شما رو وظیفه تلقی میکنه نه لطف دقیقا همین جاست که به نواحی آدم فشار وارد میشه که خوب یعنی چی؟ حالا هرچقدر سعی کنی به دیگران بفهمونی لطف بوده نه وظیفه به هیج حایی نمیرسی که هیچ طلبکار هم میشن ازت.

حالا این شده داستان ما



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و فامیل / من وغرنوشت / من و حرفای خاله زنکی

٢٩ آبان ۱۳٩٢ :: ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

احساس خفگی دارم احساس تنهایی، احساس میکنم توی یه جزیره بدون آدم گیر افتادم. امروز از اون روزایی که دلم گرفته و حوصله هیچ چیز رو ندارم. زندگی من خلاصه شده در دو بخش محل کار و خونه.......

از محل کارم متنفرم از نوع کار راضیم اما از محیطشش متنفرم هر وقت وارد شرکت میشم انگار همه دیوارها بهم هجوم میارن خفه م میکنند. من آدمی هستم که دوست دارم توی کارم با دیگران تعامل داشته باشم دورم شلوغ باشه آدم های جدید ببینم و مسئولیتم سنگین باشه بی کاری زیاد آدم رو کرخت میکنه. دلم شلوغی کار با آدم های جدید رو میخواد.از محیط کسل کننده بدم میاد و دقیقا محیط کار ما کسل کننده س. مراجعه کننده حضوری نداریم و از نظر من وقتی مراجعه کننده حضوری نداریم میشه کار رو هرجای دنیا انجام داد و لزومی به حضور در محل نیست لازمه کار ما یه کامپیوتر هست و فقط همین و همین

اما خونه رو دوست دارم آرامش خونه سکوت خونه برام تداعی کننده همه ی حس های خوب دنیاست ولی محل جغرافیایی خونه رو دوست ندارم احساس امنیت ندارم کلا آدمی نیستم که در محیط های جدید احساس ترس داشته باشم به خاطر درسم سال ها شهرستان زندگی کردم  سمنان و دو سال هم کویر بودم. اما محل اینجا برام حس بدی داره از تنها بیرون رفتن دلهره دارم حالا نه اینکه جای بدی باشه که نسبت به جاهایی که کار کردم و بودم خیلی محله خوبیه اما من دوسش ندارم. هنوز به محل اطمینان ندارم به آدما اطمینان ندارم اصلا نمیدونم تا اولین کیوسک روزنامه فروشی چقدر فاصله دارم یا اگه بخوام برم قدم بزنم کجا میتونم یه کتاب فروشی بزرگ پیدا کنم و اگه سردم شد کدوم کافی شاپ برم یه قهوه و سیگار خودم ور مهمون کنم. توی کدوم خیابون میتونم هدفون بذارم و ببار برایم رضا یزدانی رو با بیشترین ولوم گوش بدم و هزار بار با خیال جمع خیابون رو بالا و پایین برم.

دلم گرفته دلم خیلی گرفته......

 



موضوع مطلب : من و زندگی / من وغرنوشت

٢٥ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

نمیدونم چه حکمتیه این داستان عروس و مادرشوهر. من کلا رابطه ام با خانواده کم جمعیت همسرم خوبه( چشمم نزنیدهاخنده) مادر همسرم 24 سالش بوده که همسرش فوت میکنه میمونه با دوتا بچه کوچولو. کارمند بازنشته هستن ده سالی میشه که بازنشسته شدن  و توی این مدت خونه نشینی هنری نمونده که زیر دستش در بره بافتنی میبافه اونم چه بافتنیایی. قلاب بافی، خیاطی ، شیرینی پزیش هم که حرف نداره. بعد این همه کمالات فقط در یه هنری کاملا بی استعدا هستن.



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و حرفای خاله زنکی / من وغرنوشت

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed