کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱٥ آبان ۱۳٩۳ :: ٤:٢٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

توی یکی از کلاس هایی که میرم صحبت شد درباره اینکه خودتون را در معرض انتخاب های مثبت قرار بدید! نگذارید ویروس ذهنتون را از بین ببره!

مثلا تایم آزادتون را به جای اینکه یه برنامه مسخره تلویزیونی ببینید یه مستند درباره کار یا چیزهایی که بهش علاقه مند هستید تماشا کنید.

به جای رفتن به پارتی و مشروب و سیگار بمونید خونه یه کتاب عالی بخونید.

به جای گوش دادن به موزیک هایی با شعرهای منفی موسیقی بی کلام گوش بدید

و....

این تایپیک ذهنم رو خیلی درگیر کرد چون یه مدت طولانی که سعی میکنم از منفی ها دور بشم و موضوع باعث شد تو ذهنم یه لیست درست کنم درباره اینکه از کجاها انرژی منفی رو میگیرم.

1- مهمترین چیزی که حالم رو بد میکنه اخبار هست. فرقی نمیکنه مربوط به کدام طرف باشه درهرصورت شنیدن این همه سیاهی ذهنم رو سیاه میکنه. اینکه فلانی اعدام شد اینکه دادو ستد دخترها در فلان جا زیاد شده و....

نه اینکه بی احساس باشم اتفاقا بیش از حد ذهنم درگیر میشه احساس همذات پنداری ولم نمیکنه. ترجیح میدم از خبرها دور باشم. باور کنید چیز مهمی رو از دست نمیدیم.

2- بعضی از آدم ها فاجعه هستند. شاید شما هم اطرافتون داشته باشید همین که بهتون میرسن تمام خبرهای بد دنیا رو در کمتر از یکساعت بهتون میگن. نمیفهمم این چه کاری هست آخه؟ تو این انفجار تکنولوژِی کسی نیاز داشته باشه خودش میره میبینه یا میخونه دیگه.

چندبار همسرجان از این کرامات نشون دادند و هنوز از خواب بیدار نشده سرش رو کرد تو گوشی و چندتا خبر سربریدن و اعدام و... داد البته بعدش عواقبش رو دید الان دیگه بیخیال قضیه شده کلا

مادرجانمان هم که قربونش برم از خبر دزدی از فلانی مردن فلانی و .... همه رو در چند صدم ثانیه میکنه تو گوش آدم هیچ راه گریزی هم نمیذاره.

مثلا تلفن کردم بعد از سلام و اینا یهو راستی میدونی پسر جوون فلانی مرد. یا یهو میبیندت این داعشیهای خاک برسرها تجارت زنان راه انداختند و ...... توضیحات کامل بیخیالم نمیشه فاجعه بار ترین حالت قضیه رو برات میگه بری بشینی فیلم اره ببینی کمتر خونریزی داره توش!

3- بعضی از این دوستان و آشنایان که آدم رو به زور عضو این گروه های خودشون میکنن تو شبکه های اجتماعی. اینا بعضیاشون فاجعه هستند. هی گروه رو ترک میکنم یکی دیگه دوباره عضوم میکنه. د لامصب بیخیال من! حالا از جوک های قومیتی که من متنفرم ازش بگذریم . این مسائل اجتماعی که باهاش شوخی میکنند هم بذاریم اونطرف. این ویدیو های حال بهم زن که میفرستن رو نمیتونم باهاش کنار بیام. امروز تو وایبر تو یکی از همین گروهها طرف ویدیو فرستاده :عزاداری با قمه.

4- بعضی از این وبلاگ ها. البته به من ربطی نداره من به عنوان خواننده سریع صفحه را میبندم و دیگه طرف وبلاگش هم نمیرم. ولی قتل و غارت و ...

....

نمیخوام بگم آدمهای بیتفاوتی باشیم اما به جای اینکه زنجیره انتقال چیزهای کثیف باشیم بیایم مثبت فکر کنیم مثبت ببینیم. به جای اینکه تو وایبر ویدیوی داعش رو بفرستید به جاش یه ویدیوی مثبت نمیدونم یه صدای زیبا یه استعدا باحال یه کار خلاق رو بفرستید. به جای اینکه در برخورد با آدمها سیاهی ها رو عنوان کنید از هوای خوب امروز از چیزهای بامزه از کتاب و فیلم حرف بزنید. یه حلقه از زنجیره سفید ارتباطات باشیم



موضوع مطلب : من و خبرها / من و نظراتم

۱٤ خرداد ۱۳٩۳ :: ٧:۱٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دیشب یه نامه طولانی تو ذهنم نوشتم درباره اینکه من چرا 14 خرداد رو دوست ندارم و... قول فرنگیا بلا بلا بلاابرو

امروز حال ندارم بهش واقعیت ببخشم. ولی درکل حرفایی بود که باید میزدم ولی هیچ وقت نزدم. هیچ دیگه برید تو مغزم بخونیدش حداقل اونجا کامنت بذارید مطمئن بشم آمار بازدیدهام اشتباه نیست. میدونم شما هم خسته اید حال ندارید کامنت بذارید درکتون میکنم!



موضوع مطلب : من و خبرها / من و خاطرات / من و من / من و مشنگیات

۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

یعنی از اول اولش بیشتر ذوقم تو این بود که از بین این همه چیزی که من حدس زدم نیست. بیشتر هم خوشحالی فرمودیم که به به همسر جان حتما امسال خلاقیت به خرج دادن بلاخره میخوان ما رو سر ذوق بیارن. به به چه شوهری چه سری چه دمی و از این حرفها....

یعنی من این کادو تولد رو که گرفتم دیدم همون اولین حدسم درست بوده. در این حد من همسرم رو میشناسم والا همه کاراش انگار از روی دفترچه دستورالعمل مردها انجام میشه قابل حدسناراحت

البته کادو تولدم رو دوست داشتم ولی خیلی قابل حدس بود برام 80درصد مطمئن بودم همچی چیزی هست 20 درصد هم امید داشتم کادو موردعلاقه من باشه یا حداقل خیلی خلاقانه باشه.

کادوم چی بود؟ باید خدمتون عرض کنم محل کار همسرم یک اتاق نمایش محصولات شرکت رو داره هر وقت من اونجا رفتم از بین اون همه محصول چشمم رو یه کیف چرم اصل کوچیک گرفته بود هر وقت میرفتم به مسئولش میگفتم بیاره ببینمش. دوسش داشتم اما انتظار نداشتم کادو تولدم باشه.

تازشم از کادو پارسالم خیلی ارزونتر بود.

 ولی همین که کلی فکر کرده چی بخره آخر سر هم واضح ترین چیز رو خریده دستش درد نکنه به هر حال مرد هستن دیگه نمیتونن پیچیده فکر کنن من که دیگه انتظاری ندارم شما هم نداشته باشین.

بگذریم.....

هیجان انگیز ترین و باحالترین و خلاقانه ترین هدیه تولدم از طرف یکی از دوستای همسر بود. تو یه جعبه کوچیک قرمز خاک نقره ایی جزیره هرمز رو ریخته بود فوق العاده زیباست بعد داخلش یه گردنبند بود که با یه صدف از خلیج فارس درست کرده بود یعنی دست ساز خودش بود خیلی ساده بود اما خلاقیتی که به خرج داده بود قند تو دلم آب کرد.خاکش برق میزنه. از اون کادوهایی بود که هر وقت بهش فکر میکنم ته دلم قنج میزنه سریع میرم دوباره نگاش میکنم.

الان یکی از مکان های موجود در لیستم برای سفر جزیره هرمز هست. حتما لینک ها رو یه نگاه بندازید. این+  این+  این+

روز تولدم به اصرار همسر رفتیم نمایشگاه که با هدیه پدرجان یک دل سیر کتاب خریدم و بسی لذت بردم. بعد از نمایشگاه هم با یه مهمونی سورپرایزی با همکاری همسر و خواهر جان مواجه شدم. خواهرجان ساعت 3 رفته بود خونه ما تا ساعت 8 که ما برسیم شام درست کرده بود خونه رو مرتب کرده بود خرید کرده بود چای دم کرده بود یه جورایی ترکونده بود تازه چندتا از دوستای همسر هم دعوت بودند که همه منتظر ما بودند بالای پله ها به همسر میگفتم چرا صدای خواهرم  و سروش داره از خونمون میاد. خلاصه عجیب سورپرایز شدم و کلی حال کردم. با اینکه خونم ترکیده باید پاشم مرتب کنم. اما خیلی باحال بود. البته که ایده اینکار از خواهرجانم بوده وگرنه همسر خلاقیتش تا به اینجا نمیرسه.نیشخند

پ.ن1: راستی توی نمایشگاه برای اولین بار یک دوست دنیای مجازی رو دیدم آرزوی عزیزم که بسیار بسیار مهربان و دوست داشتنی بود



موضوع مطلب : من و همسر / من و خبرها / من و فامیل / من و دوستام

۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ٢:٢٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

نمیدونم اینجا رو خونده یا چی،

ولی همسر داره جو میده که اینبار کادو تولدت رو لو نمیدم. اگه از زیر زبونم بکشی یه کادو دیگه هم برات میگیرم.

مهم اینه که به یادم بوده ولی جالبه اینه که 4 روزه دارم حدس میزنم ولی مثل اینکه حتی نزدیک هم نشدم.

بعد من با توجه به بودجه ایی که امسال داریم حدس میزنم و یکسری آپشن های دیگه رو در نظر میگیرم ولی هیچی

همسر میخنده میگه: از پارسال دارم فکر میکنم یول

هیچی دیگه منو روانی کرده منم میرم تو فاز بیخیالی خودش شروع میکنه کرم ریختن و کلی جو میده حالا دو حالته دیگه باز که کردم یا حسابی میخوره تو ذوقم یا واقعا هیجان انگیزه!!!

شما فکر کنید من ساعت 4 صبح از خواب بیدارش کردم - با خودم گفتم حتما تو خواب جوابمو میده- ولی نگفتناراحت

تازه چند شب پیش که تولد خواهرم بود از ترس " مستی و راستی" هیچی هیچی نخورد. تمام برنامه های منو بهم ریختنیشخند

تنها راهنمایی هم این بوده که شیری رنگه و تو جیب جا میشه و پنجاه درصد کاربردی پنجاه درصد تزیینی

من: لباس زیره؟ لباس خوابه؟

ابرو

البته با توجه به شناختی که توی بازی بیست سوالی ازش پیدا کردم اینه که اصلا بلد نیست راهنمایی کنه.

آخرین حدس هام  که به شکست منجر شد: بوم و سه پایه نقاشیه؟ مسواک برقیه: پتو برقی؟ کتاب؟ لباس؟ کتونی نایک؟ عینک آفتابی؟ سیم کارت؟ باتری لپ تاپ؟ ساعت؟ روتختی؟ لباسه؟ ماگ؟ کارت پستال؟ سی تا گل سرخ؟گلدون؟ تابلو؟ کیف؟ بچه؟ نیشخند ماشین؟ آیپد؟ اسباب بازی؟ طلا؟ نقره؟ ناخن مصنوعی؟ هندزفری؟ هدفون؟ برچسب قلبی؟ از این صندلی مادربززرگ ها؟ واکر؟ تخته نرد؟ دلفین؟ اکواریوم؟ بچه گربه؟ توله سگ؟ مرغ مینا؟ پرنده؟ بلیط کنسرت؟ بلیط سفر؟ جزیره؟ کشتی؟ هواپیما؟ سفر به لاس وگاس؟ مدادرنگی؟ دفترنقاشی؟ مداد شمعی؟ لوازم التحریر؟ کوزه؟ فندک؟ جوراب؟ گل سر؟لاک؟ پارچ و لیوان؟ کیف پول چرم؟ کوله لپ تاپ؟ کیف دستی چرم؟ پودر مورچه کش؟ مستخدم شخصی؟تردمیل؟  سررسید؟ چراغ خواب؟ اون پیرهن سفید مشکیه که دوبار رفتیم بخریم نداشت؟عطره؟ مجسمه؟

....

البته یه سری حدس ها هم هست که کلا به زبون نمیارمشون چون واقعا دوست دارم و میدونم اصلا بودجه همچین چیزی رو نداریم.

بعد خیلی چیزها رو مطمئنم نیست

کلا فوبیای حیوانات داره از سگ و گربه و موش و پرنده  به شدت میترسهقهقهه

لباس رو بعد از این همه وقت سلیقه من دستش نیست!

خواننده های مشترک مورد علاقمون زیاد نیست که بخواد بره بلیط کنسرتش رو بگیره.

لوازم خانه رو کادو نمیدونه میگه وظیفمه بخرم!عینک

ساعت تازگیا برام خریده!

من که میدونم آخرشم با این همه جوی که بهم داده میخوره تو ذوقم پاشم برم تمرین کنم اگه خوشم نیومد لبخند بزنم . بدی من اینه سریع چهرم نشون میده که حسم چیه... من برم تمرین...افسوس

 



موضوع مطلب : من و همسر / من و خبرها / من و ایده ها / من و نظراتم

٢٠ فروردین ۱۳٩۳ :: ۸:٥٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

چشمانشان از زندگی تهی است.

لبخند بر لبانشان مرده.

برادرانم...



موضوع مطلب : من و خبرها

۱٥ اسفند ۱۳٩٢ :: ٢:٢۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دوستانی که مایل به کسب درآمد بیشتر هستند مطالعه بفرمایند



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و خبرها

٢۸ آذر ۱۳٩٢ :: ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

یه نفر با این رسیده به این وبلاگ



موضوع مطلب : من و خبرها

٢۳ آذر ۱۳٩٢ :: ٢:٥۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

پ.ن1: با تشکر از گیلاس آبی عزیز



موضوع مطلب : من و خبرها

۱۸ آذر ۱۳٩٢ :: ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

ای کسانی که میگید مامان بچه کجاست. دقت فرمایید خانواده رو دوچرخه قرار دارند و مشکل منکراتی پیش میاد که مامان بیچاره بشینه رو دوچرخه. احتمالا مامان دارند تو خونه رخت و لباس این 5 تا توله رو میشورن و براشون شام شب درست میکنند احتمال این که بدبخت دوباره حامله باشه هم هست به هر حال اینجا دارن نقش ماشین جوجه کشی رو ایفا میکنند . در هرصورت نشستن مادر روی دوچرخه اشکال منکراتی پیش میاورد.

دقت کنید اون فسقلی هم که دستش بادکنک هست با توجه به تمام قوانین فیزیک الان باید افتاده بود پایین سری دستی کله ایی هم شکسته بود. حداقل یه کلاه ایمنی میذاشتن سر این فسقل خان.

 



موضوع مطلب : من و خبرها

۱٦ مهر ۱۳٩٢ :: ۱:۱٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

عطف به این کامنت

خنثی

 

هیچ وقت پسورد و یوزر نیم خودتون رو هیچ جا وارد نکنید. همچین متن هایی کاملا فیک و دروغ هست. حتی اگه به آدرس هم توجه کنید متوجه میشید این آدرس تقلبی هست وقتی وارد این آدرس بشید کاملا صفحه پرسین بلاگ بازسازی شده و این بازسازی برای کسی که کمی آشنا به طراحی وب باشه کاری نداره.

در ضمن پرشین بلاگ هیچ وقت برای کاربران خودش کامنت نمیذاره اصلا منطقی نیست همونطوری که میدونید وقتی وارد صفحه مدیریت مرکزی میشید بالای صفحه پیام های پرشین بلاگ برای کاربرانش نوشته شده.



موضوع مطلب : من و خبرها

٢ امرداد ۱۳٩٢ :: ٦:۱۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 یا :  گذشتگان چراغ راه آیندگان هستند

از بچگی دوست داشتم نقاشی کنم بماند که اوج هنرم در طراحی با مداد، کشیدن گربه و کوه و خونه است از این خونه هایی که یه مربع پایین میکشی یه مثلث بالاش و یه دود کش و در و پنجره هم براش میذاری. دیگه خیلی دستم همکاری کنه میتونم اون گربه رو پوزش رو دراز تر کنم گوشهاش رو کشیده تر و تبدیلش کنم به سگ!!! بعله ما یه همچی هنرمندی هستیم

خدا پدر مادر تکنولوژی رو بیامرزه که به مدد ایشون تونستم یه ذره به آرزوم برسم  و آرزو به دل از دنیا نرم.

ولی  همیشه به همه نقاش های دنیا حسادت کردم که چه ذهن و دست هماهنگی دارند. چه هوش و ذکاوتی دارند.  اما اوج تیر حسادتم سمت انسانهای غار نشین بود.

 این انسان های غارنشین عجب هنرمند هایی بودن بدون مدد به معلم طراحی و فلان مداد  و فلان مدادرنگی هزار رنگ مارک دار چه چیزایی میکشیدن نه خدایی کسی میتونه بیاد بز بکشه ؟با  یه سنگ، روی یه سنگ دیگه حکاکی کنه بعد اون بزها جست و خیز هم بکنند یا گاو شاخ دار به اون قشنگی بکشه قبول کنید سخته. بعد این پیچ و خم های تو کارهاشون یه حس خوبی همیشه برام داشت

من همیشه به عنوان یه انسان امروزی شهرنشین با این همه امکانات احساس حقارت و سرافکندگی عجیبی در برابر این موضوع داشتم تا اینکه .....

تا اینکه چندتا دانشمند عقده ای تر و حسود تر از من تاب نیاوردند و اونقدر در این هنر پیشینیان انگشت کردند تا پرده از حقیقت برداشتندی و رسوای عالموشون کردندی طوری که من الان میخوام جامه بدرانم و فریاد کنان عربده کشان برم سمت بیابان و اشک شوق بریزم از کشف این معمای بزرگ و در راه بازگشت به دیار خویش  حتما از این دستورالعمل شگرف پیشینیان استفاده کنم و هنر وجودیم رو به رخ دنیا بکشونم حالا ببینید کی من گفتم

شرح ماجرا را از اینجا بخوانید(فارسی)

و اینجا و اینجا  ( انگلیسی)

پ.ن1: منبع دوم به زبان انگلیسی و منبع سوم متن کامل تحقیق به صورت pdf می باشد.



موضوع مطلب : من و خبرها

این مطلب رو امروز از سایت یک پزشک خوندم که به نظرم خیلی جالب بود.

مطلب رو از اینجا بخوانید

 



موضوع مطلب : من و خبرها

٢۳ تیر ۱۳٩٢ :: ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

خبر رو از اینجا یا اینجا بخونید.

پ.ن1: انگاری همه مشکلات ما حل شده فقط مونده یه شلوار قرمز



موضوع مطلب : من و خبرها

۱۳ تیر ۱۳٩٢ :: ٦:۳٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

امروز داشتم دنبال یه مطلبی میگشتم رسیدم به اینجا. برید بخونید.



موضوع مطلب : من و خبرها

۱۳ خرداد ۱۳٩٢ :: ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دوستم تعریف میکرد که همکارشون صبح از خواب پا میشه مثل هر روز میگه خوب برم سرکار بعد حاضر میشه و راه میافته که بره برسه به سرویس شرکت. در خونه رو میبنده در آسانسور رو باز میکنه و میره تو اسانسور...............

این جای داستان مشکل داره چون به جای اینکه بره تو کابین اسانسور و مثل همیشه بیاد پایین، 2 طبقه سقوط میکنه پایین

بـــــله نگو برق رفته در باز مونده  ولی خود کابین چند طبقه بالاتر تشریف داشتن حالا بقیه داستان رو یادم نمیاد یعنی با اینکه همین دیشب داستان رو شنیدم ولی اونقدر ترسیدم که بقیه ش رو نشنیدم ولی فکر کنم طرف تو بیمارستان بستری شده

بعد من از دیشب تا حالا دارم به این قضیه فکر میکنم و شاخ و برگ میدم که مثلا این که افتاد کی فهمیدن که این افتاد! یا اینکه اگه همون لحظه برق میومد و کابین به طرف پایین حرکت میکرد چی میشد؟ اگه طرف به جای طبقه دوم از طبقه 6 میافتاد چی؟

میخوام برم سنجد بخرم بعد بذارم تو جیبم رسیدم خونه یه مشت سنجد بخورم به جای اسانسور از پله ها بیام طبقه سوم و برگردم



موضوع مطلب : من و خبرها

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed