کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱۸ خرداد ۱۳٩٤ :: ٤:٠۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

مامان جان بنده وقتی در حال مکامله تلفنی بودیم ییهویی فرمودن که تازه شروع کردم نوشتن خاطرات روزانه....

-جان؟؟؟

- میخوام از این به بعد بنویسم خیلی افسوس میخورم چرا زودتر شروع نکردم ادم به سن و سال من میرسه خیلی خاطراتش کمرنگ میشه. حالا میخوام از گذشتم هم بنویسم.....

حالا اینکه چرا به من گفت احتمالا به خاطر اینکه میدونه از بین بچه هاش فقط منم که خاطره مینویسم و از این لوس بازیها دارم

حالا اینکه از کجا میدونه برمیگرده به اینکه ....

بعله بعله کاملا درست حدس زدید

ایشون همیشه کله ماهشون تو دفاتر خاطرات بنده بود. یعنی قد یه ارزن برای حریم شخصی احترام قایل نبود. من نمیدونم این چه اخلاق بدیه مادرجانمان دارن.!

یعنی من از سوم راهنمایی دفتر خاطرات دارم (خخخ خدای خندس اون دفتر) بعد از همون موقع میخوند بعد نه اینکه خیلی کار خوبی میکرد یه جاهایی تو حرفاش لو میداد. یکی دوبارم علنا داستان شد:

    از شهر داشنگامون تو دل کویر برگشته بودم چمدونم پایین تختم باز بود و چند روز قبل رفتنم بود اومدم خونه دیدم مامان قیافش تو هم رفته شروع کرد که آره شماها قدر نمیدونید و فلان و بیسار اونم با گریه

مات مونده بودم من باز چه گهی خوردم که فهمیدم بعله ایشون دفتر خاطرات بنده رو مطالعه نمودن

من اونموقع با یه بنده خدایی تلفنی صحبت میکردم و از اونجایی که فکر میکردم دفتر خاطراتم حریم شخصیمه توش نوشته بودم

حالا یکی باید میومد جواب مامان منو میداد

نه بگو بگو این آقای ز کیه؟؟؟ هان؟؟ هان؟؟ با تو چیکار داره؟؟ چرا تا صبح باهاش حرف میزدی؟؟ هان بگو من مادرتم؟؟؟

خخخخخخخ

آقا از اون به بعد یه خط مخصوص سِری درست کردم مطالب شخصیم رو با اون مینوسم به قول آقای همسر خط میخی خانم بی!!!

البته سالهای بعد دیگه مامانم با قضیه پسر اوکی بود در حدی که آدم دوست پسر داشته باشه ولی اینکه با دوست پسره کجا میریم و چه غلطی میکنیم و مهمونی و کوفت و زهرمار با خط میخی نوشته میشد!!

-

-

یه چی دیگه یادم اومد: راهنمایی که بودم عاشق یه پسره بودم سر کوچه وایمیستاد فقط عشق خلاصه شده در نگاه بود هیچ غلطی نکردیم حتی حرفم نمیزدیم ولی هروقت میدیدمش دست و بالم میلرزید و تنها بار تو زندگیم بود که با دیدن یکی دست و بالم میلرزید بعد آقو ای مامان ما اینو خوند :

  - ها ها من یه چیزایی میدونم نذار بروت بیارم نذار حرمت بینمون شکسته بشه. نذار چیزایی که میدونم رو به بابات بگم.

منم از ترسم همه اون صفحات عاشقانه رو یه روز پاره کردم الان جای خالیش رو میبینم اونقده حسرت میخورمکه چقد میتونستم بهشون بخندم!! والا آقو خوبه فقط تخیل و اینا بود وگرنه دارم میزد!!

حالا بازم خاطره یادم اومد براتون مینویسم

اینم بگم منحصر به من نیست چندوقت پیشا منو صدا کرده بیا بیا میگم چی شده مادرمن میگه ببین این لای کتاب داداشت بود عکسای دوست دخترشه خاک تو سر ببین چقد زشتم هست حیف پسرم با اون قد وبالاش حیف چشای خوشگل پسرم اخه این چی داره به نظرت سنش زیادتر از داداشت نیست؟؟؟؟؟؟؟

فقط اینا رو گفتم که به نظرتون الان تلافی بکنم برم دفتر خاطراتش رو پیدا کنم بخونم برم بهش بگم هان هان هان این چیه نوشتی!!؟؟

برم؟

خدایی الان همون زمان تلافیهشیطان

 

پ.ن: داشتم مینوشتم تلفن زنگ خورد مادرجانمان بود میگه چیکار میکنی؟ میگم هیچی پای کامپیوتر بودم

- میگه بازی میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

الان من سرمو بزنم تو دیوار ؟ آخه این چه حرفیه آدم به دخترش که کارش طراحی سایته و کوفت و زهرماره بگه! نه واقعا بازی میکنم؟ به خدا مامان من تحصیل کردس. سی سال سابقه کار تو ادارات دولتی داره! به خدا خیلی اهل مطالعه و کتابخونه! آخه چرا؟؟؟ مگه من چی کار کردم!!



موضوع مطلب : من و خاطرات / من و مامانم

٢ اسفند ۱۳٩۳ :: ٢:٥۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

این هوا هم ما رو گذاشته سر کار

صبح کولاک و برف دو ساعت بعد همچین گرم و افتابی بدون نشانه ایی از برف!

به خودم شک کردم شاید همه رو تو خواب دیدم!

تصور کنید روزایی بیاد که برای بچه های ما برف و برف بازی و آدم برفی فقط یه تصویر توی فیلم ها و عکس ها باشه. عجیب نیست خودمون هم داره کم کم یادمون میره روزهایی رو که اونقدر برف میومد که تو حیاط سرسره درست میکردیم. تو مدرسه از شدت یخ بندان و لیز بودن هزار بار میخوردیم زمین.روزایی که بیدار میشدیم میدیدیم بابا داره برفهای حیاط رو پارو میکنه یه کوه برف یه گوشه جمع میشد.

یادمون میره یه روزایی بود تو مدرسه یکی میشست وسط دو نفر دستش رو میگرفتن رو برف سر میدادنش!

حتی برای خودم هم دیگه عجیبه. شبیه یه رویای دور میمونه

دلم برای روزهای برفی تنگ شد.

دلم برف درست و حسابی میخواد!

کاینات با ما قهر کرده حتی دیگه برف هم برامون آرزو شده.

تا چند وقت دیگه حتی روزهایی که تو تابستون آب بازی میکردیم و یا دوش رو باز میذاشتیم برای خودمون آواز میخوندیم هم یه رویای دور و میشه.



موضوع مطلب : من و خاطرات / من وغرنوشت

٢۱ بهمن ۱۳٩۳ :: ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

آدمها فراموشکارهای خوبی هستند. اما گاهی چیزهایی هستند که تا آخر عمرت فراموش نمیشن مثل یه زخم جاشون همیشه روی دستت میمونه.

خاطراتی که میشن بخشی از روحت!

 



موضوع مطلب : من و خاطرات / من و دوستام / من و من

۱٠ آذر ۱۳٩۳ :: ٢:٢٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

حالا اینکه چرا ذهنم افتاده به کندوکاو یه سری خاطرات قدیمی که حتی در حالت نرمال و در چند سال گذشته یکبار هم مرور نشدن خدا میدونه.

به هر حال ذهنه دیگه گاهی وقت ها کاری میکنه که دلش میخواد.

یکی از این خاطراتی که حتی نمیدونستم که وجود داره چند روزه اومده روی واضحترین خاطراتم و در کمال پرویی داره مغزمو میخوره.

حتی یادم نمیاد حدودا کی بود! فقط میدونم برای خیلی خیلی بعد از دوره قجر الملوک بودنم اتفاق افتاده و الان که دقیق تر فک میکنم سال 87 به بعد بوده صددرصد. پس چرا کلا محو شده بود تو این سالها و چی باعث شد یادم بیاد رو نمیدونم.

یه روزی بود که خیلی رنگی رنگی بازی مد نشده بود. من یه کانورس قرمز مثل توی عکس خریده بودم. به نظرم خیلی خوشگل بود هنوزم به نظرم خیلی کانورس قرمز نازه.

مثل همیشه ونک قرار داشتم بعد نهار آماده شدم کفش های نو رو پوشیدم زدم بیرون از کرج راه افتادم رفتم ونک.

همینکه دوست مذکور رو دیدم گفتم ببین کفشام چه خوشگله در جا گفت این چیه پوشیدی نگران

احتمالا جوابشو دادم ولی این قسمت محو شده تیکه بعدی یادمه مثل همیشه تا سمت اسکان و مجتمع پایتخت داشتیم پیاده میرفتیم یک کلمه حرف نمیزد بغ کرده بود گفتم چیه مشکلی داری روت نمیشه باهام راه بیای برم خونه؟

گفت باشه برو

شما فکر کن برگشتیم سمت ونک سوار تاکسیای کرج شدم برگشتم.

و این بود خاطره کذایی. حتی ایدم نمیاد بعدش چی شد اصلا چرا آشتی کردم چرا همونجا نگفتم به تو چه دلم خواسته پوشیدمش.

الان به ذهنم رسید یه نتیجه گیری هم بکنم خیلی خشک و خالی نشه داستاننیشخند

خدایی خیلی حس خوبیه که الان مرد زندگیم آدمیه که حتی دمپایی ابری بپوشم برم تو خیابون با لبخند بغلم میکنه میگه چه ناز شدی.

براش مهم نیست کفشم قرمزه یا صورتی براش مهمه که من چی دوست دارم.

 



موضوع مطلب : من و خاطرات

٥ آذر ۱۳٩۳ :: ۱:٢٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

یه فولدر داشتم یعنی دارم به اسم myselection از حدود بیست سالگی موزیک های مورد علاقم رو اونجا جمع میکردم.

دنیای عجایبیه برای خودش از هر خواننده و تیپ و نوعی توش پیدا میشه، مرحوم مرضیه و هایده و ویگن بگیر تا شهرام شبپره و داریوش و نامجو ومرتضوی و کریستی برگ و مایکل جکسون.

این فولدر تو این ده سال همراه من رشد کرده و جا به جا شده. از این شهر به اون شهر، از این خونه به اون خونه از پی سی به لبتاپ از لبتاپ به پی سی، از هارد اینترنال یه اکسترنال از ام پی تری پلیر به فلش از فلش رو گوشی و تبلت و...

توی این ده سال تغییرات زیادی تو زندگیم بوده. جاهای مختلفی زندگی کردم ادم هایی تو زندگیم اومدن و رفتن. اتفاقات زیادی افتاده. همه چیز تموم شده و از همه اون ده سال یه فولدر مونده.

کلا آدم خاطره بازی نیستم وقتی یه دوره از زندگیم تموم میشه دائم خاطراتش رو مرور نمیکنم مقایسه نمیکنم.

ولی این فولدر برام یه حس خاص داره. اینکه هر تراک یه صحنه میاره تو ذهنم. موزیک و عطر همیشه برام یادآور یه صحنه هست. با تمام جزییات. عطر کمتر و موزیک بیشتر!

توی این چند سال اخیر سیر سریع تحولات باعث شده بود با دقت فولدرم رو گوش ندم. خیلی توجه نداشتم. در واقع این چند سال جهش عجیبی داشت همه چیز تغییر کرد و اونقدر سریع دنیام عوض شد که خودم جا موندم. تازه دارم سعی میکنم به تعادل برسم. تازه دارم با خودم کنار میام . خود جدید با خود قدیمی کنار میان و هماهنگ میشن.

مثل همه همزمان سازی ها زمان میبره ولی داره اتفاق میافته و این خوبه!

امروز یه فولدر جدید درست کردم میخوام در دهه جدید کار مشابهی انجام بدم به هرحال سلیقم تا حدی تغییر کرده و نیاز به یک فصل جدید داره.

 

خاطره نوشت:

شاید مسخره باشه و بهم بخندین ولی داستان توی اولین سالهای دهه بیست به این شکل افتاد که میخواستم برای دوست پسر اون موقعم یه سی دی بزنم و آهنگ های مورد علاقم رو بهش هدیه بدمقهقهه( خیلی هم برای زمان خودش کول و باحال بود خودمم شیک و به روز بودم در این حد که ابروهام رو با حفظ پیوندی وسط ور داشته بودم شازده قجر الموک خانمی بودم) بعله میفرمودیم که : تمام سی دی ها را از اول میزاشتم گوش میدادم تا تراک آخر هرکدوم خوب بود کپی میکردم و یادآوری میکنم مثل الان نبود هزارترابایت آهنگ و فیلم بریزی روهارد و تازه دوهزارتا دیگه جا داشته باشی همه چی روی سی دی بود. دونه به دونه سی دی میزاشتم و گوش میدادم. در اواسط کار بودم که زرتی بهم زدیم و سلکشن نازنین موند و هر روز آپدیت شد و تا خود امروز از طوفان ها و حملات سایبری زبان و فرمت سیستم جان به در برده. باشد که رستگار شوم با این داستانهای زندگیم.



موضوع مطلب : من و خاطرات / من و موسیقی

٢٤ مهر ۱۳٩۳ :: ۳:٥۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

روز عید غدیر بود با همسر خوش و خرم شیتان پیتان داشتیم میرفتیم چندتا بلوک اونورتر خونه مادر همسر. تو راه یکی از همسایه ها داشت درجهت عکس ما میومد طفلی اومد سلام احوالپرسی کنه گفت: سلام آقای میم سال نو مبارک!!!!!!نیشخند

هیچی دیگه تا خونه مادرهمسر از شدت خنده سینه خیز میرفتم. تا چند روزم یادم میافتاد رو زمین پهن بودم.

سال نو مبارک آخه چرا؟؟

این یکی خیلی +18 هست از الان بگم

مراسم سالگرد یه بنده خدایی بود برای ادای احترام همه رفته بودیم مسجد بعد سخنران داشت صحبت میکرد. طفلی اومد از آقای سین تشکر کنه و بگه قدم رنجه فرمودند و از این حرفها

یهو گفت: با تشکر از آقای سین که قدم رو تخم ما گذاشتند.

کلا مسجد در حال گاز گرفتن زمین بود دخترهای آن مرحومه مغفوره از شدت خنده داشتند سکته میکردند. حالا خودتون تصور کنید.

....

حالا مسجد تموم شده همه اومدند تو حیاط طفلی سخنران اومد آقای سین رو پیدا کنه شخصا عذر خواهی کنه بلند گفت آقای فلانی آقای سین کجا رفتند؟

آقای فلانی نه گذاشت نه برداشت گفت: رفتند پاشون رو بشورند دیگه ...

کلا هیت عزادار آن مرحومه مغفوره از شدت خنده در حال پیوستن به ملکوت اعلا بودند. در این حد فک و فامیل شیدایی داریم



موضوع مطلب : من و مشنگیات / من و خاطرات

۱۸ شهریور ۱۳٩۳ :: ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

دلم پاییز میخواد بوی مهرماه. بوی رنگی رنگی های درخت ها بوی نم بارون، ژاکت سفید پوشیدن دستات رو تو آستیاناش قایم کردن، پشت پنجره ایستادن بوی چای هل دار توی دستت.

دلم هیاهوی بچه های از مدرسه تعطیل شده را میخواد، دلم میخواست برم مدرسه با یه ک.له پشتی گل گلی با کلی لوازم التحریر نو. بوی دفتر و کتاب بوی پاک کن هیجان مدرسه دلم میخواد.

بوی نارنگی مونده تو کیف. بوی نان پنیر له شده زیر کتابها.

حتی اون مانتو مقنعه های دلگیر دهه شصت، حتی اون تعصب های بی مورد معلم ها حتی اون حرف های احمقانه معلم کلاس پنجم که دختر نباید موقع خندیدن دندوناش معلوم باشه.

دلم منتظر بودن برای خوردن زنگ تفریح میخواد

دلم روزهای کوتاه و شب های بلند پاییز رو میخواد. زیر بارون راه رفتن دیوونه بازی لباس گرم...

خسته شدم از این آفتاب ناجوانمردانه

از این بوی مردگی

از این خشکی بی حد



موضوع مطلب : من و من / من و خاطرات / من ودلخوشی

۱٤ امرداد ۱۳٩۳ :: ٢:٠٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

کتاب های قدیمی سرگذشت جالبی رو طی میکنند تا برسند به دست ما. گاهی سرگذشت های عجیب!

خب به عنوان یه عاشق کتاب باید بگم وقتی کتابهای چاپ قدیمی دستم میرسه دلم میلرزه.

سرگذشت کتاب ها رو دوست دارم. چه کسی کتاب رو داشته ؟ آیا هدیه گرفته یا یه روزی کنج ویترین یه مغازه دیدتش و دلش رو برده. صاحب کتاب هنوز زنده س یا ...

دو جلد کتابی که الان پشت مانیتورم، کنج میز جا خوش کردند و هر چند دقیقه یکبار نگاهم روشون ثابت میمونه و هروقت نگاهشون میکنم قلبم فشرده میشه. کتابهایی که فقط چند تکه از پازل سرگذشتشون رو میدونم و تا همین حد هم دلم رو به درد میاره.

از توی کشوی میز عکس سیاه سفید شکسته ایی رو درمیارم صاحب اصلی کتابها. نمیدونم توی عکس چندساله هست مطمئنا بیشتر از 19 یا 20 نیست ولی با اون عینک گنده طبی بیشتر نشون میده. مردی که هرگز ندیدمش ولی هر روز چهره ش رو توی صورت و نگاه بچه هاش میبینم.

همیشه ماهیت مرگ برام ترسناک و عجیب و ناشناخته هست پیش خودم فکر میکنم موقعی که این عکس رو میگرفت به چی فکر میکرد؟ میدونست ....

مردی که اول همه کتاب هاش مهر شخصی کتابخونش رو زده و متنی نوشته:

"نیازمند راه حق و الطاف ایزد یکتا" این جملش برام دردناکه الطاف ایزد یکتا

کتاب بعدی هدیه س یه هدیه ایی که الان ممنوع چاپه ولی نمیدونم چرا اسم و رسم کتاب دینی و مذهبیه پس چرا ممنوع ؟ نمیدونم. کتاب از طرف یه زن هدیه شده

میپرسم این خانومه کی بوده؟ میگه نمیدونم تنها چیزی که میدونم این بوده که همشون با هم اعدام شدند

بازم این کلمه لعنتی. بهم احساس تهوع میده! فکر کردن به مردی که نمیشناسمش ولی دوسش دارم  فکر کردن به مردی که بخشی از فرزندان من رو تشکیل میده فکر کردن به مردی که وقتی مرد از الان من و بچه هاش خیلی خیلی کوچکتر بود ، فکر کردن به اینکه چه حسی داشت؟ آخرین آرزوش چی بود؟ ترسیده بود؟ به زنش فکر میکرد؟ به پسرش به دخترش؟به اینکه بزرگ شدنشون رو نمیبینه؟ به اینکه سرنوشتشون چی میشه؟ به آرمانهای خودش فکر میکرد؟ به اینکه تو چه دنیای مسخره ایی زندگی میکنیم ؟ به اینکه حتی اگه تو یه جهت باشی بازم ممکنه بری بالای دار؟

بازم این کلمه تخمی، این کلمه نحس

.

.

.

بعضی کتابها سرگذشتی به عجیبی یه داستان دارند

بعضی کتابها با خودشون غمی عجیب دارند

بعضی کتابها

فقط بعضی کتابها..





موضوع مطلب : من و کتابخونم / من و خاطرات

٤ امرداد ۱۳٩۳ :: ٥:۱٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

و دو سال پیش در چنین روزی همسر دل ما رو برد و بعد از مدتها همکار بودن وارد فاز دوم یعنی دوستی شدیم و بقیه فازها رو پیتکو پیتکو طی کردیم.

دوسال پیش در چنین روزی همسر در یک پروژه فکر کنم از پیش تعیین شده ساعت 11 اومدن شرکت و توی شرکت یه قورمه سبزی بار گذاشتن در حد تیم ملی!!! و در پایان روز ما با هم دوست شده بودیم. صد البته که کلی سانسور کردم به هر حال خانواده از اینجا رد میشه!نیشخند

شوما فکر کن ما کاملا طبق قوانین شرع پیش رفتیم.خخخخخ

بعله در چنین روزی بود که مرد زندگی من وارد زندگیم شد. از بودنش خوشحالم. هنوزم مثل روز اول از دیدنش دلم غنچ میره و ته دلم خالی میشه. هنوزم عطر بدنش برام رایحه زندگیه.

درسته که گاهی تو فشار زندگی بحث میکنیم و دعوامون میشه ولی از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه در 90 درصد موارد تقصیر من هست و منم که اعصاب ندارم !

به خاطر داشتنش به خاطر بودنش خدا رو شکر میکنم.

کسی که ناخواسته صداش میکنم "دوستم"! چون در کنار همسر بودن برام یه دوسته یه دوست واقعی چیزی که هیچ وقت تو زندگیم نداشتم. خیلیلا بودن و هستن که واژه دوست رو یدک میکشیدن یا میکشن ولی در حد واژه هستن و بودن!

از وقتی دارمش میفهمم که دوست یعنی چی. میفهمم که عشق و دوست داشتن چه رنگیه.

خدایا ازت ممنون به خاطر وجود این مرد تو زندگیم.

 

پ.ن: عکس بالا رو همسر دو سال پیش وقتی وارد دفتر شد روی تخته کشید و نوشت روز خوب پیروزی! بچه ها فکر میکردن به خاطر اتمام پروژه هست حتی خود منم همین فکر رو میکردم. البته هرکسی اومده یه چی به شکل اضافه کرده یکی براش سبیل گذاشته یکی پاپیون و....



موضوع مطلب : من و همسر / من و خاطرات

۱٤ خرداد ۱۳٩۳ :: ٧:۱٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دیشب یه نامه طولانی تو ذهنم نوشتم درباره اینکه من چرا 14 خرداد رو دوست ندارم و... قول فرنگیا بلا بلا بلاابرو

امروز حال ندارم بهش واقعیت ببخشم. ولی درکل حرفایی بود که باید میزدم ولی هیچ وقت نزدم. هیچ دیگه برید تو مغزم بخونیدش حداقل اونجا کامنت بذارید مطمئن بشم آمار بازدیدهام اشتباه نیست. میدونم شما هم خسته اید حال ندارید کامنت بذارید درکتون میکنم!



موضوع مطلب : من و خبرها / من و خاطرات / من و من / من و مشنگیات

۱۸ دی ۱۳٩٢ :: ٢:٥٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

حدود 4 سال اول زندگیم حاکم بلامنازع خانه خودم بودم. عزیز کرده و یکی یک دونه کنار همه اینا نوه اول خانواده مادری بودم خودتون حدس بزنید چقدر لی لی به لالام میزاشتن. بعد از 4 سال یهو گفتن قراره خدا بهت یه خواهر کوچولو هدیه بده!!!ابرو مام بچه باور کردیم دیگه. اولش هم کلی دوق و شوق و شادمانی کردیم که خدا!!! چقدر منو دوست داره. روزی هم که قرار بود از بیمارستان بیارنش خونه منو با خودشون بردن این عروسک مش و میزانپیلی کرده رو دادند دست ما که آره بابا جون خواهرت از بهشت برات کادو آورده!!ابله

معرفی میکنم بچه ها ایشون از اسباب بازی فروشی بهشت توسط خواهر فرستاده شدن! احتمالا با پست پیشتاز!

 

خلاصه اینکه روزای اول حسابی سرمون رو گول مالیدند. البته بعد از گذشت یکی دو روز فهمیدم که چه کلاه گشادی سرم رفته و به جای خواهر بهشتی یه موجود خپلی که چشماش قد نعلبکی هست و از صبح تاشب گریه میکنه انداختن به ما و از همه بدتر کلی توجه که مال من بوده رو به خودش اختصاص داده. با گذشت زمان اوضاع بهتر نشد که بدتر هم شد چون مجبور شدم تمام دوران کودکیم رو با یه موجود به غایت فضول که همیشه همچون یک عدد دم چسبیده پس بنده طی کنم. هرجا میخواستم برم زودتر از بنده آماده بود با بقیه که حرف میزدم گوشش پهن بود تازه گزارش کارهام رو کف دست مامان خانم میذاشتن. هیچی دیگه خیلی از خدا ناراحت بودم که همچون هدیه ایی برام فرستاده که گند بزنه تو کل دوران کودکیم. تازه کلی هم دعوا میکردیم با هم که باعث میشد از خدا بیشتر شاکی بشم.

روزها گذشت گذشت و ما بزرگتر شدیم و تازه فهمیدم خواهر داشتن همچین بدم نیست حالا نه اینکه نبودش مشکل باشه ولی بودنش هم خوبه! میشه همراهت میشه همصحبتت کسی که از موجود خپل چشم نعلبکی تبدیل میشه به یه مانکن با قد بالای یک و هفتاده و پنج و چشم های شهلا و دماغ سربالای عملیهورا از اینایی که هرجا بره کله ها براش میچرخه! حالا درسته که همیشه حرص میخورم چرا ژن بلندقدی اونو من ندارم اما با وجود همه اینا داشتن خواهر یه نعمته. هرچند که هنوزم کلی بی اعصاب باشه و کسی پا رو دمش بذاره قیمه قیمه ش میکنه و سالم نمیذارتش ولی بازم دوست داشتنیه.

صد البته که اینا رو ننوشتم که از مادموازل تعریف کنم میخواستم بگم این خواهر جان ما یه ویژگی منحصر به فرد دارند و اونم اینه که گاهی به صورت کاملا ناخوداگاه انرژی به شدت مخربی دارند به حدی که ما جلو چشم خودش صدقه میزاریم کنار یعنی در این حد میترسیم ازش. خودش هم که حال میکنه با این خصوصیت ویژهفرشته

یه چندتا از شاهکارهای این چند وقته اخیر رو براتون میگم البته حال ندارم همه رو بنویسم فقط موارد ویژه رو نوشتم:

روز نامزدی من و همسر جشنی که ما گرفتیم مختلط بود و تنها عضو خانواده همسر که یه تکونی به خودشون دادن خاله جان همسر بود ( از بین خانواده همسر تنها کسی که واقعا دوسش دارم همین خاله جان هستن) خاله جان به شدت داشتن هنرنمایی میکردن رقص پای ترکی میرفتن در همین حین خواهر میفرمایند که با این سن و سال چه خوب میرقصه! زدن این حرف همان و ولو شدن خاله جان همان شدت سانحه در حدی بود که ما نمیدونستیم بخندیم الان نگران باشیم الان گریه کنیم اصلا چی شد؟!

مورد بعدی برمیگرده به عشق خواهرمشیطان یعنی مادردوست پسرش که سن بالایی داره ولی از اینایی که هر ده دقیقه یه سیگار بهمن کوچیک میکشه. خواهر جان به دوست پسرشون میگن مامانت خیلی بدن خوبی داره با این سن و سال این همه سیگار پس چی میگن این دکتر سیگار بده سیگار بده! بععله فرداش مادر دوست پسر چنان میخوره زمین که پاش مو ورمیداره تا دو ماه نمیتونست راه بره حال ریه ش هم ریخت بهم و تا چند وقت توی مطب دکتر خیمه زده بود طفلی خواهر هم از شدت عذاب وجدان نقش آژانس رو براش بازی میکرد

مورد مشابه بعدی برمیگرده به خود دوست پسر خواهر که با همین جمله که تو چرا اینقدر سیگار و فلان میکشی حتی یه سرفه هم نمیکنی شروع میشه و میرسه به این که پسر بیچاره تا چند وقت ازز شدت سرفه مغزش تو دهنش بودنیشخند

لازمه بگم دوست پسر خواهر جان تهدیدیش کرده جرات داری یه بار دیگه از خانواده ما تعریف کن؟

صابون ایشون البته به تن ما هم خورده. یه شب توی دوران نامزدی من و همسر چنان دعوایی کردیم که من ساعت 6 صبح آژانس گرفتم اومدم خونه البته قبلش پشت تلفن خواهر اعلام کردن: ای وای تقصیر منه!! بعد دوست خواهرم "پ" از شب قبل اونجا بود(ایشون هم ناجور با همسرش دعوا کرده بود قهر اومده بود منزل ما) اومده پیش من میگه این خواهر بزغالت سر شب اومده خونه ما میگه چه خوب که رابطت با شوهرت درست شد و بعد هم از تو شوهرت کلی پیش ما تعریف کرد که شوهرش خیلی مرد ماه و نازی هست! همون جا جلوی خواهرم دوستش چنان با شوهرش دعواشون میشه که میان خونه ما . منم که خدمتتون عرض کردم. بعد خودش میخنده میگه بهم پول بدید دیگه ازتون تعریف نکنم!!!! پول زور بدید!!!

یه بار هم بابا داشت یه خونه جدید میخرید بعد والدین گرام خونه رو دیدند و پسندیدند و بیعانه هم گذاشتن بعد من و خواهر رفتیم خونه رو ببینیم از همون دم در از خونه خوشش نیومد و کلی غر زد سر مامان(لازمه دوباره بگم چقدر جیغ جیغو هست) هنوز به خونه نرسیده بودیم که فروشنده محترم زنگ زد که پشیمون شده از فروش!!!

آخرین شاهکارش هم دیشب رقم خورد. یه مدته سر ماشین با برادر اختلاف دارند که از دیروز اختلاف به اوج خودش رسیده بابا که ماشین خودش رو داره یه ماشین هم بوده که همیشه دست خواهرجان و جدیدا داداشه دائم ماشینو ازش میگیره دیشب که حسابی حرص خواهرجان درمیاد همین که ماشین رو میبره گیر میدن بهش ماشین رو میخوابونن! دفعه قبل هم که حرص خواهرجان رودرمیاره ضبط ماشین رو ازش میدزدن.

هیچی دیگه امیدمون به اینه بره هاگوارتز شاید یادبگیره انرژیش رو مهار کنه والا به خدا امنیت جانی نداریم که!

پ.ن1: بعععله بععله همین الان زنگ زدند که اعصابشون خورده و با برادره دعوا کردند دارن میان ییلاق خونه ما! خدا بخیر بگذرونه برم یه صدقه بذارم کنار.



موضوع مطلب : من و فامیل / من و خاطرات

۱٦ دی ۱۳٩٢ :: ٢:٠٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دیشب هم در ادامه چند شب اخیر سردردهای سریالی مسخره ادامه داشت برای همین علاوه بر مسکن یک عدد قرص خواب انداختم بالا بلکه هم مثل آدمیزاد بخوام و صبح سر حال باشم.

همینطور که در انتظار بودم قرص مذکور عمل کنه داشتم مسخره بازی درمیوردم جناب همسر رو میخندوندم! در راستای وظیفه مذکور یاد سخنرانی افتادم که توی تاکسی در تمام مسیر شنیده بودم. سخنرانی شیخ**** حسین****** انساریان( میدونم اشتباه نوشتماچشمک) بله همینطور که داشتم در و گهر میفشاندم و لحن ایشون رو تقلید میکردم یهو آقای همسر فرمودند:

یادش بخیر یه زمانی کل ماه رمضان رو میرفتم فلان مکان که شیخ سخنرانی داشت بعد سخنرانیشون که ساعت 8 شروع میشد من از 6 توی مسجد منتظر بودم!!!!

من:هیپنوتیزم  شوخی میکنی

همسر: نه جدا تازه وقتی سخنرانی شروع میشد نت برداری میکردم میرفتم از روش انشا مینوشتم....

من: قهقهه (یعنی از شدت خنده انگار تو دلم سونامی اومده بود داشتم منفجر میشدم) یعنی الگوی و چراغ راه تو بودن ؟

همسر: آره دیگه همونجوری که تو اپرا وینفیری رو دوست داری منم این آدم رو دوست میداشتم!!

من:ابرو

 

همسر: تازه الگوی من مزیتی که داشت این بود که در دسترس بود میتونستم برم توی جلساتش شرکت کنم ولی تو که نمیتونی بریعینک

من:افسوسافسوس

همسر: تازه به خاطرش میخواستم برم حوزه و ملبس بشم

من:سبز

 

پ.ن1: حالا شاید از نظر بقیه مسئله مهمی نباشه ولی با توجه به بک گراند همسر محترم و شاهکارهای بینظیرشون فکر ملبس شدنشون در حد مرگ منو میخندونه

 



موضوع مطلب : من و خاطرات / من و همسر

۱٠ شهریور ۱۳٩٢ :: ٩:۳۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

یکی از جدیدترین تفریحات دورهمی های ما شده که خیلی شیک و مجلسی عکس های دوره نوجوانی و حتی در بعضی موارد جوانی همدیگر را رو میکنیم و در حد مرگ میخندیم.

دخترا با مانتوهای تا دم مچ پا و اپل دار و تا روی پلک ابرو زبان بینی های باد کرده و صورت جوش دار حتی در بعضی موارد شاهد پوشیدن پلیور با عکس لیلا فروهر و تی شرت با عکس دی کاپریو بودیمقهقهه

آقا پسرا شلوارهای پلیسه ایی چین دار گشاد تی شرت های توی شلوار صورت های لاغر با جوش های غرور جوانی و سبیل های تازه سبز شده و هیکل های نی قلیونابله

ژست های هر دو گروه خیلی تحت تاثیر فیلم های هندی و فارسی می باشد همراه با گل و بوته و دار و درخت. و احساس خودشیفتگی عجیبی هم در همه عکس ها دیده میشود.

خلاصه اینکه به شدت حال افاده ایی های جمع مخصوصا اونایی که ادعاشون میشه از کودکی همین دماغ های قلمی و لب های گوشتی و پوست برنزه رو داشتند گرفته میشه.

کلا بساط خنده تون رو تا مدت ها برپا میکنه. از من میشنوید این تفریح رو از دست ندید

 



موضوع مطلب : من و خاطرات / من و ایده ها

۱٦ تیر ۱۳٩٢ :: ٤:۳۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

متن پایین رو حدود دو سال قبل توی وبلاگ مرحومم نوشته بودم. چند شب پیش داشتم نوشته هاش رو مرور میکردم رسیدم به این متن و چون کاملش طولانی بود قسمت هایی از اون را کپی کردم اینجا :عینک

 

نمی خوام نق بزنما، ولی می خوام بگم ترجیح میدم 100 سال پیش بود 14 سالگی شوهرم میدادن سر 9 ماه یه پسر ترگل ورگل میزاییدم تا بازو النگو زرد مینداختم تنها دغدغه زندگیم هم این بود که دختر ِ اقدس خانوم تو فلان مهمونی چی پوشیده بود و تنها تفریح زندگیم هم شوخی های هرازگاه آقامون بود و از خنده ریسه رفتن من براش مثلا بگه تپلم(چون در سناریو من یه زن تپلِ تو دست پر کن سرخ و سفیدم) و...

یا اوجِ تفریحِ زنونم این بود که پاشم برم روضه تو خونه همسایه بغلی (آخه آقامون دوست نداره هرجایی هم برم) بعد که مداح داره میخونه با زری خانم پشت مادرشوهر خواهر شوهرم غیبت کنم بعدِ هر جمله هم یه نفرینی بذارم. زری خانوم هم بگه ایشااله. و من فکر کنم که مثلِ زینبِ مظلوم واقع شدم و برای مظلومیتمون چادر رو بکشم رو سرم زار بزنم یا حداقل زور بزنم که زار بزنم. و موقع این تلاش مذبوحانه فکر کنم که شام برای آقامون چی بذارم  بعدِ شام هم زودتر بچه ها رو بخوابونم و یه برنامه با آقامون بریم.

آی میچسبه ! آی میچسبه سرِ سال هم هی بچه پس بندازم

به این میگن زندگی، نه اینکه بخوای ادای فمنیستا رو دار بیاری. پا به پایِ مردا کار کنی دنبالِ استقلال باشی! صبح از خونه بزنی بیرون شب برگردی. تازشم هی بجای بقیه فکر کنی،

خسته شدم از این همه دوندگی.....

 

 

نوشته شده توسط بهناز در یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠



موضوع مطلب : من و خاطرات

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed